چپتر چهارم
چپتر چهارم
زخم کوچکی که در درگیری انبار روی گونهات نشسته بود و حتا متوجه اش هم نشده بودی، حالا زیر نور ملایم اتاق میسوخت. سانزو با دستانی لرزان از خشم و نگرانی، پنبهی آغشته به الکل را روی صورتت میکشید.
«بهت گفتم... بهت گفتم به هیچکدومشون اعتماد نکن!» سانزو زیر لب غرید و ماسکش را پایین کشید تا نفس عمیقی بکشد. «اونها تو رو به عنوان یه آدم نمیبینن، تو برای اونها یه جام قهرمانی هستی که میخوان از چنگ هم دربیارن.»
قبل از اینکه بتوانی پاسخی بدهی، درِ اتاق با صدای مهیبی باز شد. ران هایتانی، در حالی که کتش را روی شانهاش انداخته بود و آستینهای پیراهنش را بالا زده بود، وارد شد. روی ساعدش رد خون خشک شده بود.
«برو کنار، سانزو. بوی استرسِ تو داره اتاق رو برمیداره.» ران با خونسردی جلو آمد و جعبهی کوچکی از مخمل سیاه را روی میز گذاشت. «برای زخمت متأسفم، فرشته. این یه جبران کوچیکه.» جعبه را باز کرد؛ یک گردنبند الماس که زیر نور میدرخشید. «الماسها با پوستت خیلی جور در میان، مخصوصاً وقتی با خون تزیین شده باشن.»
سانزو خواست به سمت ران هجوم ببرد که حضور سنگین شخص دیگری در چهارچوب در، همه را سر جایشان میخکوب کرد. ایزانا، با لباسی کاملاً تمیز و اتوکشیده، انگار که اصلاً در آن سلاخی انبار حضور نداشته، وارد شد.
ایزانا با نگاهی تحقیرآمیز به گردنبند ران نگاه کرد. «جواهرات؟ چقدر پیشپاافتاده، ران. اون به اسباببازیهای گرونقیمت تو نیازی نداره.» ایزانا به سمت تو آمد و پوشهای را جلوی رویت گذاشت. «این سند مالکیت همون عمارتیه که در فیلیپین بهت گفتم. به نام توئه. هر وقت که از این قفس خسته شدی، کلیدش توی دستهای توئه.»
رقابت آنها علنی شده بود. ران با پوزخندی به ایزانا نزدیک شد. «اووه، پادشاهِ تنها میخواد با ملکهاش فرار کنه؟ فکر کردی مایکی اجازه میده؟»
ایزانا یقه ران را گرفت و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «مایکی دیگه اون اقتدار سابق رو نداره. اون ضعیف شده... چون بیش از حد به این دختر وابسته شده.»
«درست شنیدم؟»
صدای مایکی مثل تیغی سرد فضا را برید. او در آستانه در ایستاده بود، با چشمانی گود افتاده و نگاهی که بوی مرگ میداد. مایکی قدمبهقدم جلو آمد. ران و ایزانا ناخودآگاه از هم فاصله گرفتند. مایکی مستقیم به سمت تو آمد، گردنبند ران را از روی میز برداشت و بدون ذرهای تردید، آن را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. سپس پوشه ایزانا را برداشت و با خونسردی پاره کرد.
مایکی روبروی تو ایستاد. او دستهایش را دور کمرت حلقه کرد و سرش را در گودی گردنت فرو برد. بوی تلخ سیگار و رایحهای سرد از او به مشامت رسید.
«من ضعیف نشدم...» مایکی زمزمه کرد، اما صدایش به قدری بلند بود که ران و ایزانا بشنوند. «من فقط چیزی رو پیدا کردم که ارزشِ نابود کردنِ کل دنیا رو داره.»
او سرش را بلند کرد و به آن دو خیره شد. «از فردا، اتاق اون به طبقه بالا، درست کنار اتاق من منتقل میشه. هر کسی که بدون اجازه من از پلهها بالا بیاد... حکم مرگش رو خودش امضا کرده.»
مایکی تو را محکمتر به خودش فشار داد. تو میتوانستی ضربان قلب سریع او را حس کنی. ران با عصبانیت لبش را گزید و ایزانا با مشتهای گره شده به دیوار تکیه داد. سانزو هم با وحشت به این صحنه نگاه میکرد؛ او میدانست که این تملکگرایی مایکی، بونتن را به مرز یک جنگ داخلی میکشاند.
مایکی در گوشت نجوا کرد: «نترس... من اجازه نمیدم اونا تو رو از من بگیرن. حتی اگه مجبور شم همهشون رو بکشم.»
تو حالا در مرکز طوفانی بودی که خودت نخواسته بودی؛ جایی که عشق، تملک و جنون چنان در هم تنیده شده بودند که راه فراری باقی نمانده بود. کدامیک از آنها واقعاً تو را میخواست؟ و کدامیک فقط به دنبال پیروزی در این بازی خونین بود؟
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
زخم کوچکی که در درگیری انبار روی گونهات نشسته بود و حتا متوجه اش هم نشده بودی، حالا زیر نور ملایم اتاق میسوخت. سانزو با دستانی لرزان از خشم و نگرانی، پنبهی آغشته به الکل را روی صورتت میکشید.
«بهت گفتم... بهت گفتم به هیچکدومشون اعتماد نکن!» سانزو زیر لب غرید و ماسکش را پایین کشید تا نفس عمیقی بکشد. «اونها تو رو به عنوان یه آدم نمیبینن، تو برای اونها یه جام قهرمانی هستی که میخوان از چنگ هم دربیارن.»
قبل از اینکه بتوانی پاسخی بدهی، درِ اتاق با صدای مهیبی باز شد. ران هایتانی، در حالی که کتش را روی شانهاش انداخته بود و آستینهای پیراهنش را بالا زده بود، وارد شد. روی ساعدش رد خون خشک شده بود.
«برو کنار، سانزو. بوی استرسِ تو داره اتاق رو برمیداره.» ران با خونسردی جلو آمد و جعبهی کوچکی از مخمل سیاه را روی میز گذاشت. «برای زخمت متأسفم، فرشته. این یه جبران کوچیکه.» جعبه را باز کرد؛ یک گردنبند الماس که زیر نور میدرخشید. «الماسها با پوستت خیلی جور در میان، مخصوصاً وقتی با خون تزیین شده باشن.»
سانزو خواست به سمت ران هجوم ببرد که حضور سنگین شخص دیگری در چهارچوب در، همه را سر جایشان میخکوب کرد. ایزانا، با لباسی کاملاً تمیز و اتوکشیده، انگار که اصلاً در آن سلاخی انبار حضور نداشته، وارد شد.
ایزانا با نگاهی تحقیرآمیز به گردنبند ران نگاه کرد. «جواهرات؟ چقدر پیشپاافتاده، ران. اون به اسباببازیهای گرونقیمت تو نیازی نداره.» ایزانا به سمت تو آمد و پوشهای را جلوی رویت گذاشت. «این سند مالکیت همون عمارتیه که در فیلیپین بهت گفتم. به نام توئه. هر وقت که از این قفس خسته شدی، کلیدش توی دستهای توئه.»
رقابت آنها علنی شده بود. ران با پوزخندی به ایزانا نزدیک شد. «اووه، پادشاهِ تنها میخواد با ملکهاش فرار کنه؟ فکر کردی مایکی اجازه میده؟»
ایزانا یقه ران را گرفت و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «مایکی دیگه اون اقتدار سابق رو نداره. اون ضعیف شده... چون بیش از حد به این دختر وابسته شده.»
«درست شنیدم؟»
صدای مایکی مثل تیغی سرد فضا را برید. او در آستانه در ایستاده بود، با چشمانی گود افتاده و نگاهی که بوی مرگ میداد. مایکی قدمبهقدم جلو آمد. ران و ایزانا ناخودآگاه از هم فاصله گرفتند. مایکی مستقیم به سمت تو آمد، گردنبند ران را از روی میز برداشت و بدون ذرهای تردید، آن را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. سپس پوشه ایزانا را برداشت و با خونسردی پاره کرد.
مایکی روبروی تو ایستاد. او دستهایش را دور کمرت حلقه کرد و سرش را در گودی گردنت فرو برد. بوی تلخ سیگار و رایحهای سرد از او به مشامت رسید.
«من ضعیف نشدم...» مایکی زمزمه کرد، اما صدایش به قدری بلند بود که ران و ایزانا بشنوند. «من فقط چیزی رو پیدا کردم که ارزشِ نابود کردنِ کل دنیا رو داره.»
او سرش را بلند کرد و به آن دو خیره شد. «از فردا، اتاق اون به طبقه بالا، درست کنار اتاق من منتقل میشه. هر کسی که بدون اجازه من از پلهها بالا بیاد... حکم مرگش رو خودش امضا کرده.»
مایکی تو را محکمتر به خودش فشار داد. تو میتوانستی ضربان قلب سریع او را حس کنی. ران با عصبانیت لبش را گزید و ایزانا با مشتهای گره شده به دیوار تکیه داد. سانزو هم با وحشت به این صحنه نگاه میکرد؛ او میدانست که این تملکگرایی مایکی، بونتن را به مرز یک جنگ داخلی میکشاند.
مایکی در گوشت نجوا کرد: «نترس... من اجازه نمیدم اونا تو رو از من بگیرن. حتی اگه مجبور شم همهشون رو بکشم.»
تو حالا در مرکز طوفانی بودی که خودت نخواسته بودی؛ جایی که عشق، تملک و جنون چنان در هم تنیده شده بودند که راه فراری باقی نمانده بود. کدامیک از آنها واقعاً تو را میخواست؟ و کدامیک فقط به دنبال پیروزی در این بازی خونین بود؟
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
- ۱۲۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط