{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا در مدرسه

فردا در مدرسه

آنیا از اتوبوس پیاده شد
و بکی پرید بقل آنیا

بکی : آنیااااااااااااا جونم سلام

آنیا : سلام بکی

دامیان به آنیا زل زده بود

دامیان به سمت آنیا رفت و اونو برد حیات پشتی مدرسه و به آنیا گفت

دامیان : نمی‌خوام بقیه بدونن من دوست دارم و به هم اعتراف کردیم باشه

آنیا : باشه پسر دوم پس هنوز ما از همدیگه بد مون میاد تنفر داریم از همدیگه

دامیان : آره

زینگگگگگگگگ
همه به کلاس رفتند و دیگه اتفاقی نیفتاد تا زنگ آخر

همه به خونه هایشان رفتن

خانه آنیا

آنیا و آنیکا : سلام آنیا و آنیکا آمدند

آوا سلام آبجی بیا غذا درست کردن آما دست لباستو عوض کن و بیا غذا بخوریم

آنیا غذاشو خورد و گفت : آنیا خیلی خسته است می‌خواد بره بخوابه
آنیا ۲ ساعت خوابید
و بعد تکالیفش رو نوشت
و خوابید



تا پارت بعد خدانگهدار باید به ۲۰ برسیم تا بزارم
دیدگاه ها (۲)

بچه ها تا ۱۵ تا نشیم پارت نمی‌دم

دامیان در ذهن : وای من که با خودم گفتم چه جوی فهمید نکنه ذه...

ازدواج با توپارت 7 هفتمذهن آنیااز روزی که اومدم به امارت 3 ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط