عشقی بینهایت 💓➿
عشقی بینهایت 💓➿
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{بعد از رفتن خرگوش، نسیم آرومی بین گلها میوزید.🍃🌸}
کانائو:*آروم به گلبرگهایی که توی هوا میرقصیدن نگاه کرد.*
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* ...هوای امروز خیلی خوبه.
کانائو:*خیلی آروم گفت.* ...آره.
{چند لحظه هر دو توی سکوت کنار هم قدم زدن.🙂}
تانجیرو:*یه گل سفید کوچیک کنار مسیر دید و خم شد و گل رو برداشت.* 🌼
تانجیرو:*با لبخند گل رو به سمت کانائو گرفت.* ...برای شما.
کانائو:*چشمهاش کمی گرد شد.* ...برای من؟
تانجیرو:*سرش رو تکون داد.* آره. فکر کردم... بهتون میاد. 🙂🌸
کانائو:*با گونههای صورتی، گل رو آروم گرفت.* ...ممنون.
{لبخند قشنگی روی صورتش نشست.🤍}
[چند متر اونطرفتر...🌳]
زنیتسو:*از پشت درخت سرک کشیده بود.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: گل هم هدیه داد...! پرونده وارد مرحله جدید شد!🗿📖✨*
اینوسکه:*کنارش ایستاده بود.*...تو واقعاً بیکاریا. 🗿
زنیتسو:هیسسس! الان بهترین قسمتش شروع میشه!🗿
[دوباره کنار باغچه...🌸]
تانجیرو:*با خجالت سرش رو خاروند.*امیدوارم... خوشتون اومده باشه.
کانائو:*به گل نگاه کرد، بعد خیلی آروم گفت:* ...خیلی قشنگه.
تانجیرو:*لبخند گرمی زد.* خوشحالم.
{همون لحظه چند پروانه سفید دور گلهای باغچه شروع به پرواز کردن.🦋🤍}
کانائو:*با لبخند به پروانهها نگاه کرد.*
تانجیرو:*تو ذهنش: ...وقتی میخنده، انگار همهجا روشنتر میشه...🥹💖*
[پشت درخت...🌳]
{غرررر...🍚}
شکم اینوسکه:*دوباره صدا داد.*
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...دیگه نمیتونم.
زنیتسو:*آه کشید.* باشه بابا، بریم غذا پیدا کنیم...🗿💔
اینوسکه:*با ذوق به سمت عمارت دوید.* 😃🍚
زنیتسو:*دنبالش دوید.* صبر کنننن!🗿💥
{تانجیرو و کانائو با شنیدن سروصدا، آروم به سمتشون نگاه کردن و خندهی کوتاهی کردن.😂🌸}
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💓 این بار تانجیرو یه گل سفید به کانائو هدیه داددددد🌼🤍 کانائو هم از خجالت لپاش صورتی شددددد🥹🌸 زنیتسو هم رسماً برای پروندهش مرحلهبندی گذاشتههههه🤣🗿📖 و اینوسکه طبق معمول وسط لحظه عاشقانه فقط یاد غذا افتاددددد😂🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
{بعد از رفتن خرگوش، نسیم آرومی بین گلها میوزید.🍃🌸}
کانائو:*آروم به گلبرگهایی که توی هوا میرقصیدن نگاه کرد.*
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* ...هوای امروز خیلی خوبه.
کانائو:*خیلی آروم گفت.* ...آره.
{چند لحظه هر دو توی سکوت کنار هم قدم زدن.🙂}
تانجیرو:*یه گل سفید کوچیک کنار مسیر دید و خم شد و گل رو برداشت.* 🌼
تانجیرو:*با لبخند گل رو به سمت کانائو گرفت.* ...برای شما.
کانائو:*چشمهاش کمی گرد شد.* ...برای من؟
تانجیرو:*سرش رو تکون داد.* آره. فکر کردم... بهتون میاد. 🙂🌸
کانائو:*با گونههای صورتی، گل رو آروم گرفت.* ...ممنون.
{لبخند قشنگی روی صورتش نشست.🤍}
[چند متر اونطرفتر...🌳]
زنیتسو:*از پشت درخت سرک کشیده بود.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: گل هم هدیه داد...! پرونده وارد مرحله جدید شد!🗿📖✨*
اینوسکه:*کنارش ایستاده بود.*...تو واقعاً بیکاریا. 🗿
زنیتسو:هیسسس! الان بهترین قسمتش شروع میشه!🗿
[دوباره کنار باغچه...🌸]
تانجیرو:*با خجالت سرش رو خاروند.*امیدوارم... خوشتون اومده باشه.
کانائو:*به گل نگاه کرد، بعد خیلی آروم گفت:* ...خیلی قشنگه.
تانجیرو:*لبخند گرمی زد.* خوشحالم.
{همون لحظه چند پروانه سفید دور گلهای باغچه شروع به پرواز کردن.🦋🤍}
کانائو:*با لبخند به پروانهها نگاه کرد.*
تانجیرو:*تو ذهنش: ...وقتی میخنده، انگار همهجا روشنتر میشه...🥹💖*
[پشت درخت...🌳]
{غرررر...🍚}
شکم اینوسکه:*دوباره صدا داد.*
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...دیگه نمیتونم.
زنیتسو:*آه کشید.* باشه بابا، بریم غذا پیدا کنیم...🗿💔
اینوسکه:*با ذوق به سمت عمارت دوید.* 😃🍚
زنیتسو:*دنبالش دوید.* صبر کنننن!🗿💥
{تانجیرو و کانائو با شنیدن سروصدا، آروم به سمتشون نگاه کردن و خندهی کوتاهی کردن.😂🌸}
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💓 این بار تانجیرو یه گل سفید به کانائو هدیه داددددد🌼🤍 کانائو هم از خجالت لپاش صورتی شددددد🥹🌸 زنیتسو هم رسماً برای پروندهش مرحلهبندی گذاشتههههه🤣🗿📖 و اینوسکه طبق معمول وسط لحظه عاشقانه فقط یاد غذا افتاددددد😂🍚💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۶۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط