{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می خواستند

برادران یوسف وقتی می خواستند
یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت:
روزی در این فکر بودم که
چطور کسی میتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی ِ
امروز من
تاوان ِ
تکیه
کردن
به
غیرخداست!
دیدگاه ها (-۲)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

شاهکاری به نام دروغ

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

مهمونی پارت ۵۰

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۰

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت بعد از رفتن کا...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

سناریو جونگکوک

I want to love you forever part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط