{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

ا.ت همان لحظه‌ای که به دنیا آمد، صدای گریه‌اش تنها بود.
مادرش روی تخت بیمارستان خون‌ریزی کرد و چند دقیقه بعد مرد.
پدرش — مردی که بعداً به الکل و خشم فرو رفت — در مراسم خاکسپاری هم حتی گریه نکرد.
فقط به پرستار گفت: «بچه رو ببرید خونه، به دردم نمی‌خوره.»


پدر ا.ت هر روز بیشتر از روز قبل مشروب می‌خورد.
هر عصر که از سر کار برمی‌گشت — اگر بشود اسم آن کار را گذاشت — اول با مشت به ا.ت سلام می‌کرد.
کبودی‌های کوچک روی بازوها و پشت کمرش همیشه تازه بودند.
غذا: یک کاسه برنج خشک صبح، یک تکه نان مانده شب.
وزن ۳۰ کیلو ولی بدن خیلی خوبی داره در ۱۸ سالگی، حاصل همین گرسنگی مزمن بود.

اما ا.ت گریه نمی‌کرد.
نگاه سبزش را به زمین می‌دوخت و صبر می‌کرد.


در ۱۲ سالگی، بدون پول، مخفیانه پشت شیشهٔ دوجو کاراته می‌ایستاد و حرکات را تقلید می‌کرد.
استاد بعد از سه ماه او را راه داد — فقط به خاطر اینکه دختر بامزه ای بود
۸ سال بعد، کمربند سیاه.
و همان‌جا بود که شمشیر زدن را یاد گرفت: اول چوب، بعد شمشیر چوبی، بعد یک کاتانا


یک شب که پدر با چاقوی گوشت‌بری به سمتش آمد، ا.ت دیگر نای دفاع نداشت — نه از ترس، از خستگی چاقو از بغلش رد شد و خورد به دیوار و روی گونه ای ا.ت یک خط باریک خون به وجود اومد.
پدر فریاد زد: «برو گمشو دیگه! تو اصلاً دختر من نیستی!»
ا.ت رفت.
هیچ چیز با خودش نداشت جز یک کوله کوچک، ۱۰۰ دلار که پس‌ انداز کرده بود

با آن پول، یک اتاق ۱۲ متری در طبقهٔ یک ساختمان نیمه‌کاره اجاره کرد.
سقفش نم می‌زد، ولی کسی نبود که کتکش بزند.
برای خودش گفت: این بهشتِ منه.


برای زنده ماندن، سه جا کار می‌کرد:

· صبح: نظافت فروشگاه
· عصر: گارسن در یک رستوران چینی ارزان‌قیمت
· شب: هم تو یک رستوران گرون قیمت کار میکرد به عنوان گارسن

آن شب در رستوران، مثل همیشه مشغول چیدن میزها بود که در باز شد.

اولین نفری که وارد شد ران هایتانی بود با کت و شلوار مشکی و یقه‌باز، عطرش تا پنج متری می‌پیچید.
دومی ریندو، با موهای بنفش بلند و چشمان خمار، که آرامتر از برادرش پا می‌گذاشت.
و سومی…
مایکی.

مایکی موهای مشکی، کت و شلواری سیاه چشمانی کاملاً خالی از زندگی.
تمام مشتری‌ها یکدفعه ساکت شدند.
ران با بی‌حوصلگی به منوی کثیف رستوران نگاه کرد و گفت:
«گارسون بیا میز ما »

ا.ت بدون اینکه بلرزد، کنار میزشان ایستاد.
صدا نکرد. فقط نگاه کرد.
ریندو اول به سینه‌اش خیره شد (بند پیشبند گارسانی)، بعد به چشم‌های سبز ا.ت.
مکثی کرد و برگشت به مایکی:
«نوشیدنی بیار و استیک»

مایکی حتی سرش را هم بلند نکرد فقط پشت میز نشست.
بدون هیچ ترسی غذا و نوشیدنی رو براشون بردم*

˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖
بچه ها نظر بدین خوبه یا نه؟ و اینکه یه اسم بیاین براش بزاریم
دیدگاه ها (۰)

خب فن فیک جدید یا سناریو جدید مبارککک🥳خب اون دختری که تو وید...

بچه ها سناریو جدید میخوام شروع کنم از توکیوریونجرز اگه ایده ...

Part 3ا/ت : چی چی شده؟ ران : زخمی شدی طوری که یه زمین خوردن ...

من باز گشتم وانشات ریندو خون‌آشامی ( البته ریندو خوناشام نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط