{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part. 8

Trust

سرشو گرفت بالا و با چیزی که دید چشماش چهار تا شد ..
داشت درست میدید .. ارباب از خود راضیش براش غذا اورده بود ؟؟
چیزی تو دلش تکون خورد .... تا حالا هیچکس بهش اهمیت نداده بود ، هیچکس حتی براش مهم نبود که اون مرده بود یا زنده ، پدر یا مادر ، خواهر یا برادر ، هیچکسو تو زندگیش نداشت ...
اما حالا حس کرد یه نفر بهش اهمیت میده ..
_هعی بچه نباید از گشنگی بمیری پس بیا اینجا اینارو بخور ....
+اینا برای منه ... واقعا؟؟؟
هیونجین یه لحظه سرشو بالا اورد و با قیافه ای پوکر که توش داد میزد این چه سوال مسخره ای نگاش کرد ....
و بعد بلند شد و رفت .. بدون هیچ حرفی بدون هیچ نگاهی ... بی تفاوت
فلیکس جلو رفت ... واو .. بوی غذاها عالی بود
دلش غذا میخواست چون خیلی گشنش بود و ...
خیلی اروم شروع به غذا خوردن کرد و بعد سرش سنگین شد و خوابید ....
عجیب نیست ؟؟؟ درسته که بعد غذا دلت میخواد بخوابی اما ...چطور امکان داشت یهو بیهوش بشه ؟؟
سایه فردی رو قبل از خوابیدن دید ...
اون کی بود ؟؟؟
_[ نفس عمیق ] بلاخره خوابید ... این بچه واقعا خیلی بیش فعاله... مگه نه مینهو هیونگ ؟؟؟
= اره اما یه مشکلی هست ..
مینهو اینو گفت و نگاهشو از چهره غرق در خواب فلیکس گرفت و به قیافه هیونجینی که بی تفاوت به علامت سوال بود داد....
= اون شبیه برادر کوچیک منه .. حالا فهمیدی که چرا اونو میخواستم و برای چی نذاشتم قیافه مو ببینه ؟؟؟
_برادر کوچیکت مگه تو برادر داری ؟؟
=داشتم ..... اما.....
دیدگاه ها (۶)

Part. 9 Trust =داشتم ..... اما .... از دستش دادم .. تو اون م...

میخوام فیکو همینجا بزارم هر کی خوند که خوشا به سعادتش هر کیم...

..https://rubika.ir/sea_skyy

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

چسب زخمBₐₙd ₐᵢdعشق ؟ مزخرفه ، من اعتقادی به عشق ندارم ، فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط