ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ³
ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ³
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏس
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
چند هفتهای از اون اتفاق توی راهرو گذشت. فلیکس سعی میکرد عادی رفتار کنه، ولی هر بار که هیوجین رو میدید، یه جوری میشد. هیوجین هم انگار یه کم رفتارش تغییر کرده بود. دیگه اونقدر سرد نبود. گاهی وقتا توی راهرو اگه فلیکس رو میدید، یه سر تکون میداد یا حتی یه لبخند خیلی کوچیک میزد. فلیکس نمیدونست این یعنی چی، ولی دلش رو گرم میکرد.
اون روز، فلیکس داشت توی کتابخونه دنبال یه کتاب میگشت که هیوجین رو دید. تنها بود و داشت یه کتاب رو ورق میزد. فلیکس اولش تردید کرد، ولی بعد دلش رو زد به دریا و رفت سمتش.
فلیکس::«استاد هیوجین؟»
هیوجین سرش رو بلند کرد و فلیکس رو دید. این بار دیگه اون نگاه سرد اول رو نداشت. یه جوری بود... انگار داشت فکر میکرد.
هیونجین::«اوه، فلیکس. سلام.»
فلیکس یه کم سرخ شد.
فلیکس:: «سلام. من... داشتم دنبال این کتاب میگشتم. شما هم همینطور؟»
هیوجین لبخند خیلی کوچیکی زد.
«آره. کتاب خوبیه.»
و بعد یه مکث کوتاه.
«فلیکس، اون روز... توی راهرو...»
فلیکس منتظر بود. نفسش رو حبس کرده بود.
هیوجین ادامه داد: «میدونم شاید حرفم اون موقع خوب نبود. ولی... باید روی درسهات تمرکز کنی. ولی... رفتار اون بچهها درست نبود.»
فلیکس با یه عالمه احساس قاطی شده بهش نگاه کرد:: «ممنونم که اون روز کمکم کردین. واقعاً... ممنونم.»
هیوجین کتاب رو گذاشت روی میز.
«راستش... اون روز بعدش خیلی بهت فکر کردم. اونجوری که اعتراف کردی... با اون همه صداقت... خب، یه جورایی... تحت تأثیر قرار گرفتم.»
یه کم مکث کرد، انگار که داشت کلمات رو پیدا میکرد.
«تو خیلی مهربونی، فلیکس. و... خب، یه جورایی... کیوت.»
فلیکس چشمهاش گرد شد. «واقعاً؟»
هیوجین یه لبخند واقعی زد این بار. یه لبخند که دل فلیکس رو برد.
«آره. و فکر میکنم... منم نسبت بهت احساساتی دارم. شاید... شاید نباید این رو بگم، ولی... نمیتونم انکارش کنم.»
فلیکس حس کرد دنیا داره دور سرش میچرخه، ولی این بار از هیجان.
«یعنی... یعنی ممکنه؟»
هیوجین سرش رو نزدیکتر آورد.
«یعنی... شاید بهتر باشه یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم. بیرون از دانشگاه. چطوره؟»
قلب فلیکس از شادی داشت پرواز میکرد. «آره! حتماً! خیلی دوست دارم!»
هیوجین به چشمهای فلیکس نگاه کرد. یه نگاه عمیق، که دیگه هیچ سرمایی توش نبود.
«پس... فعلاً این کتاب رو امانت میگیرم. شاید دفعه بعد با هم بخونیمش.»
فلیکس با هیجان سر تکون داد. «حتماً!»
هیوجین که رفت، فلیکس همونجا وایساد. لبخندش محو نمیشد. هیوجین، همون استاد سرد و دستنیافتنی، بهش ابراز علاقه کرده بود! انگار همهی اون سردیها و رد کردنها، یه جور آزمون بوده. یه آزمون سخت که فلیکس بالاخره قبول شده بود.
چند روز بعد، اولین قرارشون بود. توی یه کافهی دنج. هیوجین دیگه اون استاد نبود، بلکه مردی بود که فلیکس دلش میخواست کنارش باشه. حرف میزدن، میخندیدن و فلیکس حس میکرد که بالاخره توی جای درستشه. اون روز، هیوجین دست فلیکس رو گرفت و گفت:
«راستش رو بخوای، از همون اول که دیدمت، یه چیزی توی چشمات بود که باعث شد نتونم فراموشت کنم.»
فلیکس لبخندی زد و سرش رو روی شونهی هیوجین گذاشت.
«منم همینطور، استاد... هیوجین.»
و اونجا بود که فهمید، رابطهی عاشقانهشون، تازه شروع شده.
#رܩߊܢߺ߭
#هیߺونߺلیߺࡏس
#هیߺونߺجߺین
#ܦ߭ࡋܢߺ࡙ࡏس
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏس
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
چند هفتهای از اون اتفاق توی راهرو گذشت. فلیکس سعی میکرد عادی رفتار کنه، ولی هر بار که هیوجین رو میدید، یه جوری میشد. هیوجین هم انگار یه کم رفتارش تغییر کرده بود. دیگه اونقدر سرد نبود. گاهی وقتا توی راهرو اگه فلیکس رو میدید، یه سر تکون میداد یا حتی یه لبخند خیلی کوچیک میزد. فلیکس نمیدونست این یعنی چی، ولی دلش رو گرم میکرد.
اون روز، فلیکس داشت توی کتابخونه دنبال یه کتاب میگشت که هیوجین رو دید. تنها بود و داشت یه کتاب رو ورق میزد. فلیکس اولش تردید کرد، ولی بعد دلش رو زد به دریا و رفت سمتش.
فلیکس::«استاد هیوجین؟»
هیوجین سرش رو بلند کرد و فلیکس رو دید. این بار دیگه اون نگاه سرد اول رو نداشت. یه جوری بود... انگار داشت فکر میکرد.
هیونجین::«اوه، فلیکس. سلام.»
فلیکس یه کم سرخ شد.
فلیکس:: «سلام. من... داشتم دنبال این کتاب میگشتم. شما هم همینطور؟»
هیوجین لبخند خیلی کوچیکی زد.
«آره. کتاب خوبیه.»
و بعد یه مکث کوتاه.
«فلیکس، اون روز... توی راهرو...»
فلیکس منتظر بود. نفسش رو حبس کرده بود.
هیوجین ادامه داد: «میدونم شاید حرفم اون موقع خوب نبود. ولی... باید روی درسهات تمرکز کنی. ولی... رفتار اون بچهها درست نبود.»
فلیکس با یه عالمه احساس قاطی شده بهش نگاه کرد:: «ممنونم که اون روز کمکم کردین. واقعاً... ممنونم.»
هیوجین کتاب رو گذاشت روی میز.
«راستش... اون روز بعدش خیلی بهت فکر کردم. اونجوری که اعتراف کردی... با اون همه صداقت... خب، یه جورایی... تحت تأثیر قرار گرفتم.»
یه کم مکث کرد، انگار که داشت کلمات رو پیدا میکرد.
«تو خیلی مهربونی، فلیکس. و... خب، یه جورایی... کیوت.»
فلیکس چشمهاش گرد شد. «واقعاً؟»
هیوجین یه لبخند واقعی زد این بار. یه لبخند که دل فلیکس رو برد.
«آره. و فکر میکنم... منم نسبت بهت احساساتی دارم. شاید... شاید نباید این رو بگم، ولی... نمیتونم انکارش کنم.»
فلیکس حس کرد دنیا داره دور سرش میچرخه، ولی این بار از هیجان.
«یعنی... یعنی ممکنه؟»
هیوجین سرش رو نزدیکتر آورد.
«یعنی... شاید بهتر باشه یه کم بیشتر همدیگه رو بشناسیم. بیرون از دانشگاه. چطوره؟»
قلب فلیکس از شادی داشت پرواز میکرد. «آره! حتماً! خیلی دوست دارم!»
هیوجین به چشمهای فلیکس نگاه کرد. یه نگاه عمیق، که دیگه هیچ سرمایی توش نبود.
«پس... فعلاً این کتاب رو امانت میگیرم. شاید دفعه بعد با هم بخونیمش.»
فلیکس با هیجان سر تکون داد. «حتماً!»
هیوجین که رفت، فلیکس همونجا وایساد. لبخندش محو نمیشد. هیوجین، همون استاد سرد و دستنیافتنی، بهش ابراز علاقه کرده بود! انگار همهی اون سردیها و رد کردنها، یه جور آزمون بوده. یه آزمون سخت که فلیکس بالاخره قبول شده بود.
چند روز بعد، اولین قرارشون بود. توی یه کافهی دنج. هیوجین دیگه اون استاد نبود، بلکه مردی بود که فلیکس دلش میخواست کنارش باشه. حرف میزدن، میخندیدن و فلیکس حس میکرد که بالاخره توی جای درستشه. اون روز، هیوجین دست فلیکس رو گرفت و گفت:
«راستش رو بخوای، از همون اول که دیدمت، یه چیزی توی چشمات بود که باعث شد نتونم فراموشت کنم.»
فلیکس لبخندی زد و سرش رو روی شونهی هیوجین گذاشت.
«منم همینطور، استاد... هیوجین.»
و اونجا بود که فهمید، رابطهی عاشقانهشون، تازه شروع شده.
#رܩߊܢߺ߭
#هیߺونߺلیߺࡏس
#هیߺونߺجߺین
#ܦ߭ࡋܢߺ࡙ࡏس
- ۱.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط