"خواندن این پارت بدون لایک حرام است"
"خواندن این پارت بدون لایک حرام است"
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 48
چند هفته بعد، مانلی مشغول آماده کردن کالکشن جدیدش بود.
این بار فشار کار بیشتر از همیشه بود.
همه منتظر بودن ببینن طراح جوان پاریسی چه ایدهای برای پروژهی بعدی داره.
اما خودش بیشتر از همیشه سخت میگرفت.
روی میز پر از طرح بود.
یکی رو کنار میگذاشت، یکی رو دوباره تغییر میداد.
ـ این خوب نیست...
آروم زیر لب گفت.
ـ اینم هنوز اون چیزی نیست که میخوام.
همون لحظه صدای آشنایی اومد.
ـ چند ساعته اینجایی؟
سرشو بلند کرد.
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
مانلی نگاهی به ساعت انداخت.
ـ نمیدونم.
ـ یعنی خیلی.
خندید.
ـ تو اومدی سرزنشم کنی؟
ـ نه.
نزدیک میز اومد.
ـ اومدم ببینم چرا کسی که همیشه به بقیه میگه به خودشون اعتماد کنن، خودش به خودش اعتماد نداره.
مانلی ساکت شد.
ـ من فقط میخوام بهترین باشه.
ـ میفهمم.
تهیونگ به طرحها نگاه کرد.
ـ ولی فکر میکنم مشکل اینه که داری دنبال چیزی میگردی که از قبل وجود داره.
ـ یعنی؟
ـ سبک خودت.
چند لحظه به طرحها نگاه کرد.
ـ تو همیشه دنبال اینی که حس بسازی. شاید نباید از چیزی که باعث خاص شدنت شده دور بشی.
مانلی لبخند کوچیکی زد.
ـ تو چرا انقدر خوب حرف میزنی؟
ـ نمیدونم.
ـ عجیبه.
ـ چرا؟
ـ چون انتظار ندارم یه نفر که همیشه شوخی میکنه، یه دفعه اینقدر منطقی بشه.
تهیونگ خندید.
ـ من فقط جلوی آدمای خاص جدی میشم.
چند ثانیه سکوت افتاد.
هر دو متوجه جمله شدن.
تهیونگ سریع موضوع رو عوض کرد.
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ بچهها امشب میخوان بیرون برن. تو هم میای.
مانلی لبخند زد.
ـ باز هم برنامه؟
ـ آره.
ـ شماها خیلی اهل بیرون رفتنین.
ـ نه.
ـ پس؟
ـ فقط وقتی تو هم میای، برنامهها بهتر میشه.
مانلی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
چون کمکم داشت متوجه میشد...
بعضی آدمها بدون اینکه تلاش کنی، تبدیل به قسمت قشنگی از روزهات میشن.
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 48
چند هفته بعد، مانلی مشغول آماده کردن کالکشن جدیدش بود.
این بار فشار کار بیشتر از همیشه بود.
همه منتظر بودن ببینن طراح جوان پاریسی چه ایدهای برای پروژهی بعدی داره.
اما خودش بیشتر از همیشه سخت میگرفت.
روی میز پر از طرح بود.
یکی رو کنار میگذاشت، یکی رو دوباره تغییر میداد.
ـ این خوب نیست...
آروم زیر لب گفت.
ـ اینم هنوز اون چیزی نیست که میخوام.
همون لحظه صدای آشنایی اومد.
ـ چند ساعته اینجایی؟
سرشو بلند کرد.
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
مانلی نگاهی به ساعت انداخت.
ـ نمیدونم.
ـ یعنی خیلی.
خندید.
ـ تو اومدی سرزنشم کنی؟
ـ نه.
نزدیک میز اومد.
ـ اومدم ببینم چرا کسی که همیشه به بقیه میگه به خودشون اعتماد کنن، خودش به خودش اعتماد نداره.
مانلی ساکت شد.
ـ من فقط میخوام بهترین باشه.
ـ میفهمم.
تهیونگ به طرحها نگاه کرد.
ـ ولی فکر میکنم مشکل اینه که داری دنبال چیزی میگردی که از قبل وجود داره.
ـ یعنی؟
ـ سبک خودت.
چند لحظه به طرحها نگاه کرد.
ـ تو همیشه دنبال اینی که حس بسازی. شاید نباید از چیزی که باعث خاص شدنت شده دور بشی.
مانلی لبخند کوچیکی زد.
ـ تو چرا انقدر خوب حرف میزنی؟
ـ نمیدونم.
ـ عجیبه.
ـ چرا؟
ـ چون انتظار ندارم یه نفر که همیشه شوخی میکنه، یه دفعه اینقدر منطقی بشه.
تهیونگ خندید.
ـ من فقط جلوی آدمای خاص جدی میشم.
چند ثانیه سکوت افتاد.
هر دو متوجه جمله شدن.
تهیونگ سریع موضوع رو عوض کرد.
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ بچهها امشب میخوان بیرون برن. تو هم میای.
مانلی لبخند زد.
ـ باز هم برنامه؟
ـ آره.
ـ شماها خیلی اهل بیرون رفتنین.
ـ نه.
ـ پس؟
ـ فقط وقتی تو هم میای، برنامهها بهتر میشه.
مانلی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
چون کمکم داشت متوجه میشد...
بعضی آدمها بدون اینکه تلاش کنی، تبدیل به قسمت قشنگی از روزهات میشن.
- ۷۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط