آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو

آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر برو
آتش جانم شـــــدی ، دل سوختی ، دیگر برو

آمدم اهلت شـــوم ، مکثی کنم ،نورم شـــوی
آمدی اهلت به مکثی ســـوختی ، دیگر برو

من ید بیضـا ندارم ،من شـــفا خواهم ز تو
کی شـــفا دادی ؟ پرم را سوختی ، دیگر برو

آمدی نوری برای مهر و ماه دل شــــوی
مهر و ماه دل به نازت سوختی ، دیگر برو

من تو را آرام جان و غمگســـارم گویمت
نیست آرامم به غم، دل سـوختی ، دیگر برو

خواســــتم پروانۀ شمعت شوم ، زیبای من
بال من ، خاکسـترم را ســـوختی ، دیگر برو

منتـــــظر بودم بیـایی جان به قربانت کنم
آمدی جانم بســــوزی سـوختی ، دیگر برو...
دیدگاه ها (۸)

ای ظریف ترین درد...که بر سمت چپ سینه ام نشسته ایاین چنین بی ...

زندگی را ورق زدم ناشر بی انصاف بخت مرا بد فهمید برگهایم پراز...

دل من خستگیات خیلی زیاده می دونمدل من تنهاییات پر از سوال می...

سنتور بزن با ساز دل ،آتش بزن بر راز دلوانگه همین پیمانه را، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط