{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کمی بغض هایت را سبک کن 

کمی بغض هایت را سبک کن 
تکیه کن بر شانه های دیوار
نگاه درد،
چشمانت را دریده 
تاب ندارد این،
 نبضهای خسته شهر 
به مژگانت خیسی
 احساس را بیاموز
طنین فریادت ،
حنجرهء استدلال تو را می شکند
رخش صبوری
 رم کرده از آغوش دیدگانت
و دل،،،
 سراسر تمنا می کند تو را
در حوالی تو،،،
 عشق پر نمیزند
 رها کرده 
دستان زندگی را
در من بنگر 
رنجورست این دل 
از تیرگی سکوت
از جفای تو ،
پرسه میزند
 اشکهای ناصبور من 
در میان تنهایی،
 تو را می بینم 
سایه خیالت 
کنج نیمکت خالی شهر 
در خیابان نم زده 
هنوز هم 
درد بی درمان من است
 این قصه...!
دیدگاه ها (۱)

دلم پر است  از جاذبه  نگاهت با خیالمچه درگیرست چشمهایی که دل...

عجیبست حال چشمانتاینجا هستی وخیالت جای دگر من در چشمانت آرمی...

من باشم وتو باشی ویک فنجان چای لبخند خاطره می شود  احساس ......

خودم را به آوای لحظه ها می سپارم به آغاز پاییز ، به هزار رنگ...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط