I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁴
و اسم "تهیونگی" نمایان شد..جیمین گوشی رو جواب داد و صداش رو زیاد کرد تا منم بشنوم
+جیمیناااا به دوست دختر من نزدیک نمیشیااا(مست)
جیمین:باشه باشه..برای خودته
+برو دیگه کاری باهات ندارم
و قطع کرد..خندم ترکیبی از خجالت و ذوق بود
کمی بعد جیمین ازم خداحافظی کرد و رفت
روی تختم دراز کشیدم..طولی نکشید که خوابم برد...
ساعت ۴ و نیم صبح بیدار شدم
دست و صورتمو شستم و مسواک زدم..پشت میز آرایشم نشستم
ضد افتاب..کانسیلر..ریمل..تینت..و تمام
رفتم توی اشپزخونه..یه کوکی از توی یخچال برداشتم..لیوان شیرم رو پر کردم و کنار هم گذاشتم
بعد از خوردنش،تقریبا احساس آزادی میکردم
جلوی کمد لباسام ایستادم..یه لباس راحت،گرم و مخصوص راه میخواستم
فهمیدم چی بپوشم!
لباسم رو برداشتم و پوشیدم..خیلی قشنگ بود..با عطرم یه دوش گرفتم
بعد چمدون و کیفمو توی ماشینم گذاشتم و به سمت دانشگاه حرکت کردم
تقریبا ۲۰ دقیقه بعد،ساعت ۶ صبح،رسیدم
تهیونگ هم اومده بود و با بچه ها دور یه میز جمع شده بودن
یاد حرف دیشبش افتادم..دوستدختر..خوشگل
این دوتا کلمه توی ذهنم مرور میشه
رفتم پیششون:
-سلااااام
جین:نیلسو اسپایدرمن وارد میشود
همون موقع پریدم روی میز..از ترس چند قدم رفت عقب
-پس چی فکر کردی؟من اسپایدرمنممم
زدیم زیر خندم..روی میز مثل آدمیزاد نشستم
یهو لیا،با حدودا ۱۰تا چمدون وارد شد و سوهو کنارش دستشو گرفته بود
سوهو دست لیا رو بالا برد..و بلند جوری که همه ی بچه ها بشنون گفت:
سوهو:من و لیا باهم قرار میزاریم
همه جیغ میکشیدن و تبریک میگفتن..پوزخندی زدم که توجه بقیه بهم جلب شد:
-مبارکه..فقط مواظب پایدار بودن این رابطه باش..لیا تاحالا فقط ۲۰ بار به تهیونگ گفته تهیونگه من!و توهم چندباری منو میخواستی
سکوت*
و بعد صدای همهمه..لیا دست سوهو رو گرفت و کشید..رفتن اونورتر..جونگکوک زد به کمرم و خیلی اروم گفت:
جونگکوک:ماشالا نیلسو(خنده،زیر لب)
استاد لی،مسئول پروژه،اومد توی کلاس
بعد از توضیحات،کلید خونه رو داد به من!
سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم
از اونجایی که من فقط دختر بودم و بقیه پسر بودن،یکم حوصلم سر میرفت
کلاه هودیم رو سرم کردم و سرمو به پنجره تکیه دادم
خسته نبودم..ولی حوصلم سر رفته بود
تهیونگ کنارم داشت اهنگ گوش میداد
چندلحظه بعد،صدای اهنگ تو گوش منم پیچید
تهیونگ یکی از ایرپاد هارو توی گوشم گذاشته بود
سرمو روی شونش گذاشتم..نخوابیدم!اما ارامش گرفتم...
دوساعت گذشته بود..اتوبوس توقف کرد و همه ما پیاده شدیم
یه جنگل بود..دوتا خونه ی بزرگ روبهروی هم قرار داشت..وسط خونه،یه مکان برای اتیش بود که شبا با استاد لی میایم اینجا!
کلید رو داخل در چرخوندم..یه ثانیه دهن هممون باز موند..خونه خیلی قشنگ بود
۹تا اتاق داشت..یکی از اتاق هارو انتخاب کردم
داخل اتاق هم یه دستشویی جداگانه بود
وسایلم رو چیندم و رفتم پیش بقیه
بعد از اینکه یکم صحبت کردیم،تصمیم گرفتیم که کل خونه رو ببینیم
اشپزخونه،سرویس بهداشتی و حمام،اتاق ها و هال اینجا بود
و طبقه ی بالا هم یه اتاق بزرگ داشت..داخلش وسایل هنری و معماری بود
اینجا واقعا خیلی باحاله..پسرا هم با چشماشون تایید دادن
یونگی:قطعا الان که نمیریم سراغ پروژه!بیاید بریم جنگل
+باشه بریم
-وایسید گوشیم رو بردارم
گوشیم رو برداشتم و راه افتادیم
خیلی جاهای قشنگی داشت...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای اردو]
Part⁵⁴
و اسم "تهیونگی" نمایان شد..جیمین گوشی رو جواب داد و صداش رو زیاد کرد تا منم بشنوم
+جیمیناااا به دوست دختر من نزدیک نمیشیااا(مست)
جیمین:باشه باشه..برای خودته
+برو دیگه کاری باهات ندارم
و قطع کرد..خندم ترکیبی از خجالت و ذوق بود
کمی بعد جیمین ازم خداحافظی کرد و رفت
روی تختم دراز کشیدم..طولی نکشید که خوابم برد...
ساعت ۴ و نیم صبح بیدار شدم
دست و صورتمو شستم و مسواک زدم..پشت میز آرایشم نشستم
ضد افتاب..کانسیلر..ریمل..تینت..و تمام
رفتم توی اشپزخونه..یه کوکی از توی یخچال برداشتم..لیوان شیرم رو پر کردم و کنار هم گذاشتم
بعد از خوردنش،تقریبا احساس آزادی میکردم
جلوی کمد لباسام ایستادم..یه لباس راحت،گرم و مخصوص راه میخواستم
فهمیدم چی بپوشم!
لباسم رو برداشتم و پوشیدم..خیلی قشنگ بود..با عطرم یه دوش گرفتم
بعد چمدون و کیفمو توی ماشینم گذاشتم و به سمت دانشگاه حرکت کردم
تقریبا ۲۰ دقیقه بعد،ساعت ۶ صبح،رسیدم
تهیونگ هم اومده بود و با بچه ها دور یه میز جمع شده بودن
یاد حرف دیشبش افتادم..دوستدختر..خوشگل
این دوتا کلمه توی ذهنم مرور میشه
رفتم پیششون:
-سلااااام
جین:نیلسو اسپایدرمن وارد میشود
همون موقع پریدم روی میز..از ترس چند قدم رفت عقب
-پس چی فکر کردی؟من اسپایدرمنممم
زدیم زیر خندم..روی میز مثل آدمیزاد نشستم
یهو لیا،با حدودا ۱۰تا چمدون وارد شد و سوهو کنارش دستشو گرفته بود
سوهو دست لیا رو بالا برد..و بلند جوری که همه ی بچه ها بشنون گفت:
سوهو:من و لیا باهم قرار میزاریم
همه جیغ میکشیدن و تبریک میگفتن..پوزخندی زدم که توجه بقیه بهم جلب شد:
-مبارکه..فقط مواظب پایدار بودن این رابطه باش..لیا تاحالا فقط ۲۰ بار به تهیونگ گفته تهیونگه من!و توهم چندباری منو میخواستی
سکوت*
و بعد صدای همهمه..لیا دست سوهو رو گرفت و کشید..رفتن اونورتر..جونگکوک زد به کمرم و خیلی اروم گفت:
جونگکوک:ماشالا نیلسو(خنده،زیر لب)
استاد لی،مسئول پروژه،اومد توی کلاس
بعد از توضیحات،کلید خونه رو داد به من!
سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم
از اونجایی که من فقط دختر بودم و بقیه پسر بودن،یکم حوصلم سر میرفت
کلاه هودیم رو سرم کردم و سرمو به پنجره تکیه دادم
خسته نبودم..ولی حوصلم سر رفته بود
تهیونگ کنارم داشت اهنگ گوش میداد
چندلحظه بعد،صدای اهنگ تو گوش منم پیچید
تهیونگ یکی از ایرپاد هارو توی گوشم گذاشته بود
سرمو روی شونش گذاشتم..نخوابیدم!اما ارامش گرفتم...
دوساعت گذشته بود..اتوبوس توقف کرد و همه ما پیاده شدیم
یه جنگل بود..دوتا خونه ی بزرگ روبهروی هم قرار داشت..وسط خونه،یه مکان برای اتیش بود که شبا با استاد لی میایم اینجا!
کلید رو داخل در چرخوندم..یه ثانیه دهن هممون باز موند..خونه خیلی قشنگ بود
۹تا اتاق داشت..یکی از اتاق هارو انتخاب کردم
داخل اتاق هم یه دستشویی جداگانه بود
وسایلم رو چیندم و رفتم پیش بقیه
بعد از اینکه یکم صحبت کردیم،تصمیم گرفتیم که کل خونه رو ببینیم
اشپزخونه،سرویس بهداشتی و حمام،اتاق ها و هال اینجا بود
و طبقه ی بالا هم یه اتاق بزرگ داشت..داخلش وسایل هنری و معماری بود
اینجا واقعا خیلی باحاله..پسرا هم با چشماشون تایید دادن
یونگی:قطعا الان که نمیریم سراغ پروژه!بیاید بریم جنگل
+باشه بریم
-وایسید گوشیم رو بردارم
گوشیم رو برداشتم و راه افتادیم
خیلی جاهای قشنگی داشت...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای اردو]
- ۳.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط