{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر فراز ابرهای سرنوشتپارت

《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ⁵
《روز آزمون...》

°ویو یوکی°
•ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم چون خیلی هیجان داشتم؛ یه سر رفتم حموم و موهام رو درست کردم و رفتم واسه خودم صبحونه درست کردم. الان ساعت ۷ بود؛ آزمون ساعت ۸:۳۰ شروع می‌شد. سریع لباس مدرسه‌م رو پوشیدم و با کوسه‌م رفتم یو.ای؛ ساعت ۸ رسیدم یو.ای و جلو در هیتومی رو دیدم..•

یوکی: سلام هیتومیی!
هیتومی: سلام یوکیی کجا بودی نیم ساعته اینجا علاف شدمم
یوکی: ببخشید😅

《ایزوکو از اونطرف داشت میوفتاد و اوراراکا گرفتتش》

یوکی: اوه مای گاد هیتومی اونجارو😆👈
هیتومی: اوه مای گاد شیپپ😆🎀《نویسنده: گفتم طبق انیمه پیش میرما وگرنه خودم شیپ باکودکو دوست دارم🎀》

°ویو هیتومی°
•با یوکی رفتیم داخل سالن نشستیم؛ خوش شانس بودیم که شماره هامون پشت سر هم بود..•
《در این حین سلطان صدا میاد داخل سالن و همون سخنرانیش رو انجام میده》

یوکی: {هم؟ سلطان صدا خیلی برام آشناس..همممممم........اوههه اون عمو هیزاشیههه😃پشمام پس یعنی اون اینجا معلمه💃}
سلطان صدا: بَروبَچ همینطور که میدونید هرکی به مکان های مبارزه ی مختلفی میره...
هیتومی: عااا شماره هامون پشت سر همه ولی مکان مبارزمون فرق داره عیش😩
یوکی: آره واقعا بد شد😩💔

《خلاصه سلان صدا سخنرانیش رو تموم میکنه و دانش آموزان لباسشون رو میپوشن و میرن زمین های مبارزشون...》

یوکی: خب، قراره بترکونیم😆
ایزوکو: {اوه، این همون دختر مهربونس《اوراراکا》باید برم ازش تشکر کنم-}
ایدا: هی تو، نمیبینی داره تمرکز میکنه؟
ایزوکو: خ..خ..ب راستش چیزه!-
ایدا: اگه قراره جلوی دست پای ما باشی چرا اومدی اینجا؟

《پچ پچ ها شروع شد》
یوکی: {عجب پسریه ها.. ولی قیافش گوگولیه}

سلطان صدا: آهای شمااا!! قرار نیست بیاید اینجا و وراجی کنیدا! آزموننن شورع میشههه!!!!

یوکی: { بریم تو کارش! }

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

منتظر پارت بعدی باشید کیوتا😆🎀
دیدگاه ها (۲)

سوالاتون رو بپرسید>>>>😁🥲🎀🎀

پارت ۳❝ In the silence, power awakens ❞⟡─────⚫⚪─────⟡با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط