دیدار دوباره p
دیدار دوباره p2
! : هینا داره دنبال عینکش میگرده که پسره میاد جلوش هینا هم از حرس رن دست پسررو میگره میبره حیاط مدرسه
هینا : بد فک نکن فقط عینکمو میخوام
پسره ( جک) : ام.... میخواستم ازت معذرت بخوام اینم عینکت... برات تمیزش کردم 😅
هینا : ممنون.. میشه یه خواهشی داشته باشم
جَک : اره حتما
هینا میخوام یه جوری وانمود کنی که دوسپسر منی ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
جک : برای چی به اون رن مربوط میشه؟
هینا : اره اون تو بچگی اذیتم میکرد الان باهام خوبه نمیخوام بهم نزدیک شه
جک: باشه
! : دست تو دست میرن سر کلاس رن وقتی میبینه دست هینا تو دست جکه عصبی میشه ولی به روی خودش نمیاره تو راه خونه رن هینا رو دنبال میکنه..
هینا : چرا دنبال منی؟؟؟؟؟
رن : خونه ی منم همین وره
هینا : اما این که راه خونه نیست 🤣
رن :😳😳😳😲😲 خب باشه دارم دنبالت میکنم 🤣
هینا : خو نکن مگه روانی هستی
رن : * اره روانیه تو هم *
هینا : چیزی گفتی؟
رن : نه
فردا روز جمعه
! : روز جمعه رن میره در خونه ی هینا درو میزنه و باباش درو باز میکنه
رن : ام... من دوست هی نام میتونم...
بابای هینا : به بههههه بفرمایید تو شام و ناهار پیشمون باشششش هینا خیلی خش حال میشه
رن : * فععک نکنم نه بلکه خش حال نمیشه جرمم میده 😅*
! : رن میره داخل هینا با یه شلوارک کوتاه. موهای گوجه ی بهم ریخته و عینک تو اشپز خونه رن که هینا رو میبینه سرخو سفید میشه 😅از اونطرفم از ترس اینکه هینا جرش بده زبونش بند میاد 🤣..
هینا : باباااا کی بود مهمون داشتیم مگه؟!
رن : 😅 س. س. سلا.. سلام 💗
هینا : 🤬🤬 * برا دستم بهت برسه شانس اوردی بابام اینجان *
هینا : بابا این کیه؟ 🤭
بابا : ام... مگه دوستت نیست ( نگاه کردن به رن 😲)
رن : نه نه نه معلومه که دوستشم ( زبون اشاره 🙏🙏🙏🙏)
هینا : عه اره یادم اومد * 😤😤*
بریم برای پارت 3 😅😅😅🙏
! : هینا داره دنبال عینکش میگرده که پسره میاد جلوش هینا هم از حرس رن دست پسررو میگره میبره حیاط مدرسه
هینا : بد فک نکن فقط عینکمو میخوام
پسره ( جک) : ام.... میخواستم ازت معذرت بخوام اینم عینکت... برات تمیزش کردم 😅
هینا : ممنون.. میشه یه خواهشی داشته باشم
جَک : اره حتما
هینا میخوام یه جوری وانمود کنی که دوسپسر منی ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
جک : برای چی به اون رن مربوط میشه؟
هینا : اره اون تو بچگی اذیتم میکرد الان باهام خوبه نمیخوام بهم نزدیک شه
جک: باشه
! : دست تو دست میرن سر کلاس رن وقتی میبینه دست هینا تو دست جکه عصبی میشه ولی به روی خودش نمیاره تو راه خونه رن هینا رو دنبال میکنه..
هینا : چرا دنبال منی؟؟؟؟؟
رن : خونه ی منم همین وره
هینا : اما این که راه خونه نیست 🤣
رن :😳😳😳😲😲 خب باشه دارم دنبالت میکنم 🤣
هینا : خو نکن مگه روانی هستی
رن : * اره روانیه تو هم *
هینا : چیزی گفتی؟
رن : نه
فردا روز جمعه
! : روز جمعه رن میره در خونه ی هینا درو میزنه و باباش درو باز میکنه
رن : ام... من دوست هی نام میتونم...
بابای هینا : به بههههه بفرمایید تو شام و ناهار پیشمون باشششش هینا خیلی خش حال میشه
رن : * فععک نکنم نه بلکه خش حال نمیشه جرمم میده 😅*
! : رن میره داخل هینا با یه شلوارک کوتاه. موهای گوجه ی بهم ریخته و عینک تو اشپز خونه رن که هینا رو میبینه سرخو سفید میشه 😅از اونطرفم از ترس اینکه هینا جرش بده زبونش بند میاد 🤣..
هینا : باباااا کی بود مهمون داشتیم مگه؟!
رن : 😅 س. س. سلا.. سلام 💗
هینا : 🤬🤬 * برا دستم بهت برسه شانس اوردی بابام اینجان *
هینا : بابا این کیه؟ 🤭
بابا : ام... مگه دوستت نیست ( نگاه کردن به رن 😲)
رن : نه نه نه معلومه که دوستشم ( زبون اشاره 🙏🙏🙏🙏)
هینا : عه اره یادم اومد * 😤😤*
بریم برای پارت 3 😅😅😅🙏
- ۳.۱k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط