{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم انتخاب کردم🥳🥳 زندگی جهنمی

اسم انتخاب کردم🥳🥳 زندگی جهنمی
پارت دوم زندگی جهنمی


غذاها رو که گذاشتم روی میز، ران بدون نگاه کردن شروع کرد به خوردن. ریندو اما قاشق رو زمین گذاشت و به دست‌هام خیره شد.
«این جای زخم روی انگشتات چیه؟» پرسید.
جواب ندادم. فقط صبر کردم.
مایکی برای اولین بار سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش خالی بود، گفت: جواب بده
ولی بازم هیچی نگفتم
ران: ازت خوشم میاد تو مارو میشناسی؟
ا.ت: نه نمیشناسم
پشمای همشون ریخته بود بعد زین دو گفت : بیخیال میتونی بری
وقتی رفتم خونه احساس کردم یکی دنبالم میکنه ولی مهم نبود مثلا میخواست چیکار کنه؟ نمیدونم درواقع برام مهم نبود فقط رفتم خونه در رو باز کردم صدای جیر جیر در تو کل اتاق پیچید رفتم داخل رو بستم و خودم رو انداختم رو تخت

------

سقف نم‌زده هنوز قطره‌ای نینداخته بود. شب خوبی بود.
صدای قدم از پشت دیوار نیامد. از بیرون پنجره هم نه. از داخل اتاق بود.
نشستم. تاریکی آشنا بود. چشم‌هام چهار گوشه را بدون نور هم می‌شناختند.
«اگه اومدی بکشی، زودتر بیا بیرون. فردن صبح باید برم نظافت فروشگاه.»
سکوت. نفس کشیدن سنگینی از گوشه سمت راست اتاق شنیده شد.
کسی آنجا بود.
عالی. گزینه یک رو ادامه میدم برات، همون حس و حال سرد و خسته ا.ت رو نگه میدارم:

---

صدای ریندو بود. آرام، تقریباً مؤدب.

«چرا از ما نترسیدی؟»

برگشتم به سمت تاریکی صدا. چشمای سبزم عادت کرده بودن به شب، شکل شمشیری رو که زیر بالش گذاشته بودم دیدم. دستم نرفت سمتش.

«ترس که فایده نداره.»

ریندو یکی دو قدم جلوتر اومد. نور کم ماه از لای پرده‌ی پاره، یه خط روی صورت باریکش انداخت. موهای بنفشش تو اون نور، تقریباً سیاه به نظر میومدن.

«مایکی گفت بیام ببینم کجا زندگی می‌کنی. نگفت با تو حرف بزنم.»

خمیازه‌ای کشیدم که نصفش واقعی بود، نصفش بی‌ادبی.

«پس دیدی. حالا می‌تونی بری. فردا سرمی‌شه.»

ریندو نخندید. فقط چند ثانیه به چشم‌هایم خیره موند. انگار چیزی می‌خوند توشون. چیزی که خودم هم نمی‌دونستم اونجاست.

«خونه‌ی خوبی داری... برا کسی که نمی‌ترسه.»

صداش هیچ مسخره‌ای نداشت. شاید حتی یه ذره حسادت.

در بسته شد. صدای جیرجیر دوباره تو اتاق پیچید. این بار ولی یکی مونده بود.

چند دقیقه بعد، از پله‌ها صدای دو تا پا اومد. یکی سنگین، یکی سبک‌تر.

ران گفت: «چطوره؟»

ریندو جواب داد: «خوابیده. شمشیر زیر بالش داشت. می‌دونست من اونجام.»

ران: «و تو نکشتیش؟»

ریندو: «مایکی نگفته بود بکشم. گفته بود ببینم.»

ران: «خب چی دیدی؟»

مکث.

ریندو: «یه دختر که نه از ما می‌ترسه، نه از خود مرگ.»

صدای قدم‌هاشون دور شد. من هنوز بیدار بودم. دستم رو گذاشتم روی شمشیر زیر بالش و گفتم توی دلم:
چرا باید از تموم شدن این زندگی مسخره بترسم


---
😭 احساس میکنم خیلی بد شد 😭 ببخشید دیگه😭
دیدگاه ها (۷)

بچه ها هر سوالی دارین بپرسین و اینکه اسم این آهنگ رو کسی دار...

پارت ۱۷ ازدواج تحمیلینور زرد و کم‌رمق لامپ سقف، سایه‌های بلن...

---ا.ت همان لحظه‌ای که به دنیا آمد، صدای گریه‌اش تنها بود.ما...

خب فن فیک جدید یا سناریو جدید مبارککک🥳خب اون دختری که تو وید...

فرشته کوچولو.....پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط