my child's friend:part1
my child's friend:part1
یونگی ویو:
امروز اون زنیکه قرار اسباب کشی کنه و بیا خونه ما زندگی کنه.واقعا حالم ازش بهم میخوره اما نکته خوبش اینکه جوجه کوچولوم هم باهاش میاد.
نشسته بودم که صدای در اومد رفتم در رو باز کردم و بابام هم پشت سرم اومد و اون هرزه رو بغل کرد و وقتی خواست ببوستش آروم گفتم.
یونگی: کثافت کاری هاتون رو ببرید تو اتاق.
بعدش دست جوجه کوچولوم رو گرفتم و سمت اتاقم رفتم.
یونگی: جوجه کوچولو من چطوره؟(لبخند)
با یه قیافه کیوت نگام کرد .
جیمین:خوبم. خیلی خوشحالم که پیش تو میمونم و خیلی ناراحتم که آبا رو نمیبینم.
یونگی میدونم جوجه کوچولو (گونش رو بوسید)
رسیدیم توی اتاقم که جیمین چشماش برق زد.
جیمین: اینجا خیلی قشنگ. میشه من پیش تو بمونم آخه از تنهایی میترسم.
یونگی: حتماً 😊
یونگی ویو:
امروز اون زنیکه قرار اسباب کشی کنه و بیا خونه ما زندگی کنه.واقعا حالم ازش بهم میخوره اما نکته خوبش اینکه جوجه کوچولوم هم باهاش میاد.
نشسته بودم که صدای در اومد رفتم در رو باز کردم و بابام هم پشت سرم اومد و اون هرزه رو بغل کرد و وقتی خواست ببوستش آروم گفتم.
یونگی: کثافت کاری هاتون رو ببرید تو اتاق.
بعدش دست جوجه کوچولوم رو گرفتم و سمت اتاقم رفتم.
یونگی: جوجه کوچولو من چطوره؟(لبخند)
با یه قیافه کیوت نگام کرد .
جیمین:خوبم. خیلی خوشحالم که پیش تو میمونم و خیلی ناراحتم که آبا رو نمیبینم.
یونگی میدونم جوجه کوچولو (گونش رو بوسید)
رسیدیم توی اتاقم که جیمین چشماش برق زد.
جیمین: اینجا خیلی قشنگ. میشه من پیش تو بمونم آخه از تنهایی میترسم.
یونگی: حتماً 😊
- ۲۲۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط