{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه بار که حالم خیلی بد بود

یه بار که حالم خیلی بد بود
و از خشم اشکم بند نمی اومد،
بهش گفتم: تو بعد از من خوشبخت نمیشی.
چند ثانیه سکوت کرد،
بعد گفت میدونم.
گفت من همه چیمو از دست دادم.
گفت من زندگیم تباه شده.
خودم میدونم دیگه هیچی درست نمیشه.
گفت میدونم بعد تو دیگه خوشبخت نمیشم.
انتظار شنیدن همچین حرفی رو ازش نداشتم. نمیدونم انتظار داشتم
چی از اون دهن لعنتیش بیاد بیرون
ولی این اون چیزی نبود که من میخواستم بشنوم.
من نمیخواستم خشمم رو تبدیل کنه
به یه غم خیلی خیلی گنده که احساس کنم کاش بجای این تلفنِ کوفتی خودش پیشم بود
تا محکم بغلش میکردم و
این افکارِ اشتباهو ازش دور میکردم و
مثل همیشه یه حس خوب به دوتامون میدادم. میخواستم یه چیزی بگه که عصبانی ترم کنه.
یه چیزی بگه که از اونی که بود
بیشتر حالم از ریختِ حال بهم زنش بهم بخوره.
من نمیخواستم یه چیزی بگه که یادم بندازه
من حاضرم بمیرم ولی غم و نا امیدیِ اونو نبینم. نمیخواستم توی اون خشم،
یه عشق بی موقع سرو کله ش پیدا شه. نمیخواستم یادم بیاد که با همه ی وجودم دوسش دارم.
من نمیخواستم یادم بیاد که نمیخواستم
اون حرفو بهش بزنم...
کسی هست که بتونه
"درموندگی"
رو با بند بند وجودش مثل من هجّی کنه؟
دیدگاه ها (۳۵)

من چه کار کنم تو مرا دوست داشته باشی ؟ تو چه کار کردی که من ...

شاید اگر بودی حالا شنیدن ترانه ها طعم دیگری داشت شاید دوباره...

توی زمستون ماشین ها رو دیدی؟؟؟زیاد که توی سرما بمونن و یادت ...

دوستت دارمت را تمدید کن بگذار با خیال راحت ظرفهایم را بشویمن...

امروز یه جمله شنیدم و بخاطر اون جمله کل امروز داشتم زجر میکش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط