{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وارث ابدی

وارث ابدی

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐

قبل از اینکه همه کیم ولن رو به عنوان امپراتور جاودانه بشناسن، قبل از اینکه مردم از قدرت و اسمش بترسن...
اون فقط یک بچه بود.
کیم تهیونگ.
پسری که از همون روز اول تولدش، همه‌ی قصر رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود.
چهره‌ی کوچیک و دوست‌داشتنیش، چشم‌های درشتش و لبخندی که حتی وقتی چیزی از دنیا نمی‌فهمید روی صورتش می‌نشست، باعث شده بود همه‌ی خدمتکارها عاشقش بشن.
اون تنها فرزند امپراتور و ولیعهد آینده بود.
و برای خانواده‌اش، باارزش‌ترین چیزی بود که داشتن.
روزی که تهیونگ به دنیا اومد، ملکه‌ی مادر برای دیدن نوه‌اش به اتاق ملکه رفت.
وقتی بچه رو در آغوش مادرش دید، لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
_ وای... ببین چقدر کوچیکه.

ملکه با خستگی اما خوشحال به پسرش نگاه کرد.
_ مادر، آروم‌تر... هنوز خیلی کوچیکه.

ملکه‌ی مادر نزدیک‌تر شد و دست کوچیک تهیونگ رو گرفت.
_ تهیونگا... تو قراره یه روز قصر رو به ارث ببری، ولی فعلاً فقط یه بچه‌ی شیرین برای مادربزرگتی....وای خدا شیرین کوچولوی مادربزرگ.

امپراتور که کنار همسرش ایستاده بود، با لبخند به پسرش نگاه کرد.
_ فکر نمی‌کردم یه روز اینقدر نگران یه نفر بشم.

ملکه به شوهرش نگاه کرد و آرام خندید.
_ شما هم مثل بقیه پدرها شدید.
_ مگه بده؟
_ نه... اتفاقاً خوشحالم.

اون روزها هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این بچه‌ی کوچیک، روزی تبدیل به یکی از متفاوت‌ترین فرمانرواهای تاریخ بشه.
تهیونگ دوران کودکی متفاوتی داشت.
از همون سال‌های اول، خیلی سریع‌تر از چیزی که انتظار می‌رفت چیزها رو یاد می‌گرفت.
وقتی سه ساله شد، بیشتر از بچه‌های هم‌سن خودش حرف می‌زد و خیلی راحت منظورش رو بیان می‌کرد.
وقتی چهار ساله شد، کنجکاویش درباره‌ی همه چیز بیشتر شد.
از آدم‌ها سوال می‌پرسید، درباره‌ی قصر، کتاب‌ها و چیزهایی که می‌دید کنجکاو بود.
و وقتی پنج ساله شد، خیلی از کارهایی که برای بچه‌های بزرگ‌تر سخت بود، براش ساده شده بود.
اما با همه‌ی این‌ها، هنوز همون بچه‌ای بود که وقتی مادرش رو می‌دید، با ذوق سمتش می‌رفت.
_ مامان، امروز دوباره بهم کتاب یاد دادن.

ملکه لبخند زد و موهای پسرش رو مرتب کرد.
_ تو خیلی زود همه چیز و یاد می‌گیری.

تهیونگ با افتخار لبخند زد.
_ چون می‌خوام مثل پدرم آدم بزرگی بشم.

ملکه لبخند زد و پیشونیش رو بوسید.
هیچ‌کس نمی‌دونست این هوش زیاد، بعدها چقدر به کمکش میاد.
وقتی تهیونگ شش ساله شد، امپراتور و ملکه تصمیم گرفتن خانواده‌شون رو بزرگ‌تر کنن.
اونا می‌خواستن تهیونگ تنها نباشه.
و نُه ماه بعد...
یک عضو جدید وارد خانواده‌ی سلطنتی شد.
دختری کوچک با نام کیم یون هی.
تهیونگ که حالا یک برادر بزرگ‌تر بود، با کنجکاوی به نوزاد کوچیکی که توی آغوش مادرش بود نگاه می‌کرد.
_ تهیونگا،....نگاه کن... خواهرت یون هی به دنیا اومده.

تهیونگ آرام جلو رفت و با دقت به خواهر کوچیکش نگاه کرد.
_ اون خیلی کوچیکه...

ملکه خندید.
_ چون تازه به دنیا اومده.

تهیونگ چند لحظه ساکت موند و بعد لبخند زد.
_ من مراقبش میشم.

اون روز، هیچ‌کس نمی‌دونست این دو بچه قرار بود چه آینده‌ای داشته باشن.
یکی قرار بود وارث تاج و تخت بشه...
و دیگری تنها کسی که می‌تونست بخشی از قلب امپراتور آینده رو زنده نگه داره.

____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنت‌هاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
دیدگاه ها (۶)

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏سال‌ها بود که امپراتور چوسان فقط یک نفر بود...

‌ ‌ ‌ دومین فیک پیجمون‌ ‌ ‌ "۲۵ تیر ۱۴۰۵"‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ اسلاید...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط