{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨ Part 1 : رئیس جانگ ✨

✨ Part 1 : رئیس جانگ ✨


زندگی جانگ می مثل یک خط صاف بود. او عاشق سکوت، کتاب‌های کتابخانه و نوشیدن چای سبز در آرامش اتاقش بود. بزرگ‌ترین هیجان زندگی‌اش این بود که بفهمد نانوایی محل، نان‌هایش را کمی برشته‌تر کرده یا نه. او در یک آپارتمان کوچک زندگی می‌کرد و همیشه ترجیح می‌داد در حاشیه باشد تا کسی به آرامشش دست نزند.

همه چیز از روزی شروع شد که جانگ می برای مصاحبه کاری به شرکت بزرگ جانگ هوسوک (جیهوپ) رفت. او فکر می‌کرد قرار است در یک دفتر ساکت، پشت میز بنشیند و پوشه‌ها را مرتب کند. اما به محض ورود به ساختمان، متوجه شد که اشتباه بزرگی کرده است.

دیوارهای شرکت به رنگ زرد جیغ و نارنجی بود و صدای موزیک ملایمی از همه جا به گوش می‌رسید. او را به دفتر مدیرعامل راهنمایی کردند. جانگ می با خودش زمزمه کرد: «فقط آروم باش جانگ می، یه کارِ ساده اداریه...»

درِ دفتر باز شد و او با صحنه‌ای روبه‌رو شد که اصلاً انتظارش را نداشت. مردی با لبخندی که انگار تمام نورهای اتاق را جذب می‌کرد، روی صندلی چرخدارش در حال چرخ خوردن بود و همزمان با تلفن بلندبلند می‌خندید. او کسی نبود جز جانگ هوسوک (جیهوپ)، مدیر جوان و پرانرژی شرکت.

جیهوپ با دیدن جانگ می، صندلی‌اش را با سرعت به سمت او راند و درست چند سانتی‌متری او متوقف شد.
- «سلام! تو باید جانگ می باشی، درسته؟ همون دختری که توی رزومه‌اش نوشته عاشقِ "سکوت و نظم"ـه؟»

جانگ می که از این همه انرژی جا خورده بود، به لکنت افتاد: «بـ... بله قربان. امیدوارم بتونم با دقت کارها رو انجام بدم.»

جیهوپ ناگهان از جا پرید، یک بشکن زد و گفت: «دقت؟ عالیه! ولی اینجا ما به چیزی بیشتر از دقت نیاز داریم. ما به روح نیاز داریم! تو از امروز دستیار شخصی من هستی. بیا که کلی کار داریم!»

از همان لحظه، زندگی آرام جانگ می به یک هرج‌ومرج تمام‌عیار تبدیل شد.

جانگ می فکر می‌کرد دستیار بودن یعنی جواب دادن به تلفن‌ها. اما در شرکت جیهوپ، او باید:
۱. برای یک فلاش‌ماب (رقص دسته‌جمعی ناگهانی) در وسط سالن ناهارخوری برنامه‌ریزی می‌کرد.
۲. دنبال یک جفت کتانی لیمیتد-ادیشن می‌گشت که جیهوپ می‌خواست در جلسه با سرمایه‌گذاران بپوشد.
۳. و بدتر از همه، باید با دوستانِ جیهوپ سر و کله می‌زد!

یک روز نامجون (مدیر بخش توسعه) با یک مجسمه شکسته وارد دفتر شد و از جانگ می خواست که قبل از اینکه کسی بفهمد آن را درست کند. روز دیگر، جین (مدیر بخش تبلیغات) از او می‌خواست در مسابقه «جوک‌های بی‌مزه» داور باشد وگرنه اعتصاب غذا می‌کند!

یک شب جیهوپ با هیجان به میز جانگ می کوبید: «جانگ می! برای مهمانی امشب باید ۵۰۰ تا بادکنک رنگی آماده کنی، لیست مهمان‌ها رو چک کنی و... اوه، یادم رفت! باید با من برقصی!»

جانگ می با وحشت گفت: «اما قربان... من اصلاً بلد نیستم برقصم! من فقط بلدم کتاب بخونم!»

جیهوپ جلو آمد، دست‌های جانگ می را گرفت و با لحنی مهربان‌تر گفت: «جانگ می، زندگی مثل یه کتابه، اما اگه فقط بخونیش و تجربه‌اش نکنی، چه فایده‌ای داره؟ از لاکت بیا بیرون. من هوات رو دارم.»

آن شب، جانگ می برای اولین بار به جای چای سبز، نوشیدنی‌های میوه‌ای رنگارنگ خورد، به جای سکوت، در میان جمعیت خندید و حتی چند قدمی با جیهوپ رقصید (هرچند چند بار پای او را لگد کرد!).

وقتی آخر شب، در حالی که خسته اما با لبخندی روی لب به خانه‌اش برگشت، به اتاق ساکتش نگاه کرد. حالا دیگر آن سکوت برایش کمی... «خسته‌کننده» به نظر می‌رسید.

او متوجه شد که جیهوپ نه تنها رئیسش، بلکه کسی بود که رنگ را به زندگی خاکستری او آورده بود. زندگی جانگ می دیگر ساده و آرام نبود؛ پر از هرج‌ومرج، صدای خنده، افتادن‌های ناگهانی و انرژی بود. و او، برای اولین بار در زندگی‌اش، عاشق این هرج‌ومرج شده بود.

فردا صبح، جانگ می به جای لباس‌های طوسی همیشگی، یک بلوز زرد روشن پوشید و با قدم‌هایی بلند به سمت شرکتی رفت که خورشید در آنجا مدیریت می‌کرد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا اصلا حمایت نمیکنید من کلی با ذوق می‌شینم می‌نویسم ولی هیچ حمایتی نمیشه و تو ذوقم میخوره 💔
اگر پارت های بعد رو میخواید حمایت کنید
۲۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
🎀
دیدگاه ها (۰)

خورشید تازه از پشت ساختمان‌های سئول بالا آمده بود، اما خوابگ...

نظراتتون رو لطفاً زیر این پست بزارید 🎀

Part:65. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط