«نقابت را بردار، آکیرا»
«نقابت را بردار، آکیرا»
پارت دوم
چیکا و آکیرا به سمت پشت بوم رفتن.
چیکا با یه جستوجوی سریع، گوشهی دنج پشتبوم رو پیدا کرد و همونجا روی زمین نشست.
آکیرا با فاصله ی خیلی زیاد نشست.
چیکا ظرف ناهارش رو باز کرد، یه تیکه از ساندویچش رو گرفت سمت آکیرا: «بیا، تعارف نکن! میدونم صبحونه نخوردی چون داشتی روی اون مسئلهی ریاضی لعنتی کار میکردی!»
آکیرا اخم کرد و با لحنِ سردش گفت: «از کجا میدونی؟ من که بهت نگفته بودم.»
چیکا چشمک زد: «چون من همهچیز رو دربارهی تو زیر نظر دارم! فراموش کردی؟»
آکیرا کمی سرخ شد و چشماش رو چرخوند اون طرف و گفت: «داری ترسناک میشی چیکا.»
چیکا با شیطنت گفت: «خب، اگر دارم ترسناک میشم، پس چرا فرار نمیکنی؟ نکنه واقعاً از من خوشت اومده؟»
آکیرا یکم دستپاچه شد، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
«من؟از تو خوشم بیاد؟ عمرا! عاشق تو شدن آخرین کاریه که توی زندگیم میکنم چیکا خانوم!»
چیکا خندید و گفت: «آکیرا، گوش کن! اگه به من توجه نکنی، هیچوقت نمیفهمی دنیا چقدر رنگیتر از اون کتابای درسیه. من تا وقتی که عوض نشی، ولت نمیکنم. حتی اگه مجبور بشم تا آخرِ عمرم هر روز بیام و زندگیتو بهم بریزم!»
آکیرا نگاهش رو به افق دوخت، گونههاش زیرِ پوستِ سفیدش دوباره سرخ شده بود. زیر لب جوری که خودش هم به سختی شنید، زمزمه کرد: «...تو واقعاً دیوونهای.»
چیکا نیشخندی زد و گفت: «هومم، تازه فهمیدی؟»
پایان پارت دوم😃🎀
راستی براتون سوپراز دارم، برید پایین...
پایین تررر.....
پایین تر تر تررررررر
سوپرایز: قراره به خاطر پنجاه تایی شدنمون، دو تا پارت دیگه هم همین امروز براتون بذارممممم
گیلیللیلییی
😃🎀❤❤😃❤😃❤🎀❤❤🎀❤😃🎀
پارت دوم
چیکا و آکیرا به سمت پشت بوم رفتن.
چیکا با یه جستوجوی سریع، گوشهی دنج پشتبوم رو پیدا کرد و همونجا روی زمین نشست.
آکیرا با فاصله ی خیلی زیاد نشست.
چیکا ظرف ناهارش رو باز کرد، یه تیکه از ساندویچش رو گرفت سمت آکیرا: «بیا، تعارف نکن! میدونم صبحونه نخوردی چون داشتی روی اون مسئلهی ریاضی لعنتی کار میکردی!»
آکیرا اخم کرد و با لحنِ سردش گفت: «از کجا میدونی؟ من که بهت نگفته بودم.»
چیکا چشمک زد: «چون من همهچیز رو دربارهی تو زیر نظر دارم! فراموش کردی؟»
آکیرا کمی سرخ شد و چشماش رو چرخوند اون طرف و گفت: «داری ترسناک میشی چیکا.»
چیکا با شیطنت گفت: «خب، اگر دارم ترسناک میشم، پس چرا فرار نمیکنی؟ نکنه واقعاً از من خوشت اومده؟»
آکیرا یکم دستپاچه شد، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
«من؟از تو خوشم بیاد؟ عمرا! عاشق تو شدن آخرین کاریه که توی زندگیم میکنم چیکا خانوم!»
چیکا خندید و گفت: «آکیرا، گوش کن! اگه به من توجه نکنی، هیچوقت نمیفهمی دنیا چقدر رنگیتر از اون کتابای درسیه. من تا وقتی که عوض نشی، ولت نمیکنم. حتی اگه مجبور بشم تا آخرِ عمرم هر روز بیام و زندگیتو بهم بریزم!»
آکیرا نگاهش رو به افق دوخت، گونههاش زیرِ پوستِ سفیدش دوباره سرخ شده بود. زیر لب جوری که خودش هم به سختی شنید، زمزمه کرد: «...تو واقعاً دیوونهای.»
چیکا نیشخندی زد و گفت: «هومم، تازه فهمیدی؟»
پایان پارت دوم😃🎀
راستی براتون سوپراز دارم، برید پایین...
پایین تررر.....
پایین تر تر تررررررر
سوپرایز: قراره به خاطر پنجاه تایی شدنمون، دو تا پارت دیگه هم همین امروز براتون بذارممممم
گیلیللیلییی
😃🎀❤❤😃❤😃❤🎀❤❤🎀❤😃🎀
- ۱۲۸
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط