{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌با کَس نتـوان گفت کـه از عقـل بـرون است

‌‌با کَس نتـوان گفت کـه از عقـل بـرون است
آن صحبت گندیده که عمریست درون است

هر کـو که رسیدم _ شده بن بست _ دریغا
ایراد ، ز من یا که از این بخت نگون است

آخـر چـه نـویسم که قـلم هـم شده یاغـی
آن ساحر عفریته که هر لحظه زبون است

بـا بَـربـَط نـاکـوک غــزل از چــه نــوازم
وقتی قلم آغشته ی بر جوهرخون است

مـدهوش شدم _ رقـص سمــاعی بگـرفتم
اینجا سخن از سلسله ی اهل جنون است

مرتضی_شاکری
دیدگاه ها (۲)

بی تو عاری شده کنعان من از عطر تنتبوی پیراهنت از دور شنیدن د...

من اگر آهی کشیدم ای قلم فریاد کنبغض های در گلو وامانده را آز...

رفتی و کوچه ی چشمان تو را گم کردمآنقدر پرسه زدم شهر پر از تا...

‏همیشه یه کاغذ تو جیبتون باشه که روش نوشته باشین "کار شوهرمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط