{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱
ویو ایزوکو
داشتیم از نبرد بر می‌گشتیم خیلی خوش حال بودم.که بالاخره تموم شد ولی از طرفی بخاطر این که شیگاراکی مرد ناراحتم ولی خداروشکر که همه ی بچه ها زندند کمترین آسیب رو من و کامیناری برداشتیم بقیه رو بردن بیمارستان من و کامیناری هم باید میرفتیم تا معاینه بشویم و زخم هامون رو هم دختر درمانگر ببندد
ایزاوا :هی بچه داری به چی فکر میکنی
میدوریا: هیچی
ایزاوا:باشه
البته از موقع مردن همه برای یکی حالم خیلی بده و حالت تهوع دارم ولی سعی میکنم نشان ندهم و عادی رفتار کنم
کامیناری : ولی بنظرم حالت خوب نیس....
حرف کامیناری کامل نشد چون دید که میدوریا داره از حال میره پس سری بقلش کرد و بعد به ایزاوا نگاه کرد،که بگوید باید چی کار کند
ایزاوا: سری ببرش پیش دختر درمانگر

میدونم کم بود ولی به جاش امروز چند تا پارت میدهم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ولی اصلا حمایت نمیکنین

فردا اولین پارت رو میدهم

پارت ۳ مکان:درمانگاه مدرسه ی UAزمان :ساعت ۳ نصفه شب ویو نویس...

پارت ۴کامیناری و میدوریا: چی!!دختردرمانگر :آره و این حالشم ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط