{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خورشید تازه از پشت ساختمان‌های سئول بالا آمده بود، اما خو

خورشید تازه از پشت ساختمان‌های سئول بالا آمده بود، اما خوابگاه بی‌تی‌اس برعکس همیشه که در این ساعت در سکوت مطلق بود، مثل یک کندوی عسل می‌جوشید. امروز «روزِ یوری» بود؛ روزی که هفت برادر تصمیم گرفته بودند تمام کارهای خواهر کوچکشان را انجام دهند و او را به آرزوهایش برسانند.

ــــــــــــ ساعت ۸ صبح: فاجعه در آشپزخانه ــــــــــــ

یوری با صدای «تق‌توق» شدیدی از خواب پرید. وقتی درِ آشپزخانه را باز کرد، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که نمی‌دانست بخندد یا فرار کند. نامجون با پیش‌بند «بهترین سرآشپز» در حال تلاش برای خرد کردن پیاز بود، اما به جای پیاز، تخته‌گوشت را کج کرده بود! جین با داد و فریاد می‌گفت: «نامجون! عقب وایسا! تو فقط به نان‌ها دست بزن، اونا نشکن هستن!»

شوگا در گوشه‌ای با آرامش ایستاده بود و قهوه می‌نوشید. وقتی یوری را دید، لبخندی زد و گفت: «صبح بخیر کوچولو. نگران نباش، اگه این دوتا خونه رو آتیش نزنن، تا ده دقیقه دیگه صبحانه آماده‌ست.»

ــــــــــ ساعت ۱۰ صبح: سالن زیبایی به سبک مکنه لاین ــــــــــ

بعد از یک صبحانه پرماجرا (که البته جیمین مخفیانه به یوری گفت بیشترش را جین هیونگ پخته چون نامجون اجازه دست زدن به اجاق را نداشته!)، نوبت به بخش دوم رسید.
جیمین، تهیونگ و جونگ‌کوک، یوری را روی صندلی وسط پذیرایی نشاندند.
تهیونگ با یک تل سر که گوش‌های خرسی داشت، گفت: «امروز من استایلیست شخصی‌ت هستم. قراره طوری تیپ بزنی که انگار قراره روی فرش قرمز قدم برداری!»

جیمین با مهربانی موهای یوری را شانه می‌کرد و جونگ‌کوک هم اصرار داشت که باید روی ناخن‌های خواهرش طرح «مرد آهنی» بکشد! یوری خندید و می‌گفت: «کوکی! آخه کدوم دختری روی ناخنش عکس اونجرز می‌کشه؟»
جونگ‌کوک با جدیت جواب داد: «خواهرِ من! چون تو خفن‌ترین خواهر دنیایی!»

ــــــــــ ساعت ۲ بعدازظهر: پارتی در حیاط و کلاس رقص هوبی ــــــــــ
جی-هوپ با اسپیکر بزرگی وارد شد. «وقت تکون خوردنه! یوری، بیا اینجا ببینم چقدر یادت مونده.»
کل بعدازظهر به یاد گرفتن رقص‌های جدید و مسخره‌بازی گذشت. هوبی با صبر و حوصله حرکات را یاد می‌داد، در حالی که شوگا سعی می‌کرد خودش را پشت درخت‌ها پنهان کند تا مجبور به رقصیدن نشود، اما یوری دستش را می‌گرفت و او را به وسط جمعیت می‌کشید.

جین هم مدام جوک‌های پدربزرگی تعریف می‌کرد و با خنده‌های شیشه‌ای‌اش باعث می‌شد یوری از خنده روی زمین پهن شود. نامجون هم در این میان، در حالی که سعی داشت یک لیوان شربت برای یوری بیاورد، سه بار پایش به لبه فرش گیر کرد، اما خوشبختانه این بار چیزی نشکست!

ــــــــــ ساعت ۸ شب: سینمای خانگی و آغوش برادرانه ــــــــــ

شب که شد، همه‌جا را با ریسه‌های نوری تزیین کردند. یونگی بالاخره تخصص اصلی‌اش را نشان داد و یک استیک درجه‌یک برای شام درست کرد. بعد از شام، همگی روی کاناپه‌های بزرگ لم دادند تا فیلم ببینند.

یوری که سرش را روی شانه جیهوپ گذاشته بود و پاهایش روی زانوی جونگ‌کوک بود، با صدای آرامی گفت: «مرسی هیونگ‌ها... امروز خیلی خوش گذشت.»

تهیونگ پتو را روی خواهرش کشید و جین در حالی که آخرین تکه پیتزا را می‌خورد، گفت: «معلومه که خوش می‌گذره، وقتی هفت‌تا برادر به این جذابی و با استعدادی داری!»
نامجون لبخندی زد و گفت: «یوری، تو تنها دختری هستی که می‌تونه این هفت‌تا دیوونه رو دور هم نگه داره. ما واقعاً خوش‌شانسیم که تو رو داریم.»

قبل از اینکه فیلم به نیمه برسد، یوری در امنیت و گرمای حضور برادرهایش به خواب رفت؛ در حالی که می‌دانست فردا دوباره با صدای خنده‌ها و شیطنت‌های آن‌ها بیدار خواهد شد.


خب امیدوارم خوشتون اومده باشه آخه احساس میکنم بد شده 💔
خوشحال میشم نظراتتون رو تو کامنتا بگید
🎀💖
دیدگاه ها (۰)

✨ Part 1 : رئیس جانگ ✨زندگی جانگ می مثل یک خط صاف بود. او عا...

نظراتتون رو لطفاً زیر این پست بزارید 🎀

🥹

زیبای من...p6(آخر)

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط