کمی بغض هایت را سبک کن
کمی بغض هایت را سبک کن
تکیه کن بر شانه های دیوار
نگاه درد،
چشمانت را دریده
تاب ندارد این،
نبضهای خسته شهر
به مژگانت خیسی
احساس را بیاموز
طنین فریادت ،
حنجرهء استدلال تو را می شکند
رخش صبوری
رم کرده از آغوش دیدگانت
و دل،،،
سراسر تمنا می کند تو را
در حوالی تو،،،
عشق پر نمیزند
رها کرده
دستان زندگی را
در من بنگر
رنجورست این دل
از تیرگی سکوت
از جفای تو ،
پرسه میزند
اشکهای ناصبور من
در میان تنهایی،
تو را می بینم
سایه خیالت
کنج نیمکت خالی شهر
در خیابان نم زده
هنوز هم
درد بی درمان من است
این قصه...!
تکیه کن بر شانه های دیوار
نگاه درد،
چشمانت را دریده
تاب ندارد این،
نبضهای خسته شهر
به مژگانت خیسی
احساس را بیاموز
طنین فریادت ،
حنجرهء استدلال تو را می شکند
رخش صبوری
رم کرده از آغوش دیدگانت
و دل،،،
سراسر تمنا می کند تو را
در حوالی تو،،،
عشق پر نمیزند
رها کرده
دستان زندگی را
در من بنگر
رنجورست این دل
از تیرگی سکوت
از جفای تو ،
پرسه میزند
اشکهای ناصبور من
در میان تنهایی،
تو را می بینم
سایه خیالت
کنج نیمکت خالی شهر
در خیابان نم زده
هنوز هم
درد بی درمان من است
این قصه...!
- ۷۹۳
- ۱۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط