P1
ویو جونگ کوک: چند روزی بود که توی زیر زمین بودم و یه نفر میومد بهم اب و غدا میداد دیگ از تاریکی خسته شده بودم و دلم میخاست از این زیر زمین لعنتی برم بیرون که یدفه صدای باز شدن در اومد تو خودم جمع شدم که سایه سه نفر رو نزدیک خودم دیدم..
؟: سلام کوچولو(پوزخند)
جونگ کوک: تو..... تو.. تو کی هستی؟ واسه چی منو دزدیدی؟(بغض)
؟: بزودی میفهمی...
جونگ کوک: حداقل.... اس... اسمتو بهم بگو...
؟: کیم تهیونگ..
جونگ کوک: تو همون آلفایی هستی که...
تهیونگ: دنبال جفشته... و اون جفتمم خودتی...
جونگ کوک: از.... از کجا میدونی؟..
تهیونگ: بعدا میفهمی...
جونگ کوک: یعنی قراره من... من باتو باشم؟
تهیونگ: اره کوچولو (پوزخند)
جونگ کوک:...(ترس)
تهیونگ اونجا رو ترک کرد و جونگ کوک رو با کلی سوال تنها گذاشت.....
ویو جونگ کوک:
چرامن؟.. من واسه چی باید جفت یه الفا باشم؟.. ولی... ولی اگه با این باشم شاید بتونم به مامان و بابام ثابت کنم حق انتخاب دارم که منو به اون هان وو عوضی ندن (همون الفاعه که قرار بود با جونگ کوک باشه)
تو همین فکرا بودم که چشمام خود به خود بسته شد و خوابم برد.....
ویو راوی: جونگ کوک فکر میکرد قراره زنگی بدی داشته باشه ولی از کجا معلوم شاید اگه با تهیونگ بود جاش امن تر بود و زندگی خوبی رو با اون داشت ولی اگه با هان وو میرفت شاید زندگیش به جهنم تبدیل میشد....
ادامه دارد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط پارت بعدی:
۱۲لایک..
۱۲کامنت..
فیک نامجون رو فردا میزارم.....
چون یکی از دوستامون این فیک رو در خواست داده بود گذاشتمش..
؟: سلام کوچولو(پوزخند)
جونگ کوک: تو..... تو.. تو کی هستی؟ واسه چی منو دزدیدی؟(بغض)
؟: بزودی میفهمی...
جونگ کوک: حداقل.... اس... اسمتو بهم بگو...
؟: کیم تهیونگ..
جونگ کوک: تو همون آلفایی هستی که...
تهیونگ: دنبال جفشته... و اون جفتمم خودتی...
جونگ کوک: از.... از کجا میدونی؟..
تهیونگ: بعدا میفهمی...
جونگ کوک: یعنی قراره من... من باتو باشم؟
تهیونگ: اره کوچولو (پوزخند)
جونگ کوک:...(ترس)
تهیونگ اونجا رو ترک کرد و جونگ کوک رو با کلی سوال تنها گذاشت.....
ویو جونگ کوک:
چرامن؟.. من واسه چی باید جفت یه الفا باشم؟.. ولی... ولی اگه با این باشم شاید بتونم به مامان و بابام ثابت کنم حق انتخاب دارم که منو به اون هان وو عوضی ندن (همون الفاعه که قرار بود با جونگ کوک باشه)
تو همین فکرا بودم که چشمام خود به خود بسته شد و خوابم برد.....
ویو راوی: جونگ کوک فکر میکرد قراره زنگی بدی داشته باشه ولی از کجا معلوم شاید اگه با تهیونگ بود جاش امن تر بود و زندگی خوبی رو با اون داشت ولی اگه با هان وو میرفت شاید زندگیش به جهنم تبدیل میشد....
ادامه دارد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط پارت بعدی:
۱۲لایک..
۱۲کامنت..
فیک نامجون رو فردا میزارم.....
چون یکی از دوستامون این فیک رو در خواست داده بود گذاشتمش..
- ۲۹.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط