از آغاز؛از همانجایی که هنوز اسمِ حالَت را بلد نبودی،اما سنگینیاش را، مثل باری خاموش، با خودت میکشیدی.جایی که غم هنوز صورت نداشتو فقط فشاری گُنگروی سینه مینشست؛و هیچکس به تو نگفته بودطبیعیستاگر ندانی دقیقاً چهات شده.