عشقی بینهایت 💓➿
عشقی بینهایت 💓➿
پارت ۱۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
کانائو:*آروم کنار باغچه ایستاده بود و گلها رو نگاه میکرد.* 🌸
تانجیرو:*یه لیوان آب توی دستش بود و به سمتش رفت.* کانائو-سان... خسته نشدین؟
کانائو:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* ...نه.
تانجیرو:*لبخند زد.* خوشحالم.
{چند لحظه هر دو توی سکوت به گلهای باغچه نگاه کردن.🍃🌸}
تانجیرو:*آروم گفت.* اینجا خیلی آرومه...
کانائو:*به گلها نگاه کرد.* ...آره.
{همون موقع چند پروانه سفید دور گلها شروع به پرواز کردن.🦋✨}
تانجیرو:*با لبخند نگاهشون کرد.* قشنگن...
کانائو:*برای چند لحظه به پروانهها خیره شد، بعد خیلی آروم لبخند زد.* 🤍
{از دور...}
زنیتسو:*دوباره از پشت درخت سرک کشیده بود.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: نه... امروز فقط نگاه میکنم... قول دادم دردسر درست نکنم...🗿✨*
اینوسکه:*کنارش ظاهر شد.* اگه نمیخوای جاسوسی کنی، پس چرا قایم شدی؟🗿
زنیتسو:*آروم گفت.* عادته...🗿💔
اینوسکه:*شونه بالا انداخت.* عجیب غریبی.
{همون موقع...}
تانجیرو:*یه پروانه روی شونهش نشست.*
تانجیرو:*با تعجب خندید.* اوه...🙂🦋
کانائو:*برای اولین بار خودش آروم دستش رو جلو برد و پروانه رو روی انگشتش نشوند.* 🌸
تانجیرو:*با لبخند نگاهش کرد.* انگار پروانهها هم دوستت دارن.
کانائو:*گونههاش کمی صورتی شد.* ...شاید.
تانجیرو:*لبخندش عمیقتر شد.* 🙂
زنیتسو:*از دور با لبخند آرومی نگاهشون کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...باشه... هنوز پرونده بازه... ولی امروز نمیخوام خرابش کنم.🗿💛*
اینوسکه:*دستشو بالا برد.* خب... حالا دیگه واقعاً وقت غذا شده؟🗿🍚
آئویی:*از داخل عمارت صدا زد.* آره، غذا آمادهست!
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* بالاخرهههه!😃🍚
همه:*با خنده به سمت عمارت راه افتادن.* 😂
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️: خووووووو🥹💓 این بار کانائو خودش پروانه رو روی انگشتش نشوند و تانجیرو هم حسابی محو لبخندش شددددد🦋🌸 حتی زنیتسو هم امروز برای اولین بار تصمیم گرفت خرابکاری نکنههههه😂💛 ولی اینوسکه طبق معمول فقط منتظر غذا بود🤣🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
کانائو:*آروم کنار باغچه ایستاده بود و گلها رو نگاه میکرد.* 🌸
تانجیرو:*یه لیوان آب توی دستش بود و به سمتش رفت.* کانائو-سان... خسته نشدین؟
کانائو:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* ...نه.
تانجیرو:*لبخند زد.* خوشحالم.
{چند لحظه هر دو توی سکوت به گلهای باغچه نگاه کردن.🍃🌸}
تانجیرو:*آروم گفت.* اینجا خیلی آرومه...
کانائو:*به گلها نگاه کرد.* ...آره.
{همون موقع چند پروانه سفید دور گلها شروع به پرواز کردن.🦋✨}
تانجیرو:*با لبخند نگاهشون کرد.* قشنگن...
کانائو:*برای چند لحظه به پروانهها خیره شد، بعد خیلی آروم لبخند زد.* 🤍
{از دور...}
زنیتسو:*دوباره از پشت درخت سرک کشیده بود.* 🗿🔍
زنیتسو:*تو ذهنش: نه... امروز فقط نگاه میکنم... قول دادم دردسر درست نکنم...🗿✨*
اینوسکه:*کنارش ظاهر شد.* اگه نمیخوای جاسوسی کنی، پس چرا قایم شدی؟🗿
زنیتسو:*آروم گفت.* عادته...🗿💔
اینوسکه:*شونه بالا انداخت.* عجیب غریبی.
{همون موقع...}
تانجیرو:*یه پروانه روی شونهش نشست.*
تانجیرو:*با تعجب خندید.* اوه...🙂🦋
کانائو:*برای اولین بار خودش آروم دستش رو جلو برد و پروانه رو روی انگشتش نشوند.* 🌸
تانجیرو:*با لبخند نگاهش کرد.* انگار پروانهها هم دوستت دارن.
کانائو:*گونههاش کمی صورتی شد.* ...شاید.
تانجیرو:*لبخندش عمیقتر شد.* 🙂
زنیتسو:*از دور با لبخند آرومی نگاهشون کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...باشه... هنوز پرونده بازه... ولی امروز نمیخوام خرابش کنم.🗿💛*
اینوسکه:*دستشو بالا برد.* خب... حالا دیگه واقعاً وقت غذا شده؟🗿🍚
آئویی:*از داخل عمارت صدا زد.* آره، غذا آمادهست!
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* بالاخرهههه!😃🍚
همه:*با خنده به سمت عمارت راه افتادن.* 😂
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️: خووووووو🥹💓 این بار کانائو خودش پروانه رو روی انگشتش نشوند و تانجیرو هم حسابی محو لبخندش شددددد🦋🌸 حتی زنیتسو هم امروز برای اولین بار تصمیم گرفت خرابکاری نکنههههه😂💛 ولی اینوسکه طبق معمول فقط منتظر غذا بود🤣🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۸۶
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط