𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART³¹
(نایون+)(جونگکوک–)(ناشناس¢)(مینا×)
گوشیش رو روشن کرد و پیام رو خوند
¢چقدر اون لباس بهش اومده!
–پس تو بودی...
¢لذت ببر این دیگه آخرین ساعت هاتونه!
–هرچقدر پول بخوای بهت میدم!بیخیال شو
اما دیگه جوابی برای جونگکوک ارسال نشد...نایون چرخید و به جونگکوک نگاه کرد
+چی شده؟
–هیچی...فقط نایون...هر اتفاقی افتاد...و اگر قرار شد به هر دلیلی از هم جدا بشیم،بدون که من همیشه دوستت دارم و دوباره تلاش میکنم بدستت بیارم تا برای همیشه باهم باشیم!مهم نیست چقدر سخت باشه و بعد اگر بقیه خواستن جلومون رو بگیرم باهم فرار میکنیم به یه جایی دور از اینجا!دور از همه!
جونگکوک داشت با حرفای خودش احساساتی میشد و نایون گیج و مبهوت اونجا ایستاده بود و با چشماش که کلی سوال ناپرسیده درونشون بود به جونگکوک نگاه میکرد... جونگکوک هیچی نگفت و درب اتاق رو بست و نایون رو چسبوند به در و صورتش رو قاب گرفت و بـوسیدش،نایون چند ثانیه با شوک از حرکت ناگهانی جونگکوک همونجوری موند و بعد شروع به همراهی کرد...انگار هردو فهمیده بودن که امشب میتونه پایانشون باشه...بعد از مدتی صدای در زدن اومدن و اون دو رو سریع از هم جدا کرد...نایون به جونگکوک اشاره کرد دور لـب هاش رو پاک کنه چون به خاطر رژ لب نایون سرخ شده بود...صدای در اتاق دوباره اومد اما هرکس میآمد داخل میفهمید اون دو چیکار کردن ولی کسی که پشت در بود صبر نکرد و اومد داخل...تپش قلب هردو رفت بالا
+میتونم توضیحـ
نایون فکر کرده بود یکی از والدینشون هستن و برای همین میخواست موقعیت رو توضیح بده اما با دیدن مینا تپش قلبش کم کم آروم گرفت
+ترسوندیم...
×چرا در رو باز نمیکردی
مینا نگاهش رو بین اون دو چرخوند
×فهمیدم...داشتید صحنه جرم تون رو از بین میبردید!اینجا بیخیال عاشقانه بازی بشید!اینجا احتمال لو رفتنتون بالاست
+حق با توعه،حالا چرا اومدی اینجا؟
×داشتم با تهیونگ حرف میزدم که یه مرد عجیب غریب که ماسک زده بود و سیاه پوشیده بود بهم گفت بیام اینجا چون دوستم به کمک نیاز داره...تهیونگ گفت شاید اون مرد داره اسکلمون میکنه اما نگران شدم که اتفاقی افتاده یا نه پس اومدم و وقتی در رو باز نکردی واقعا فکر کردم اتفاقی افتاده اما نگو داشتی چیکار میکردی...حالا به کمک نیاز داری؟
+برای بستن زیپ لباسم نیاز داشتم اما جونگکوک اومد...اما اون مرد...رفت؟
×نمیدونم...
نایون برگشت به جونگکوک نگاه کرد
+جونگکوک تو میدونی چه خبره ولی نمیگی...اگر چیزی میدونی این آخرین فرصتت برای گفتنه چون من دیگه تحمل رفتار های عجیب غریب ندارم
نایون دست به سینه شد و به جونگکوک خیره شد که بین گفتن حقیقت و ادامه دادن به پنهان کردن موضوع دو دل بود...
–نایون-
+جونگکوک بهتره هرچی هست رو بگی!داری چی رو مخفی میکنی؟
مینا هم همینطوری خیره شده بود...
–باشه میگم!اما قول بده عصبانی نشی و دلیلی که بهت نگفتم رو درک میکنی
+باشه حالا بگو!
–خب راستش...نمیدونم اون مرد کیه و یا از طرف کیه...نه هنوز...اما همه چیز از همون شب شهربازی شروع شد...
نایون پوزخندی زد...حدسش درست بود... جونگکوک عقب عقب رفت رو روی مبل نشست
–یه پیام اومد از یه فرد ناشناس...اون روز برام عکس هایی از زمانی که تو باغ باهم بودیم فرستاد...خواستم بهش پول بدم که بیخیال بشه اما گفت پول نمیخواد و فقط در صورتی بیخیال میشه که از هم جدا بشیم...ولی من نمیخواستم جدا بشیم و در عین حال نمیتونستم بهت بگم... میترسیدم اگر بگم بخوای ازم جدا بشی...
جونگکوک صورتش رو بین دستاش گرفت و به حرف زدن ادامه داد
–پیام هاش ادامه پیدا کردن،عکس های بیشتر از ما و تهدید کرد که اگر جدا نشیم،رابطمون رو افشا میکنه...میدونم با نگفتنش بهت اشتباه کردم اما هرکس دیگه ام بود دو دل میشد...
نایون به جونگکوک نگاه کرد...دیگه عصبانی نبود...همینطوری به جونگکوک خیره شده بود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
این پارت شرطی نداره✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART³¹
(نایون+)(جونگکوک–)(ناشناس¢)(مینا×)
گوشیش رو روشن کرد و پیام رو خوند
¢چقدر اون لباس بهش اومده!
–پس تو بودی...
¢لذت ببر این دیگه آخرین ساعت هاتونه!
–هرچقدر پول بخوای بهت میدم!بیخیال شو
اما دیگه جوابی برای جونگکوک ارسال نشد...نایون چرخید و به جونگکوک نگاه کرد
+چی شده؟
–هیچی...فقط نایون...هر اتفاقی افتاد...و اگر قرار شد به هر دلیلی از هم جدا بشیم،بدون که من همیشه دوستت دارم و دوباره تلاش میکنم بدستت بیارم تا برای همیشه باهم باشیم!مهم نیست چقدر سخت باشه و بعد اگر بقیه خواستن جلومون رو بگیرم باهم فرار میکنیم به یه جایی دور از اینجا!دور از همه!
جونگکوک داشت با حرفای خودش احساساتی میشد و نایون گیج و مبهوت اونجا ایستاده بود و با چشماش که کلی سوال ناپرسیده درونشون بود به جونگکوک نگاه میکرد... جونگکوک هیچی نگفت و درب اتاق رو بست و نایون رو چسبوند به در و صورتش رو قاب گرفت و بـوسیدش،نایون چند ثانیه با شوک از حرکت ناگهانی جونگکوک همونجوری موند و بعد شروع به همراهی کرد...انگار هردو فهمیده بودن که امشب میتونه پایانشون باشه...بعد از مدتی صدای در زدن اومدن و اون دو رو سریع از هم جدا کرد...نایون به جونگکوک اشاره کرد دور لـب هاش رو پاک کنه چون به خاطر رژ لب نایون سرخ شده بود...صدای در اتاق دوباره اومد اما هرکس میآمد داخل میفهمید اون دو چیکار کردن ولی کسی که پشت در بود صبر نکرد و اومد داخل...تپش قلب هردو رفت بالا
+میتونم توضیحـ
نایون فکر کرده بود یکی از والدینشون هستن و برای همین میخواست موقعیت رو توضیح بده اما با دیدن مینا تپش قلبش کم کم آروم گرفت
+ترسوندیم...
×چرا در رو باز نمیکردی
مینا نگاهش رو بین اون دو چرخوند
×فهمیدم...داشتید صحنه جرم تون رو از بین میبردید!اینجا بیخیال عاشقانه بازی بشید!اینجا احتمال لو رفتنتون بالاست
+حق با توعه،حالا چرا اومدی اینجا؟
×داشتم با تهیونگ حرف میزدم که یه مرد عجیب غریب که ماسک زده بود و سیاه پوشیده بود بهم گفت بیام اینجا چون دوستم به کمک نیاز داره...تهیونگ گفت شاید اون مرد داره اسکلمون میکنه اما نگران شدم که اتفاقی افتاده یا نه پس اومدم و وقتی در رو باز نکردی واقعا فکر کردم اتفاقی افتاده اما نگو داشتی چیکار میکردی...حالا به کمک نیاز داری؟
+برای بستن زیپ لباسم نیاز داشتم اما جونگکوک اومد...اما اون مرد...رفت؟
×نمیدونم...
نایون برگشت به جونگکوک نگاه کرد
+جونگکوک تو میدونی چه خبره ولی نمیگی...اگر چیزی میدونی این آخرین فرصتت برای گفتنه چون من دیگه تحمل رفتار های عجیب غریب ندارم
نایون دست به سینه شد و به جونگکوک خیره شد که بین گفتن حقیقت و ادامه دادن به پنهان کردن موضوع دو دل بود...
–نایون-
+جونگکوک بهتره هرچی هست رو بگی!داری چی رو مخفی میکنی؟
مینا هم همینطوری خیره شده بود...
–باشه میگم!اما قول بده عصبانی نشی و دلیلی که بهت نگفتم رو درک میکنی
+باشه حالا بگو!
–خب راستش...نمیدونم اون مرد کیه و یا از طرف کیه...نه هنوز...اما همه چیز از همون شب شهربازی شروع شد...
نایون پوزخندی زد...حدسش درست بود... جونگکوک عقب عقب رفت رو روی مبل نشست
–یه پیام اومد از یه فرد ناشناس...اون روز برام عکس هایی از زمانی که تو باغ باهم بودیم فرستاد...خواستم بهش پول بدم که بیخیال بشه اما گفت پول نمیخواد و فقط در صورتی بیخیال میشه که از هم جدا بشیم...ولی من نمیخواستم جدا بشیم و در عین حال نمیتونستم بهت بگم... میترسیدم اگر بگم بخوای ازم جدا بشی...
جونگکوک صورتش رو بین دستاش گرفت و به حرف زدن ادامه داد
–پیام هاش ادامه پیدا کردن،عکس های بیشتر از ما و تهدید کرد که اگر جدا نشیم،رابطمون رو افشا میکنه...میدونم با نگفتنش بهت اشتباه کردم اما هرکس دیگه ام بود دو دل میشد...
نایون به جونگکوک نگاه کرد...دیگه عصبانی نبود...همینطوری به جونگکوک خیره شده بود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
این پارت شرطی نداره✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۲۴
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط