با کَس نتـوان گفت کـه از عقـل بـرون است
با کَس نتـوان گفت کـه از عقـل بـرون است
آن صحبت گندیده که عمریست درون است
هر کـو که رسیدم _ شده بن بست _ دریغا
ایراد ، ز من یا که از این بخت نگون است
آخـر چـه نـویسم که قـلم هـم شده یاغـی
آن ساحر عفریته که هر لحظه زبون است
بـا بَـربـَط نـاکـوک غــزل از چــه نــوازم
وقتی قلم آغشته ی بر جوهرخون است
مـدهوش شدم _ رقـص سمــاعی بگـرفتم
اینجا سخن از سلسله ی اهل جنون است
مرتضی_شاکری
آن صحبت گندیده که عمریست درون است
هر کـو که رسیدم _ شده بن بست _ دریغا
ایراد ، ز من یا که از این بخت نگون است
آخـر چـه نـویسم که قـلم هـم شده یاغـی
آن ساحر عفریته که هر لحظه زبون است
بـا بَـربـَط نـاکـوک غــزل از چــه نــوازم
وقتی قلم آغشته ی بر جوهرخون است
مـدهوش شدم _ رقـص سمــاعی بگـرفتم
اینجا سخن از سلسله ی اهل جنون است
مرتضی_شاکری
- ۳۹۰
- ۲۰ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط