{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکشنبه 95/1/22ساعت12:00

یکشنبه 95/1/22ساعت12:00

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم. من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت. تا این که جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ برمیگردد و با لبخند می گوید:
"تو فقط رکاب بزن"

لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!

لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی...
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند...

لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی...
خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند...

لبخندبزن: چون "تو"خودت هست...
وخیلی ها آرزو دارند که چون"تو"باشند...

لبخندبزن..وهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش و خدا راشاکرباش .
دیدگاه ها (۵۱)

یکشنبه95/1/22ساعت20:54ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :اﻣﺮﻭﺯ...

دوشنبه95/1/23ساعت12:27اﺯ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻟﮕﻮ ﺑﺮﺍﯼ ...

شنبه95/1/21ساعت12:44ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ‌ﻫﺎﯼ ﻋﯿﺪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...

بزرگ علی پسرمکوچک امیرمحمدنوه خواهرم. ازبچه های ویس،،،خواستی...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐قبل از اینکه همه کیم ولن رو به عنوان امپرات...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط