قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ¹¹
همهجا تاریک بود و فقط صداهای نگران و بحث کردن میومد. چشمام خیلی سنگینی میکرد...سعی کردم بازشون کنم اما باز نمیشدن...برای بار پنجم سعی کردم و تونستم چشمام رو نصفه نیمه باز کنم....چندبار اروم پلک زدم که چشمام کامل بازشد اما بازم سنگینی میکرد.
توی اتاقم بودم و جونگکوک و مامانم هردوشون بالا سر من بودن :
مامان ا.ت:ا.ت بیدار شدی؟؟حالت خوبه؟؟؟
جونگکوک که نزدیکتر به من روی تخت نشسته بود به پیشونیم دست زد و به مامانم گفت:
جونگکوک : خانوم جانگ! ا.ت داره تو تب میسوزه!!
مامانم سریع گفت : اونجوری نمیشه باید پیشونیت رو بزلری روی پیشونیشش تا دقیق تر بفهمیی
جونگکوک اب گلوش رو قورت داد و به من نگاه کرد که داشتم با لب بی رنگ و چشمای بی حال بهش خیره شده بودم.
کمی اومد نزدیک که ایندفعه من اب گلومو قورت دادم...دوباره اومد نزدیک که فقط یه انگشت فاصله داشتیم...نگاهشو بین لبام و چشام میچرخوند...اخه الان جلوی مامانم؟؟؟
به چشماش با التماس زل زدم که کارِ احمقانه ای انجام نده ولی به جای اینکه سرش رو به نشونه تایید تکون بده پوزخند زد.
اوم جلو و تا پیشونیم به پیشونیشخورد سرمو بی اختیار تکون دادم اما اون عقب نکشید.
بعد از چند ثانیه تو این حالت موندن سرش رو بلند کرد و به مامانم گفت:
جونگکوک : خانوم جانگ...همونجور که گفتم ا.ت تب داره
یجوری این حرفا رو میزد انگار داشتم از تب عشق اون میمردم. از خود راضی!!یهویی گفتم:
ا.ت : من خوبم!!شما برید بخوابید لازم نیست نگران من باشین
مامان ا.ت : مطمئنی دخترم؟ حداقل بزار به خدمتکار بگم یه پارچه خیس بزاره روی سر-
نزاشتم ادامه بده و گفتم:
ا.ت : گفتم که خوبم ، تا فردا هم بهتر میشم و میتونم برم مدرسه
جونگکوک : تو فردا از خونه نمیای بیرون
بهش نگاهی انداختم
ا.ت: ببخشید اما تو کی باشی که برای من تایین تکلیف کنی؟
جونگکوک : همین که گفتم
خواستم چیزی بگم که مامانم گفت:
مامان ا.ت : ا.ت بحث نکن اگه فردا بری مدرسه بدتر میشی...بشین خونه و استراحت کن
لجبازی رو گذاشتم کنار و سرم رو تکون دادم:
ا.ت : باشه اما فقط به خاطر تو مامان
مامانم لبخندی زد و دستم رو گذاشت توی دستش...روبه جونگکوک کرد و بهش گفت:
مامان ا.ت : پسرم تو میتونی بری خودم مواظب ا.ت هستم
جونگکوک باشه ای گفت و رفت
عجیبه که مقاومت نکرد...اصلا به من چه.
...
میدونم تو این چند روز نبودم 🤧 قراره چند پارت دیگه امروز بزارم ولی هنوز ننوشتم منتظر باشین الان میرم بقیهش رو بنویسم و براتون اپلود میکنم🤧💋
همهجا تاریک بود و فقط صداهای نگران و بحث کردن میومد. چشمام خیلی سنگینی میکرد...سعی کردم بازشون کنم اما باز نمیشدن...برای بار پنجم سعی کردم و تونستم چشمام رو نصفه نیمه باز کنم....چندبار اروم پلک زدم که چشمام کامل بازشد اما بازم سنگینی میکرد.
توی اتاقم بودم و جونگکوک و مامانم هردوشون بالا سر من بودن :
مامان ا.ت:ا.ت بیدار شدی؟؟حالت خوبه؟؟؟
جونگکوک که نزدیکتر به من روی تخت نشسته بود به پیشونیم دست زد و به مامانم گفت:
جونگکوک : خانوم جانگ! ا.ت داره تو تب میسوزه!!
مامانم سریع گفت : اونجوری نمیشه باید پیشونیت رو بزلری روی پیشونیشش تا دقیق تر بفهمیی
جونگکوک اب گلوش رو قورت داد و به من نگاه کرد که داشتم با لب بی رنگ و چشمای بی حال بهش خیره شده بودم.
کمی اومد نزدیک که ایندفعه من اب گلومو قورت دادم...دوباره اومد نزدیک که فقط یه انگشت فاصله داشتیم...نگاهشو بین لبام و چشام میچرخوند...اخه الان جلوی مامانم؟؟؟
به چشماش با التماس زل زدم که کارِ احمقانه ای انجام نده ولی به جای اینکه سرش رو به نشونه تایید تکون بده پوزخند زد.
اوم جلو و تا پیشونیم به پیشونیشخورد سرمو بی اختیار تکون دادم اما اون عقب نکشید.
بعد از چند ثانیه تو این حالت موندن سرش رو بلند کرد و به مامانم گفت:
جونگکوک : خانوم جانگ...همونجور که گفتم ا.ت تب داره
یجوری این حرفا رو میزد انگار داشتم از تب عشق اون میمردم. از خود راضی!!یهویی گفتم:
ا.ت : من خوبم!!شما برید بخوابید لازم نیست نگران من باشین
مامان ا.ت : مطمئنی دخترم؟ حداقل بزار به خدمتکار بگم یه پارچه خیس بزاره روی سر-
نزاشتم ادامه بده و گفتم:
ا.ت : گفتم که خوبم ، تا فردا هم بهتر میشم و میتونم برم مدرسه
جونگکوک : تو فردا از خونه نمیای بیرون
بهش نگاهی انداختم
ا.ت: ببخشید اما تو کی باشی که برای من تایین تکلیف کنی؟
جونگکوک : همین که گفتم
خواستم چیزی بگم که مامانم گفت:
مامان ا.ت : ا.ت بحث نکن اگه فردا بری مدرسه بدتر میشی...بشین خونه و استراحت کن
لجبازی رو گذاشتم کنار و سرم رو تکون دادم:
ا.ت : باشه اما فقط به خاطر تو مامان
مامانم لبخندی زد و دستم رو گذاشت توی دستش...روبه جونگکوک کرد و بهش گفت:
مامان ا.ت : پسرم تو میتونی بری خودم مواظب ا.ت هستم
جونگکوک باشه ای گفت و رفت
عجیبه که مقاومت نکرد...اصلا به من چه.
...
میدونم تو این چند روز نبودم 🤧 قراره چند پارت دیگه امروز بزارم ولی هنوز ننوشتم منتظر باشین الان میرم بقیهش رو بنویسم و براتون اپلود میکنم🤧💋
- ۳۱۸
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط