{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بـے آنکـﮧ اجازه بگیرב

بـے آنکـﮧ اجازه بگیرב

قــَلبم را اسیر نگاه خویش کرב

و مَـטּ نیز بـے آنکـﮧ بـבانم چرا

چشمانَم را بـﮧ انتظار نگاهَش روانـﮧ ساختم

و פـال بـے آنکـﮧ بخواهم

בر فراقش گونـﮧ هایم را میزباטּ

 شـَبنم چشمانـَم ساختـﮧ ام!!!
دیدگاه ها (۵)

تو را یارها بی گمان سر هر سرزدن خورشید به دشت یا که در واپسی...

در دلم کودکیست که بی تو بودنش را نق میزند. من هیچ، لااقل بها...

اینجا حریم من است حریم قلب کوچکم!قفس تنهایی من و حرف های ناگ...

به تو که فکر می کنمبی اختیاربه حماقت خود لبخند می زنمسیاه لش...

Ten

مرد بی رحم

بے آنکہ اجازه بگیرב قَلبم را اسیر نگاه خویش کرב و مَטּ نیز ب...

نام رمان : کاشکی بفهمی نویسنده : ツ ηarsis ℓavani کاربر انج...

من این شب زنده‌داری را دوست دارممن این پریشانی را دوست دارمب...

یکی را دوست میدارمیکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!یکی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط