پارت چهارم
پارت چهارم
آکیرا بعد از یه روز خستهکننده، برای اینکه کمی خلوت کنه، به یه کافه کوچیک و دنج و شاید یه کم قدیمی که گوشهی خیابان هست میره. جایی که نور ملایمه و صدای موسیقی خیلی آروم پخش میشه....
آکیرا با خستگی از درِ کافه وارد شد. صدای زنگوله بالای در، سکوتِ آرامِ کافه رو کمی شکست. اون فقط دنبال یه گوشه بود که بتونه بدون اینکه کسی مزاحمش بشه، یه فنجان قهوه بخوره و کمی آرامش پیدا کنه. بدون اینکه به بقیه توجه کنه، به سمت آخرین میز گوشهی سالن، کنار پنجره، رفت.
اما وقتی خواست روی صندلی بشینه، خشکش زد.... چیکا رو اونجا دید...
همونطور که چیکا داشت با یه لبخندِ بیخیال به کتابی که جلوش بود نگاه میکرد، آکیرا رو دید. چیکا نه تنها تعجب نکرد، بلکه انگار از قبل منتظرش بود؛ یا حداقل، جوری برخورد کرد که انگار این یه اتفاقِ کاملاً عادیه.
چیکا با لحنی شیطون گفت: «اوه، ببین کی اینجاست! یعنی میشه این همون قهرمانِ منطق و نظم باشه که حالا توی یه کافهی تاریک و دنج قایم شده؟»
آکیرا سعی کرد نگاهش رو بدزده، اما نتونست. با صدایی که سعی میکرد جدی باشه، گفت: «من فقط اینجا رو برای آرامش انتخاب کردم. مشکلی داری؟»
چیکا کتابش رو بست و با یه حرکتِ آروم، صندلیِ روبروی خودش رو عقب کشید: «مشکل؟ مشکل اینه که از همهی شلوغیهای مدرسه فرار کردی و دقیقاً افتادی توی همون جایی که من نشستم. اتفاقی یا تقدیر؟»
آکیرا مکث کرد. خواست بگه «اتفاقی»، اما کلماتش رو پیدا نمیکرد. بالاخره با بیحوصلگی گفت: «بشین، نمیخوام اینجا جلب توجه کنم.»
چیکا گفت: «خیلی خب، پس منم آروم میشینم. ولی اگه بخوای قهوهات رو تنهایی و توی سکوتِ مطلق بخوری، شاید خیلی زود دوباره بخوای از اینجا فرار کنی.»
آکیرا چیزی نگفت.
چیکا همونطور که هنوز به آکیرا خیره شده بود، پرسید: «راستی آکیرا... اون روز توی پشتبوم... چرا جوابمو ندادی؟ ازت پرسیدم من رو دوست نداری؟»
آکیرا وقتی داشت قهوهاش رو به لب میبرد، مکث کرد. نگاهش رو به پنجره دوخت که بارونِ ریزی داشت شروع به باریدن میکرد. گفت: «چیکا، بعضی سوالها رو نباید پرسید. بعضی سکوتها هم برای این هستن که پاسخی براشون وجود نداره.»
چیکا لبخندی زد، لبخندی که این بار از سرِ تمسخر نبود، بلکه یه جورایی مهربون بود: «من از سوالهای سخت خوشم میاد. چون جوابهاشون معمولاً خیلی جالبن.»
آکیرا فنجان رو روی میز گذاشت و برای اولین بار، مستقیم به چشمهای چیکا نگاه کرد: «و اگه جواب من....، همون چیزی باشه که تو فکر میکنی، اونوقت چی؟»
سکوتِ کوتاهی بینشون برقرار شد....چیکا اصلا انتظار نداشت آکیرا اینجوری جواب بده....چیکا میخواست جواب آکیرا رو بده که ناگهان.....!!!؟؟؟؟
آره دیگه... بمونید تو خمارییی😂💔
آکیرا بعد از یه روز خستهکننده، برای اینکه کمی خلوت کنه، به یه کافه کوچیک و دنج و شاید یه کم قدیمی که گوشهی خیابان هست میره. جایی که نور ملایمه و صدای موسیقی خیلی آروم پخش میشه....
آکیرا با خستگی از درِ کافه وارد شد. صدای زنگوله بالای در، سکوتِ آرامِ کافه رو کمی شکست. اون فقط دنبال یه گوشه بود که بتونه بدون اینکه کسی مزاحمش بشه، یه فنجان قهوه بخوره و کمی آرامش پیدا کنه. بدون اینکه به بقیه توجه کنه، به سمت آخرین میز گوشهی سالن، کنار پنجره، رفت.
اما وقتی خواست روی صندلی بشینه، خشکش زد.... چیکا رو اونجا دید...
همونطور که چیکا داشت با یه لبخندِ بیخیال به کتابی که جلوش بود نگاه میکرد، آکیرا رو دید. چیکا نه تنها تعجب نکرد، بلکه انگار از قبل منتظرش بود؛ یا حداقل، جوری برخورد کرد که انگار این یه اتفاقِ کاملاً عادیه.
چیکا با لحنی شیطون گفت: «اوه، ببین کی اینجاست! یعنی میشه این همون قهرمانِ منطق و نظم باشه که حالا توی یه کافهی تاریک و دنج قایم شده؟»
آکیرا سعی کرد نگاهش رو بدزده، اما نتونست. با صدایی که سعی میکرد جدی باشه، گفت: «من فقط اینجا رو برای آرامش انتخاب کردم. مشکلی داری؟»
چیکا کتابش رو بست و با یه حرکتِ آروم، صندلیِ روبروی خودش رو عقب کشید: «مشکل؟ مشکل اینه که از همهی شلوغیهای مدرسه فرار کردی و دقیقاً افتادی توی همون جایی که من نشستم. اتفاقی یا تقدیر؟»
آکیرا مکث کرد. خواست بگه «اتفاقی»، اما کلماتش رو پیدا نمیکرد. بالاخره با بیحوصلگی گفت: «بشین، نمیخوام اینجا جلب توجه کنم.»
چیکا گفت: «خیلی خب، پس منم آروم میشینم. ولی اگه بخوای قهوهات رو تنهایی و توی سکوتِ مطلق بخوری، شاید خیلی زود دوباره بخوای از اینجا فرار کنی.»
آکیرا چیزی نگفت.
چیکا همونطور که هنوز به آکیرا خیره شده بود، پرسید: «راستی آکیرا... اون روز توی پشتبوم... چرا جوابمو ندادی؟ ازت پرسیدم من رو دوست نداری؟»
آکیرا وقتی داشت قهوهاش رو به لب میبرد، مکث کرد. نگاهش رو به پنجره دوخت که بارونِ ریزی داشت شروع به باریدن میکرد. گفت: «چیکا، بعضی سوالها رو نباید پرسید. بعضی سکوتها هم برای این هستن که پاسخی براشون وجود نداره.»
چیکا لبخندی زد، لبخندی که این بار از سرِ تمسخر نبود، بلکه یه جورایی مهربون بود: «من از سوالهای سخت خوشم میاد. چون جوابهاشون معمولاً خیلی جالبن.»
آکیرا فنجان رو روی میز گذاشت و برای اولین بار، مستقیم به چشمهای چیکا نگاه کرد: «و اگه جواب من....، همون چیزی باشه که تو فکر میکنی، اونوقت چی؟»
سکوتِ کوتاهی بینشون برقرار شد....چیکا اصلا انتظار نداشت آکیرا اینجوری جواب بده....چیکا میخواست جواب آکیرا رو بده که ناگهان.....!!!؟؟؟؟
آره دیگه... بمونید تو خمارییی😂💔
- ۲۷۹
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط