part

_part:7_
_charmer_
_کارلا_
گوشه ای از اتاقش کمدی با رنگ بنفش تیره وجو داشت
کارلا به سمت اون کمد رفت و چند تا گل استر آورد
اونا رو حلقه ای مانند روی زمین چید و بعد وسطشون نشسته چشاشو بست و جملاتی رو زمره کرد
وقتی جملات رو زمزمه میکرد نوری به همراه خاک زرد رنگی از برچه های گل بالا می‌اومد
درخشان و اکلیلی بود
بالای ۲۰ تا گل استر وجود داشت که از همشون این نور زرد رنگی که به همراهش کمی خاک اکلیلی بود از برچه ی همه گل ها بلند میشد و دور کارلا میچرخید
طولی نکشید که جادوی این برچه ها عمل کرد و کارلا دیگه توی اتاقش نبود
اونجایی بود که می‌خواست
احساس سبکی میکرد و روحش از همه وقت بیشتر،شاد بود
از همه وقت بیشتر میدرخشید و حس خیلی بهتری داشت
اینجا....جائیه که بهش تعلق داره!
چشاشو باز کرد
بچه های کوچولویی که پیرهن هایی سفید که با رنگ های طلایی و صورتی تزئین شده بودن به سمت کارلا میدوییدن
وقتی بهش رسیدن همشون دور کارلا حلقه گرفتن و شعری رو خوندن
صدای دلنشین و بسیار زیبایی داشتن و مثل فرشته های کوچولو بعد از تموم کردن شعر کارلا رو بغل کردن
قدشون نمیرسید که کارلا رو بغل کنن واسه همین پاهاشو میگرفتن و با چشمای ذوق زده به کارلا نگاه میکردن
و با صدای هیجان انگیز باهاش حرف میزدن
_برگشتیی
_بلاخره اومدییی
_من خیلی منتظرت بودم
_واییی خیلی خوشحاااالمممم
کارلا نشست تا قدش باهاشون یکی بشه ...کارلا جای بزرگی تو دل بچه ها داشت خیلی دوسش داشتن چون همیشه حوصلشونو داشت و خیلی باهاشون بازی می‌کرد
وقتی می‌رفت بچه ها ناراحت میشدن و دوست داشتن بمونه ولی باید می‌رفت
و وقتی برمی‌گشت بدو بدو میرفتن تا ازش استقبال کنن دقیقا مثل الان
کمی که گذشت مامان کارلا اومد
کارلا حتی فرصت نکرده بود نگاهی به فضا کنه...فضایی که هرچقدر بهش نگاه میکرد سیر نمیشد
اونقدر زیبا و رویایی بود...اونقدر غیرباورکردنی بود که دوست نداشت به اون دنیایی که همه چیش ساختگیه برگرده
دوست داشت اینجا بمونه
جایی که از اول بوده...جایی بزرگ که ابتدا و انتهایی نداره
تاریکی اونجا جایی نداره و همیشه روز روشن اونجا حضور داره
هیچ جاده ای که از مواد مصنوعی ساخته شده باشه نیست...همه ی زمین از ابر ساخته شده و تنها یک جنگل وجود داشت که از درختان بزرگ و چمن های سرسبز تشکیل شده که با انواع گل های زیبا تزئین شده که هیچوقت از بین نمیره یا پژمرده نمیشن
خونه هاشون کلبه ای مانند که اطراشون پر از گل و قارچ وچمنه
درختانی که همه نوع میوه داشتن
و همه ی حیوانات رام و اهلی شده برای اطاعت از اونها بودن
کارلا دست از آنالیز کردن مکان برداشت و به سمت مامانش دوید و محکم بغلش کرد
دیدگاه ها (۶)

کارلا:دلم برات تنگ شده بوددستی به موهاش کشید و اونو متقابلا ...

گل استر... همون گلی که کارلا ازش استفاده کرد برای رفتن به دن...

اینم آیریس

میخواید یک حقیقت باحال درباره خوابی که تهیونگ تو رمان دید رو...

#شش_پارتی#هیونجین#درخواستیp²وقتی میفهمه بارداری... ات بالا ا...

سرنوشت "p,37..تا اینو گفتم بلند شد و گفت .ا/ت : اومدم اومدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط