{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چپتر سوم:

چپتر سوم:

چند روز از ورود تو به عمارت می‌گذشت. هانما بیش از پیش به تو می‌چسبید؛ انگار می‌خواست با محبت افراطی‌اش، فضای خفقان‌آور خانه را برایت جبران کند. اما هیناتا بیکار ننشسته بود. او می‌دانست که نمی‌تواند مستقیماً با هانما در بیفتد، پس هدفش را روی تنها نقطه‌ضعف او، یعنی «اعتبارش در خانواده بزرگ هانما» گذاشت.

عصر آن روز، هانما برای یک مأموریت فوری از طرف «کیساکی» بیرون رفته بود. زنگ در عمارت به صدا درآمد و برخلاف همیشه، مهمانان ناخوانده‌ای وارد شدند: والدین هانما و چند تن از بزرگان خاندان.

هیناتا با لبخندی پیروزمندانه به استقبال آن‌ها رفت و بلافاصله سناریوی مظلوم‌نمایی‌اش را اجرا کرد. تو در طبقه بالا بودی که خدمتکاری با ترس از تو خواست به سالن بروی. وقتی وارد شدی، جو سنگین اتاق نفست را بند آورد.

پدر هانما با دیدن تو، اخمی کرد و رو به هیناتا گفت: «پس این همون دختریه که شوجی بدون اجازه ما به خونه آورده؟»

هیناتا با لحنی که انگار در حال دلسوزی است، پاسخ داد: «بله پدرجان. من سعی کردم به شوجی بگم که این کارش آبروی خانواده رو می‌بره، ولی اون گوش نمی‌ده. این دختر... اون فقط دنبال پول و قدرت شوجی هست.»

یکی از بزرگان خاندان با عصایش به زمین کوبید و رو به تو فریاد زد: «دختره بی‌حیا! تو فکر کردی کی هستی که وارد زندگی یه مرد متاهل شدی؟ هانما یه ازدواج رسمی داره که به نفع هر دو خانواده‌ست. تو فقط یه لکه‌ی ننگ روی اسم این خاندانی!»

تو می‌خواستی دفاع کنی، اما هیناتا با نگاهی تحقیرآمیز به تو فهماند که صدایت به جایی نمی‌رسد. درست در لحظه‌ای که پدر هانما دستور داد نگهبانان تو را از خانه بیرون کنند، صدای ترمز شدید ماشینی در حیاط پیچید.

درِ سالن با شدت باز شد و هانما، با لباسی آشفته و چشمانی که از خشم سرخ شده بود، وارد شد. او بدون توجه به والدینش، مستقیم به سمت تو آمد و بازویت را گرفت و تو را پشت سر خودش پناه داد.

او رو به پدرش فریاد زد: «کی به شما اجازه داد پاتونو بزارید توی خونه‌ی من و به همسر من توهین کنید؟»

پدرش با عصبانیت گفت: «همسر؟ همسر تو هیناتاست! این دختر هیچی نیست!»

هانما پوزخندی زد، پوزخندی که بوی خون می‌داد. او دستش را داخل جیب کتش کرد و برگه‌ای را بیرون کشید و روی میز کوبید.
«این سند ازدواج رسمی منه با ا/ت. من از سهم ارث و حمایت شما گذشتم تا این برگه رو امضا کنم. هیناتا؟ اون فقط یه قرارداد تجاریه که شما بستید. اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه کسی به ا/ت بگه "غریبه"، قسم می‌خورم که کل این عمارت رو با ساکنینش به آتیش می‌کشم!»

سکوت مرگباری سالن را فرا گرفت. هیناتا رنگش پرید. او فکر نمی‌کرد هانما تا این حد پیش برود که از ثروت و اعتبار خاندانش برای تو بگذرد. هانما تو را محکم در آغوش گرفت و در گوشت زمزمه کرد: «نترس... من همه رو بخاطر تو کنار می‌زنم.»

اما تو در چشمان هیناتا چیزی دیدی که ترسناک‌تر از فریادهای پدر هانما بود: **نقشه‌ای برای انتقامی خونین.**

_________________________________
#هانما
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
دیدگاه ها (۰)

چپتر دوم: صبح روز بعد، اتمسفر عمارت سنگین‌تر از همیشه بود. ط...

چپتر چهارمزخم کوچکی که در درگیری انبار روی گونه‌ات نشسته بود...

چپتر اول:خانه‌ی بزرگ هانما همیشه بوی سکوت و تشریفات می‌داد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط