طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت50
چند روز بعد، مانلی برای یک جلسهی مهم به شرکت رفته بود.
قرار بود دربارهی کالکشن جدیدش صحبت کنن و چند نفر از تیم طراحی هم حضور داشتن.
مانلی مثل همیشه با دقت همه چیز رو توضیح میداد.
از رنگها، از پارچهها، از داستانی که پشت هر لباس بود.
وقتی جلسه تموم شد، یکی از اعضای تیم گفت:
ـ واقعاً جالبه که چطور به جزئیات فکر میکنی.
مانلی لبخند زد.
ـ جزئیات کوچیکن که آخرش همهچیز رو خاص میکنن.
بعد از جلسه که بیرون اومد، دید تهیونگ منتظرشه.
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
ـ اومدم ببینم جلسه چطور پیش رفت.
ـ یعنی منتظر بودی؟
ـ شاید.
مانلی خندید.
ـ تو همیشه جوابهای عجیب میدی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ ولی جوابمو گرفتی.
با هم سمت کافهی نزدیک شرکت رفتن.
این بار برخلاف روزهای اول، سکوت بینشون راحت بود.
دیگه لازم نبود همیشه چیزی برای گفتن پیدا کنن.
همین که کنار هم بودن کافی بود.
مانلی قهوهاش رو برداشت و گفت:
ـ میدونی چی عجیبه؟
ـ چی؟
ـ چند ماه پیش فکر میکردم اومدن به کره فقط یه فرصت کاریه.
تهیونگ گوش داد.
ـ ولی الان؟
مانلی کمی فکر کرد.
ـ الان حس میکنم بیشتر از یه کار بهم داد.
تهیونگ لبخند زد.
ـ مثلاً؟
ـ دوستهای جدید... تجربههای جدید...
کمی مکث کرد.
ـ و اینکه فهمیدم یه جای جدید هم میتونه شبیه خونه بشه.
تهیونگ نگاهش کرد و گفت:
ـ شاید چون آدمای خوبی اینجا پیدا کردی.
مانلی لبخند زد.
ـ شاید.
همون لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
یکی از اعضا بود.
بعد از تماس گفت:
ـ بچهها دارن برنامهی هفتهی بعد رو میچینن.
ـ باز هم برنامه؟
ـ آره.
ـ شماها خسته نمیشین؟
تهیونگ خندید.
ـ نه، مخصوصاً وقتی همه کنار هم باشیم.
مانلی لبخند زد.
و بدون اینکه خودش بفهمه...
داشت به جایی میرسید که بعضی آدمها فقط «دوست» نبودن؛
آدمهایی بودن که نبودنشان، روز را کمی متفاوت میکرد.
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 51
مانلی اولش میخواست قبول نکنه.
مثل همیشه میگفت:
ـ من کلی کار دارم.
اما این بار همه از قبل جوابش رو میدونستن.
یکی از اعضا گفت:
ـ نه، این دفعه قبول نمیکنیم.
مانلی خندید.
ـ چرا؟
ـ چون تو حتی وقتی تعطیلی، دنبال پارچه و طرح جدید میگردی.
ـ خب... این کارمه.
تهیونگ گفت:
ـ و ما میخوایم امروز فقط مانلی باشی، نه فقط طراح لباس.
این جمله باعث شد چند لحظه ساکت بمونه.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
صبح، همه با هم راه افتادن.
برنامه خاصی نداشتن؛ فقط میخواستن خوش بگذرونن.
از کافه رفتن تا قدم زدن توی خیابونهای شهر.
مانلی برای اولین بار بدون اینکه به ساعت یا کار فکر کنه، فقط از لحظه لذت میبرد.
وسط راه، یکی از اعضا گفت:
ـ یه عکس گروهی بگیریم.
مانلی سریع دوربینش رو درآورد.
ـ من میگیرم.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ دوباره؟
ـ چی دوباره؟
ـ تو همیشه پشت دوربینی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ خب من عکاسم.
تهیونگ دوربین رو گرفت.
ـ امروز نه.
ـ چی؟
ـ امروز تو هم باید توی عکس باشی.
مانلی خواست اعتراض کنه، اما بقیه هم موافق بودن.
چند ثانیه بعد همه کنار هم ایستادن.
تهیونگ دوربین رو تنظیم کرد.
ـ آماده؟
همه لبخند زدن.
کلیک.
بعد از عکس، مانلی به صفحه نگاه کرد.
خودش را وسط جمع دید.
نه به عنوان طراح لباس.
نه به عنوان کسی که از پاریس آمده.
فقط به عنوان خودش.
تهیونگ کنار او ایستاد.
ـ خوب شده؟
مانلی لبخند زد.
ـ آره.
ـ پس نگهش دار.
ـ معلومه که نگه میدارم.
چند قدم جلوتر، بقیه مشغول شوخی بودن.
مانلی آرام به عکس نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد این روزها خیلی سریع دارن تبدیل به خاطرههایی میشن که نمیخواد فراموششون کنه.
و شاید تهیونگ هم همین حس رو داشت.
فقط هنوز هیچکدوم اسمش رو نمیدونستن.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت50
چند روز بعد، مانلی برای یک جلسهی مهم به شرکت رفته بود.
قرار بود دربارهی کالکشن جدیدش صحبت کنن و چند نفر از تیم طراحی هم حضور داشتن.
مانلی مثل همیشه با دقت همه چیز رو توضیح میداد.
از رنگها، از پارچهها، از داستانی که پشت هر لباس بود.
وقتی جلسه تموم شد، یکی از اعضای تیم گفت:
ـ واقعاً جالبه که چطور به جزئیات فکر میکنی.
مانلی لبخند زد.
ـ جزئیات کوچیکن که آخرش همهچیز رو خاص میکنن.
بعد از جلسه که بیرون اومد، دید تهیونگ منتظرشه.
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
ـ اومدم ببینم جلسه چطور پیش رفت.
ـ یعنی منتظر بودی؟
ـ شاید.
مانلی خندید.
ـ تو همیشه جوابهای عجیب میدی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ ولی جوابمو گرفتی.
با هم سمت کافهی نزدیک شرکت رفتن.
این بار برخلاف روزهای اول، سکوت بینشون راحت بود.
دیگه لازم نبود همیشه چیزی برای گفتن پیدا کنن.
همین که کنار هم بودن کافی بود.
مانلی قهوهاش رو برداشت و گفت:
ـ میدونی چی عجیبه؟
ـ چی؟
ـ چند ماه پیش فکر میکردم اومدن به کره فقط یه فرصت کاریه.
تهیونگ گوش داد.
ـ ولی الان؟
مانلی کمی فکر کرد.
ـ الان حس میکنم بیشتر از یه کار بهم داد.
تهیونگ لبخند زد.
ـ مثلاً؟
ـ دوستهای جدید... تجربههای جدید...
کمی مکث کرد.
ـ و اینکه فهمیدم یه جای جدید هم میتونه شبیه خونه بشه.
تهیونگ نگاهش کرد و گفت:
ـ شاید چون آدمای خوبی اینجا پیدا کردی.
مانلی لبخند زد.
ـ شاید.
همون لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
یکی از اعضا بود.
بعد از تماس گفت:
ـ بچهها دارن برنامهی هفتهی بعد رو میچینن.
ـ باز هم برنامه؟
ـ آره.
ـ شماها خسته نمیشین؟
تهیونگ خندید.
ـ نه، مخصوصاً وقتی همه کنار هم باشیم.
مانلی لبخند زد.
و بدون اینکه خودش بفهمه...
داشت به جایی میرسید که بعضی آدمها فقط «دوست» نبودن؛
آدمهایی بودن که نبودنشان، روز را کمی متفاوت میکرد.
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 51
مانلی اولش میخواست قبول نکنه.
مثل همیشه میگفت:
ـ من کلی کار دارم.
اما این بار همه از قبل جوابش رو میدونستن.
یکی از اعضا گفت:
ـ نه، این دفعه قبول نمیکنیم.
مانلی خندید.
ـ چرا؟
ـ چون تو حتی وقتی تعطیلی، دنبال پارچه و طرح جدید میگردی.
ـ خب... این کارمه.
تهیونگ گفت:
ـ و ما میخوایم امروز فقط مانلی باشی، نه فقط طراح لباس.
این جمله باعث شد چند لحظه ساکت بمونه.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
صبح، همه با هم راه افتادن.
برنامه خاصی نداشتن؛ فقط میخواستن خوش بگذرونن.
از کافه رفتن تا قدم زدن توی خیابونهای شهر.
مانلی برای اولین بار بدون اینکه به ساعت یا کار فکر کنه، فقط از لحظه لذت میبرد.
وسط راه، یکی از اعضا گفت:
ـ یه عکس گروهی بگیریم.
مانلی سریع دوربینش رو درآورد.
ـ من میگیرم.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ دوباره؟
ـ چی دوباره؟
ـ تو همیشه پشت دوربینی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ خب من عکاسم.
تهیونگ دوربین رو گرفت.
ـ امروز نه.
ـ چی؟
ـ امروز تو هم باید توی عکس باشی.
مانلی خواست اعتراض کنه، اما بقیه هم موافق بودن.
چند ثانیه بعد همه کنار هم ایستادن.
تهیونگ دوربین رو تنظیم کرد.
ـ آماده؟
همه لبخند زدن.
کلیک.
بعد از عکس، مانلی به صفحه نگاه کرد.
خودش را وسط جمع دید.
نه به عنوان طراح لباس.
نه به عنوان کسی که از پاریس آمده.
فقط به عنوان خودش.
تهیونگ کنار او ایستاد.
ـ خوب شده؟
مانلی لبخند زد.
ـ آره.
ـ پس نگهش دار.
ـ معلومه که نگه میدارم.
چند قدم جلوتر، بقیه مشغول شوخی بودن.
مانلی آرام به عکس نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد این روزها خیلی سریع دارن تبدیل به خاطرههایی میشن که نمیخواد فراموششون کنه.
و شاید تهیونگ هم همین حس رو داشت.
فقط هنوز هیچکدوم اسمش رو نمیدونستن.
- ۲۱۷
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط