{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم بچه را گذاشته اند آرشا آرشا دقیقا مثل پدرش سر اعصاب است ...

92^

اسم بچه را گذاشته اند آرشا . آرشا دقیقا مثل پدرش سر اعصاب است ! آنقدر گریه میکند که آدم کلافه میشود .
ظرف های سیما را می شستم . سارا هم جارو میکشید .
سیما روی مبل نشسته بود و پسرش را شیر میداد .
سارا که جارو را خاموش کرد ، انگار سیما چیزی به خاطر آورده باشد ، سارا را صدا کرد . من هم از آینه ی روبه روی سینک می‌پاییدم شان .
کنار هم نشستند و پچ پچ کردند . صدایشان را درست نمی شنیدم . کمی که بحث کردند ، صدای سارا را شنیدم که گفت :« خونه نمیاد. » گوشهایم ناگاه شدیدا تیز شد . درباره او بود .
سیما گفت :« شبها اصلا نمیاد ؟! پس کی برات شام درست میکنه ؟» سارا گفت :« نه همیشه . بعضی شبها تا وقتی که من بیدارم ، مثلا تا یک یا دوی صبح که بیدارم نمیاد . بعدشم من خودم بلدم غذا درست کنم ! بزرگ شدما ! اول مهر میرم دانشگاه !»
سیما گفت :« پس باید باهاش صحبت کنم واسه خواستگاری یه شب وقتش رو خالی کنه .»
خواستگاری ؟؟؟؟!! چی !؟؟؟؟
دستهایم شروع به لرزیدن کرد . سارا گفت :« عکسش رو بیار ببینم .» سیما گفت :« ازش عکس ندارم . زنگ میزنم به مادرش ، فردا شب بریم . فقط باید قبلش با داداش حرف بزنم .»
نا خودآگاه به صورتم زدم . صورتم خیس از آب و کف شد .
خواستگاری ؟! مینا مدفوع به بخت سیاهت !
در باز شد ، خیال کردم آریاست . از آینه نگاهی انداختم ، او بود . سیما بچه را زمین گذاشت و خواهر ها احوال پرسی صمیمانه ای با برادرشان کردند که متاسفانه دیالوگ های دقیقش خاطرم نیست .
برگشتم نگاهش کردم . سلامم داد . نیشم باز شد و جواب دادم . دیگر به من التفاتی نکرد ، کنار خواهر هایش نشست و آرشای خفته را بغل گرفت .
سیما گفت :« داداش ، وقت خالی کی داری ؟» او گفت :« الان .» سیما گفت :« نه منظورم شب ها ست .» کمی فکر کرد و پرسید :« چطور مگه ؟» سارا گفت :« واسه خواستگاری . » سری کلافه تکان داد ، مثل جوان ناخلفی که پیر پاتال ها جایی گیرش انداخته اند تا نصیحتش کنند .
سیما از دیدن ترش کردن برادرش به جوش آمد . گفت :« خیلی دختر خوبیه! می فهمی !» او گفت :« خب خدا ببخشه به خانواده اش .» سیما سقلمه ای به بازویش زد و گفت :« خوشمزگی نکن! جدی باش لطفاً ! میخوام زنگ بزنم مامانش توی همین هفته یه شب برسم خواستگاریش . » او گفت :« من نمیخوام ازدواج کنم سیما . انقدر این بحث بیهوده رو هر بار وسط نکش .»
سیما دیگر شدیدا از کوره در رفته بود :« بیخود کردی ! میدونی چند سالته ؟ خب پس بزار من بهت یاد آوری کنم ! بیست و شیش سالته ! میدونی داره دیر میشه !؟ میخوای بهت آینه بدم ببینی چه شکلی شدی ؟ از ریخت و قیافه افتادی! دیگه هیچکی محل سگم بت نمیده! ...» او ، ابدا ذره ای اعتنا به سیما نداشت ، با نوک انگشت کرک های نرم کف سر آرشا را نوازش میکرد ، به قول خود سیما محل سگ هم به خواهرش نمی گذاشت .
سارا خواهرش را ساکت کرد و گفت :« منم با داداش موافقم . اگه داداش زن بگیره من خیلی تنها میشم. » سیما کتکی به سارا زد و گفت :« زر نزن تو هنوز دهنت بوی شیر میده !»
باورش برایتان سخت است که بنویسم دو تا زن گنده دعوایشان شد و سر گرم کتک و کتک کاری شدند !
دستهایم را با دامنم خشک کردم . ظرف ها تمام شده بود .
کنار پیشخوان ایستادم . آرشای بیچاره هم بیدار شده بود ولی بنده خدا گریه نمی کرد . در آغوش دایی اش بهتان مادر و خاله اش را نگاه میکرد که یا موهای هم را میکشیدند یا بازوی هم را نیشگون می گرفتند .
او آهسته و با لحنی کودکانه به آرشا گفت :« ای بابا ، خواب پسرمون رو بهم زدند این زنهای جیغ جیغو .»
انگار نه انگار میخواستم تا همین چند دقیقه پیش گریه کنم ، خرامان و مست لبخند به لبم آمد . از لحن بامزه اش ، از اینکه خواهر زاده اش را خیلی دوست داشت ، برای آن حالت صورت نمکینش ، برای پیراهن آستین کوتاه سبز رنگ راه راهی که خیلی به او می آمد ، ذوق کردم .
نگاهی به من انداخت . لبخند زد . برای اتمام جنگ و خریدن آبروی از دست رفته خانوادگیشان جلوی من ، گفت :« باشه . فردا شب باهاتون میام خانمها ، گیس های همدیگه رو ول کنید . »
لبخند به لبم خشکید .
گفتم :« سیما جون ، من ظرفها رو شستم ، دیگه میرم .»
کیفم را برداشتم و فورا بیرون زدم .

_مینا ، هجده سپتامبر ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۳)

93^کسی در زد . در زدنش شبیه به او بود . پابرهنه کف حیاط دوید...

94^انگار بخشی از مموری از دست رفته خاطراتم برگشت . این کتاب ...

91^ پیوست ، صفحه ی دوم5 . تازه بیست و چهار سالم شده بود که م...

هشداری برای خواننده :اگر در خود احساس بلوغ پذیرفتن قسمت های ...

my teacher

66^این ورق اخرین برگ این دفتر است . متاسفم که یک دفتر تمام ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط