منو خواهرم تازه غذا میخوردیم بعد من صورتمو چرخوندم حیاطو
منو خواهرم تازه غذا میخوردیم بعد من صورتمو چرخوندم حیاطو نگا میکردم یهو دوباره چرخوندم تا نون رو بگیرم خواهرم اومده جلو بعد صورتشو ی جور کرده ترسیدم بعد که داشتیم میخوردیم و اینا هی تو حیاط نگا میکردم (باترس فک میکردم جن هس)ی صدایی در اومد گفتم وای کیه خواهرم گفت دختر ابلیس اومد بعد دختر خواهرم یهو در اومده از جام پریدم اونور خواهرم ودختر خواهرم بهم میخندیدن بیشعورا نمیدونن چقد ترسیدم
- ۲.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط