{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی درخواستی

تک پارتی درخواستی
شخصیت: رین

ویو ات:
خمیازه ای کشیدم... ساعت تازه چهاره و من ساعت نه با رین قرار دارم...
اگه یک ساعت بخوابم دیرم نمیشه نه؟ خیلی خسته‌م...
رفتم سمت تختم و دراز کشیدم. اروم چشم هام رو بستم و سیاهی...

(مدتی بعد،شب)

اخیش... خیلی خوب بود واقعا خسته بودم... ساعت چنده؟
چیییییییی؟ 8:23 دقیقههه؟
وای بدبخت شدم حالا من چطوری اماده بشم؟
سریع بلند شدم و اول لباسم رو پوشیدم.(اسلاید دو)
و خب چون نمیخواستم خیلی شلوغش کنم ی استایل ساده ولی دخترونه زدم.
بعدش ارایش کردم و موهام رو از رو اجبار باز گذاشتم.
عطر زدم و خیلی سریع رفتم سمت جایی که قرار داشتیم.
وقتی رسیده بودم یجورایی پنج دقیقه دیر کرده بودم.


ویو رین:
اه... این دختر چرا نمیاد؟ کم پیش میاد دیر کنه بهش زنگ بزنم؟
گوشیم رو دراوردم ولی تا اومدم بهش زنگ بزنم دیدمش... خدایا این چرا همه جوره انقدر زیباست؟
وای چقدر این رنگ بهش میاد...
محو نگاه کردنش شدم.
با لبخندی کمی استرسی ولی کیوت گفت:«سلام رین،ببخشید دیر شد فقط نمیدونستم باید موهام رو چیکار کنم»
هـــــع؟ میدونم داره الکی میگه ولی انقدر کیوت شده که نمیتونم چیزی بهش بگم...
گفتم:«اها،باشه...بریم داخل؟»
و دستم رو سمتش گرفتم.
خیلی اروم دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:«اره»
وارد کافه شدیم و روی صندلی کنار پنجره نشستیم .


ویو راوی:

رین ی فنجون قهوه و ات لاته سفارش داد...
بعد از مدتی گپ زدن سفارش هاشون رو اوردن.
چند دقیقه گذشت و جفتشون ساکت بودن تا اینکه رین بلند شد و جلوی ات زانو زد.
ات تعجب کرد ولی تا اومد چیزی بگه رین شروع به حرف زدن کرد:«ات...خیلی وقته میخواستم اینو بهت بگم ولی راستش از واکنشت میترسیدم...اما من دیگه نمیتونم صبر کنم و میخوام بهت بگم که...»
رین نفس عمیقی کشید و حلقه ای از تو جیبش دراورد و به سمت ات گرفت.
گفت:«ات...میتونم افتخار داشته باشم بقیه عمرم رو به عنوان همسرت بگذرونم؟»
چشمای ات از تعحب و شک گرد شد، لحظه ای چیزی نگفت ولی بعد زیر لب خندید و با همون لبخند احساسی و خوشحال گفت:«رین تو وتقعا دیونه ای...چطور میتونم بهت نه بگم؟بله!بله میتونی!»
تو این لحظه انگار دنیا رو به رین داده بودن، لبخندی نادر ازش دیده شد و حلقه رو اروم داخل انگشت ات گذاشت...


پایان
چطور شد؟
دیدگاه ها (۱۲)

بازی عشقیپارت هشت(یک ماه بعد) مکان: زمین بازیویو رین: دیگه د...

مرسی ازتوننننن! ۵۰تایی شدیممممم! خیلی ممنون از حمایتاتوننن!

8م. :اون این... پولارو ... میفرسته؟ات* سر تکون دادم: پس تو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط