{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عشقی

بازی عشقی
پارت نه

ویو ایساگی:

حتی شیدو و باچیرا هم نمیدونستن چی بگن تا اینکه صدای مربی اومد:«هی همگی بیاین اینجا!»
وای مربی نجاتم دادی...بهشون گفتم:«خب پس بعدا جوابتونو میدم باشه؟»
و خیلی سریع رفتم سمت مربی، و از جواب دادن فرار کردم.
همه رفتیم پیش مربی و خب من یکم از اون سه تا دوری میکردم و پیش چیگیری وایستادم.
مربی داشت درمورد مسابقه بعدی و اعضای تیمش توضیح میداد و این حدودا نیم ساعتی طول کشید.
بعد تموم شدن توضیحات رفتم سمت رخکن تا لباسم رو عوض کنم و کمی اب بخورم، ولی باید کدومشون رو انتخواب کنم؟
خیلی سخته... من نمیخوای ناراحتشون کنم... اما اخه من کدومشون رو میخوام؟


ویو راوی:
تو کل مدت ایساگی داشت به ای قضیه فکر میکرد... و بارو که داشت کمی استراحت میکرد متوجهاین قضیه شد و گفت:«هی ایساگی!»
صدای بلندش جوری تو سالن پیشید که ایساگی ترسید ولی وقتی متوجه شد باذو بود اروم شد.
گفت:«بله؟چی شده؟»
بارو گفت:«چرا انقدر تو فکری؟دوباره داری از اون نقشه های عصاب خوردکن‌ت میکشی که چطوری باید با اون تیم بازی کنی؟»
ایساگی اهی کشید و گفت:«نه...راستش...سه تا از کسایی که دوسشون دارم همزمان بهم درخواست دادن...و من نمیدونم باید چیکار کنم...»
بارو خیلی تعجب کرد... ولی چیزی نگفت.
و دوباره ایساگی رو با افکارش تنها گذاشت...

پایان
دیدگاه ها (۹)

تک پارتی درخواستی شخصیت: رینویو ات:خمیازه ای کشیدم... ساعت ت...

بازی عشقیپارت هشت(یک ماه بعد) مکان: زمین بازیویو رین: دیگه د...

بازی عشقی پارت هفتویو شیدو:رسیدیم و بعد از نیم ساعت بازی کرد...

بازی عشقیپارت شیشویو راوی: ایساگی تقریبا تا حدودای چهار باگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط