{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قراری چون ندارد جانم اینجا

قراری چون ندارد جانم اینجا
دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟

سر عاشق کله‌داری نداند
بنه کفشی، که من مهمانم اینجا

مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟
چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا

نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز
ز چشم مدعی پنهانم اینجا

اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی
که من بی‌روی او نتوانم اینجا

نگارینی که سرگرداند از من
نگردانی، که سرگردانم اینجا

مرا با دوست پیمانی قدیمست
بدان پیوند و آن پیمانم اینجا

ز زلفش برد ما غم هست بویی
چنین زنده به بوی آنم اینجا

به درد اوحدی دلشاد گشتم
که آن لب می‌کند درمانم اینجا


اوحدی
دیدگاه ها (۱۹)

زهر با یاد تو شکر گرددشام با روی تو سحر گردددرد عشق تو بوالع...

ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصابر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوش...

یار من بی یار کی ماند مراخسته و بیمار کی ماند مراگر چه بیمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط