آمدی ... پنجره‌ای رو به جهانم دادی

آمدی ... پنجره‌ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشم‌هایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

از گُلِ پیرهنت ، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ... هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه‌ام کردی و از خود جریانم دادی

تو در این خانه‌ی بی پنجره ، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ ، امانم دادی ...

#اصغر_معاذی
#خاص #زیبا
دیدگاه ها (۱)

آمدی ... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

🥀آمدی... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی ماه را در شبِ این خانه نش...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشان...

🍃🌹سربازالهی ❤عزیزانش شاد خداحفتشون🌹🍃

قسمت اولیا حبیب الباکین رسیدی . کتت را گرفتم و روی چوب لباسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط