از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
می‌برم جور تو تا وسع و توانم باشد

گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد
چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد

تیغ قهر ار تو زنی قوّت روحم گردد
جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست
من خود این بخت ندارم که زبانم باشد

جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
سر این دارم اگر طالع آنم باشد

#سعدی
#غزل
@beytolghazal
دیدگاه ها (۱)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

*آن شعله که از ديدنت افتاد به جانمآتش زده بر جسم و تن و روح ...

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشدمی‌برم جور تو تا وسع و توان...

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشدمی‌برم جور تو تا وسع و توان...

این میمِ مالکیت خیلی دلچسبه؛تا جایی که جناب سعدی همتو قرن هف...

دوست

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهدازحال ...

می‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنممی‌شود همنفس نای نهانم چه ک...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از ح...

ای تو غایب زبرم حاضرِ جانم شده ایمرحمِ زخمِ دل و روح و روانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط