این ورق اخرین برگ این دفتر است متاسفم که یک دفتر تمام شد ...
66^
این ورق اخرین برگ این دفتر است . متاسفم که یک دفتر تمام شد و او هنوز برای من نشده .
چاره ای نیست ، انشالله دفتر بعدی .
من سی و سه ساله هستم و او بیست و شش ساله. خدا کند کار با دفتر دوم جمع شود وگرنه چروکیده میشوم و میترشم . بیا مرا بگیر عزیزم بیا شوهرم شو !
بگذریم!
امشب خانه سیما دعوت بودم ، او و سارا هم بودند .
سیما از اول ذوق داشت . بعد از شام به بهانه کنجکاوی از کتابی که میخواند کنارش نشستم. کمی سوال و جواب رد و بدل که کردیم آرام پرسیدم:« تو چجوری پات توی پرونده نکبتی ساسان باز شده ؟» نگاهی کرد به بقیه . آریا توی بالکن سیگار میکشید ، سیما و سارا هم ظرف میشستند و پچ پچ کنان غیبت فامیل های آریا را میکردند ، خلاصه این که کسی ابدا به ما التفاتی نداشت .
برگ زد . همانطور که دستش لای ورق جدید و قبلی بود ، کمی سرش را کج کرد و خیره در چشمانم به آرامی و محتاطانه گفت :« شانسی شد . اتفاقی متوجه شدم که چند نفر دارند رفتار های مشکوکی انجام میدن . چند کوچه اون طرف تر یک رستوران کوچیک که من وقتی دانشجو بودم توش کار میکردم و البته شبها اونجا میخوابیدم ؛ اونها اونجا بودند . » نمیدانستم حرفهایش را چسبم یا چشمهایش را . گفتم :« بعدش چی شد ؟» بی اختیار بازویش را گرفتم. آخ چقدر حیف که زنش نبودم ، وگرنه امکان نداشت از حصار بازو هایش لحظه ای بیرون بیایم .
دیگر مرا نگاه نمیکرد ، کتاب را مینگریست . گفت :« از اونجایی که یه بچه ۱۷-۱۸ ساله بودم که دهنش بوی شیر میداد ، بی پروایانه دنبالشون کردم و جنایاتی رو دیدم که باعث شد خواب و خوراک ازم گرفته بشه. » آب دهانم را قورت دادم . ادامه داد:« میدزیدن ، میفروختند. من خیلی برای دیدن اون چیزها بچه بودم . » منظورش ادمیزاد بود . گفتم :« همه چیز رو به پلیس گفتی آره ؟ » پلک به تأیید روی هم گذاشت. بمیرم که تو هم مثل من بختت را این دایی نکبتم و پسرش سیاه کردند.
گفتم :« حالا این سندای ساسان کجاست که انقدر دنبالش میگردند ؟» گفت :« دیگه سوالاتت دارن غیر قابل پاسخگویی میشن » بعد خنده ای شیرین کرد . قربان شوخی ات بروم دلبر ! خندیدم و سر به بازویش تکیه دادم :« لطفا بگو! خواهش میکنم من به کسی نمیگم .»
درب بالکن باز شد . ای نفرین بر تو آریا ، فورا از محبوبم فاصله گرفتم . سیما و سارا هم آمدند. سیما شیرینی پنجره ای تعارفمان کرد . هر وقت سیما شیرینی پنجره ای میپخت یعنی خبری بود. وقتی میخواست خبر ازدواجش را به من و سایر دوستانش بدهد هم پخته بود .
با ذوق دست درهم قفل کرد و گفت:« شما سه تا اولین کسایی هستید که بعد از آریا خبردار میشید ، ما داریم سه نفره میشیم !!!»
سارا شدیدا ذوق زده شد و او هم خنده اش گرفت . قربان خنده ات ، سیما حامله شد و تو هنوز مرا دوست نداری .
_مینا ، هفدهم ژانویه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
این ورق اخرین برگ این دفتر است . متاسفم که یک دفتر تمام شد و او هنوز برای من نشده .
چاره ای نیست ، انشالله دفتر بعدی .
من سی و سه ساله هستم و او بیست و شش ساله. خدا کند کار با دفتر دوم جمع شود وگرنه چروکیده میشوم و میترشم . بیا مرا بگیر عزیزم بیا شوهرم شو !
بگذریم!
امشب خانه سیما دعوت بودم ، او و سارا هم بودند .
سیما از اول ذوق داشت . بعد از شام به بهانه کنجکاوی از کتابی که میخواند کنارش نشستم. کمی سوال و جواب رد و بدل که کردیم آرام پرسیدم:« تو چجوری پات توی پرونده نکبتی ساسان باز شده ؟» نگاهی کرد به بقیه . آریا توی بالکن سیگار میکشید ، سیما و سارا هم ظرف میشستند و پچ پچ کنان غیبت فامیل های آریا را میکردند ، خلاصه این که کسی ابدا به ما التفاتی نداشت .
برگ زد . همانطور که دستش لای ورق جدید و قبلی بود ، کمی سرش را کج کرد و خیره در چشمانم به آرامی و محتاطانه گفت :« شانسی شد . اتفاقی متوجه شدم که چند نفر دارند رفتار های مشکوکی انجام میدن . چند کوچه اون طرف تر یک رستوران کوچیک که من وقتی دانشجو بودم توش کار میکردم و البته شبها اونجا میخوابیدم ؛ اونها اونجا بودند . » نمیدانستم حرفهایش را چسبم یا چشمهایش را . گفتم :« بعدش چی شد ؟» بی اختیار بازویش را گرفتم. آخ چقدر حیف که زنش نبودم ، وگرنه امکان نداشت از حصار بازو هایش لحظه ای بیرون بیایم .
دیگر مرا نگاه نمیکرد ، کتاب را مینگریست . گفت :« از اونجایی که یه بچه ۱۷-۱۸ ساله بودم که دهنش بوی شیر میداد ، بی پروایانه دنبالشون کردم و جنایاتی رو دیدم که باعث شد خواب و خوراک ازم گرفته بشه. » آب دهانم را قورت دادم . ادامه داد:« میدزیدن ، میفروختند. من خیلی برای دیدن اون چیزها بچه بودم . » منظورش ادمیزاد بود . گفتم :« همه چیز رو به پلیس گفتی آره ؟ » پلک به تأیید روی هم گذاشت. بمیرم که تو هم مثل من بختت را این دایی نکبتم و پسرش سیاه کردند.
گفتم :« حالا این سندای ساسان کجاست که انقدر دنبالش میگردند ؟» گفت :« دیگه سوالاتت دارن غیر قابل پاسخگویی میشن » بعد خنده ای شیرین کرد . قربان شوخی ات بروم دلبر ! خندیدم و سر به بازویش تکیه دادم :« لطفا بگو! خواهش میکنم من به کسی نمیگم .»
درب بالکن باز شد . ای نفرین بر تو آریا ، فورا از محبوبم فاصله گرفتم . سیما و سارا هم آمدند. سیما شیرینی پنجره ای تعارفمان کرد . هر وقت سیما شیرینی پنجره ای میپخت یعنی خبری بود. وقتی میخواست خبر ازدواجش را به من و سایر دوستانش بدهد هم پخته بود .
با ذوق دست درهم قفل کرد و گفت:« شما سه تا اولین کسایی هستید که بعد از آریا خبردار میشید ، ما داریم سه نفره میشیم !!!»
سارا شدیدا ذوق زده شد و او هم خنده اش گرفت . قربان خنده ات ، سیما حامله شد و تو هنوز مرا دوست نداری .
_مینا ، هفدهم ژانویه ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۳.۹k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط