{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

منو خواهرم تازه غذا میخوردیم بعد من صورتمو چرخوندم حیاطو

منو خواهرم تازه غذا میخوردیم بعد من صورتمو چرخوندم حیاطو نگا میکردم یهو دوباره چرخوندم تا نون رو بگیرم خواهرم اومده جلو بعد صورتشو ی جور کرده ترسیدم بعد که داشتیم میخوردیم و اینا هی تو حیاط نگا میکردم (باترس فک میکردم جن هس)ی صدایی در اومد گفتم وای کیه خواهرم گفت دختر ابلیس اومد بعد دختر خواهرم یهو در اومده از جام پریدم اونور خواهرم ودختر خواهرم بهم میخندیدن بیشعورا نمیدونن چقد ترسیدم
دیدگاه ها (۱۷)

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

مرد من ۴

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

هلو من ا.تم و ۲۰ سالمه و ۹ ماهه که با نامجون ازدواج کردم..(ب...

My professorChapter:2Part:118سئول | ساعت ۲۲:۳۷شب سردتر از هم...

My lovely neighbor part : ۵۴

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط