#عشق_ناگهانی
#عشق_ناگهانی
part_18
تهیونگ که ضربه ی بدی به سرش خورده بود ی لحظه گیج به جونگ کوک نگاه کرد سهون با دیدن خونی که از بینی تهیونگ خارج میشد با نگرانی سمتش رفت و رو به جونگ کوک با لحن عصبی داد زد : چه غلطی میکنی احمـــــــق!!!!
سالن توی سکوت عجیبی فرو رفته بود تهیونگ همچنان با نگاه گنگی به جونگ کوک خیره بود با صدای سهون به خودش اومد
لعنتی اون تصادف کرده بود،چرا آنقدر ریلکس سره جاش ایستاده بود قطعاً جونگ کوک به همین منظور زده بودش.....
بدون اینکه سرش و بچرخونه و همونطور که به چشمای جونگ کوک زل زده بود هر چی مظلومیت داشت به زور توی چشماش ریخت و لحظه ای بعد بدون اینکه جواب سوالای بقیه رو راجب حالش بده چشماش رو هم افتاد و از حال رفت.
باز صدای همهمه بلند شد جکسون بی توجه به بقیه تهیونگ و به آغوش کشید و به سمت درمانگاه مدرسه دوید سهون هم دنبالش!
یونگی: این چه کاری بود کردی جونگ کوک ؟
نگاهش و به یونگی داد و حرفی نزد.
یونگی: میدونی با اون وضعیتی که داره اون ضربه چه بلایی میتونه سرش بیاره ؟
جونگ کوک گیج و پشیمون بود اون آدمی نبود که به کسی همچین آسیبی برسونه!
چیکار کرده بود؟
چرا نگاه تهیونگ از جلو چشماش کنار نمیرفت؟
جیمین وسط غرغرای یونگی پرید و گفت: بسه دیگه تمومش کن اتفاقیه که افتاده!
جونگ کوک: یونگی برو ببین چیشد
هر سه تاشون متعجب بهش زل زدند.
یونگی : چیکار کنم؟!
یونگی اون نگرانی کمی که تو چشماش بود و باور نمیکرد اما حرف بیشتری نزد و به سمت درمانگاه راه افتاد.
جکسون و سهون و متقابل در دید.
یونگی: حالش خوبه؟
سهون نفس عمیق و حرصی کشید اما قبل از اینکه بهش بتوپه جکسون گفت: نمیدونم یکم دیگه صبر کن میپرسم
با اتمام جمله اش صدای هول کرده ی پرستار رو شنید که درخواست آمبولانس میکرد سهون دیگه صبر نکرد و داخل اتاق پرید .
رو به پرستار که داشت آدرس میداد پرسید: چی شده پرستار؟
پرستار با دیدن نگرانی سهون لبخندی که داشت رو لبش میومد و جمع کرد و گفت: کاری از دست من بر نمیاد باید سریع منتقل شه به بیمارستان!
وقتی ترس و نگرانی رو تو چشمای پسر دید راضی از کارش روش و برگردوند و بی صدا خندید.
(فلش بک به چند لحظه ی قبل)
تهیونگ به محض اینکه فهمید پرستار و اون دو دم در نگهداشته چشماش و باز کرد باید ی جوری پرستار و قانع میکرد .
دختر بلافاصله بعداز برگشتن به سمت تهیونگ با دهن باز بهش زل زد و گفت: واو..پسر چقدر خوشگلی انگار از انیمه در اومدی!
تهیونگ لبخندی زد و گفت : ازت ی کمکی میخوام!
دختر منتظر بهش نگاه کرد.
+ من ی مدتیه که روی اون پسر جذابی که دم دره کراش دارم ولی نمیدونم احساس اون چیه برای همین فقط برای اینکه نگرانش کنم این کارو کردم.
دختر که ی فوجوشی به تمام معنا بود ذوق زده بهش نگاه کرد و گفت: واااای.... واقعاً ؟ ...من چیکار کنم برات؟
تهیونگ خندید و گفت: فقط لازمه من به پسر عموم زنگ بزنم و تو منو با آمبولانس بفرستی بیمارستان اون
دختر گوشیش و دست تهیونگ داد و با لبخند تایید کرد.
(پایان فلش بک)
سهون نگاهش و که با آرامبخشی که پرستار بهش زده غرق خواب بود گرفت و گفت: میشه خودم ببرمش،؟
پرستار که واقعاً با آمبولانس تماس نگرفته بود چون به گفته ی پسر عموی دکتر پسر اونا فوری میفهمیدن مشکلی نداره و پرستار از خدا خواسته گفت: حتماً....اینجوری زودتر هم میرسیم.
تهیونگ رو روی کولش بلند کرد و به سمت ماشین رفت تهیونگ و عقب و خودش جلو نشست و به سمت همون بیمارستانی که پرستار گفته بود راه افتاد.
یونگی با دور شدن ماشین سمت سالن ورزشی رفت تا لباساش و عوض کنه و جونگ کوک و بقیه هم اونجا بودن .
جیمین: چیشد؟
نگاه کلافه اش و به جیمین داد و گفت : حالش خوب نبود بردنش بیمارستان!
نامجون تو ورودی بیمارستان منتظرشون بود معلوم نبود تو مغز این نیم وجب بچه چی میگذره!
با دیدن فردی که تهیونگ و تو بغلش گرفته بود اخمی کرد و بی توجه به اون دونفر سمتش رفت تهیونگ و از بغلش گرفت به سمت اتاقی رفت با بستن در اجازه ی ورود بهشون نداد.
روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: باز کن چشماتو ببینم چه خبره باز؟
تهیونگ با هیجان چشماش و باز کرد و نشست که بازم بینیش شروع به خونریزی کرد نامجون با هول از جاش بلند شد در حالی که چند برگ دستمال کاغذی بیرون میکشید گفت: انگار واقعاً آسیب دیدی!! سرت و بالا بگیر!
سرش و بالا گرفت و با دستمال کاغذی جلوی بینیش و گرفت و گفت: پسره ی کله نارگیلی ی جوری با توپ بسکتبال زد تو سرم قشنگ چرخیدن پروانه هارو دور سرم احساس کردم!
نامجون لبخندی به غرغرای بامزه ای پسر عموش زد و گفت: پس برای همین خودت و زدی به غش کردن!
ادامه دارد.....
part_18
تهیونگ که ضربه ی بدی به سرش خورده بود ی لحظه گیج به جونگ کوک نگاه کرد سهون با دیدن خونی که از بینی تهیونگ خارج میشد با نگرانی سمتش رفت و رو به جونگ کوک با لحن عصبی داد زد : چه غلطی میکنی احمـــــــق!!!!
سالن توی سکوت عجیبی فرو رفته بود تهیونگ همچنان با نگاه گنگی به جونگ کوک خیره بود با صدای سهون به خودش اومد
لعنتی اون تصادف کرده بود،چرا آنقدر ریلکس سره جاش ایستاده بود قطعاً جونگ کوک به همین منظور زده بودش.....
بدون اینکه سرش و بچرخونه و همونطور که به چشمای جونگ کوک زل زده بود هر چی مظلومیت داشت به زور توی چشماش ریخت و لحظه ای بعد بدون اینکه جواب سوالای بقیه رو راجب حالش بده چشماش رو هم افتاد و از حال رفت.
باز صدای همهمه بلند شد جکسون بی توجه به بقیه تهیونگ و به آغوش کشید و به سمت درمانگاه مدرسه دوید سهون هم دنبالش!
یونگی: این چه کاری بود کردی جونگ کوک ؟
نگاهش و به یونگی داد و حرفی نزد.
یونگی: میدونی با اون وضعیتی که داره اون ضربه چه بلایی میتونه سرش بیاره ؟
جونگ کوک گیج و پشیمون بود اون آدمی نبود که به کسی همچین آسیبی برسونه!
چیکار کرده بود؟
چرا نگاه تهیونگ از جلو چشماش کنار نمیرفت؟
جیمین وسط غرغرای یونگی پرید و گفت: بسه دیگه تمومش کن اتفاقیه که افتاده!
جونگ کوک: یونگی برو ببین چیشد
هر سه تاشون متعجب بهش زل زدند.
یونگی : چیکار کنم؟!
یونگی اون نگرانی کمی که تو چشماش بود و باور نمیکرد اما حرف بیشتری نزد و به سمت درمانگاه راه افتاد.
جکسون و سهون و متقابل در دید.
یونگی: حالش خوبه؟
سهون نفس عمیق و حرصی کشید اما قبل از اینکه بهش بتوپه جکسون گفت: نمیدونم یکم دیگه صبر کن میپرسم
با اتمام جمله اش صدای هول کرده ی پرستار رو شنید که درخواست آمبولانس میکرد سهون دیگه صبر نکرد و داخل اتاق پرید .
رو به پرستار که داشت آدرس میداد پرسید: چی شده پرستار؟
پرستار با دیدن نگرانی سهون لبخندی که داشت رو لبش میومد و جمع کرد و گفت: کاری از دست من بر نمیاد باید سریع منتقل شه به بیمارستان!
وقتی ترس و نگرانی رو تو چشمای پسر دید راضی از کارش روش و برگردوند و بی صدا خندید.
(فلش بک به چند لحظه ی قبل)
تهیونگ به محض اینکه فهمید پرستار و اون دو دم در نگهداشته چشماش و باز کرد باید ی جوری پرستار و قانع میکرد .
دختر بلافاصله بعداز برگشتن به سمت تهیونگ با دهن باز بهش زل زد و گفت: واو..پسر چقدر خوشگلی انگار از انیمه در اومدی!
تهیونگ لبخندی زد و گفت : ازت ی کمکی میخوام!
دختر منتظر بهش نگاه کرد.
+ من ی مدتیه که روی اون پسر جذابی که دم دره کراش دارم ولی نمیدونم احساس اون چیه برای همین فقط برای اینکه نگرانش کنم این کارو کردم.
دختر که ی فوجوشی به تمام معنا بود ذوق زده بهش نگاه کرد و گفت: واااای.... واقعاً ؟ ...من چیکار کنم برات؟
تهیونگ خندید و گفت: فقط لازمه من به پسر عموم زنگ بزنم و تو منو با آمبولانس بفرستی بیمارستان اون
دختر گوشیش و دست تهیونگ داد و با لبخند تایید کرد.
(پایان فلش بک)
سهون نگاهش و که با آرامبخشی که پرستار بهش زده غرق خواب بود گرفت و گفت: میشه خودم ببرمش،؟
پرستار که واقعاً با آمبولانس تماس نگرفته بود چون به گفته ی پسر عموی دکتر پسر اونا فوری میفهمیدن مشکلی نداره و پرستار از خدا خواسته گفت: حتماً....اینجوری زودتر هم میرسیم.
تهیونگ رو روی کولش بلند کرد و به سمت ماشین رفت تهیونگ و عقب و خودش جلو نشست و به سمت همون بیمارستانی که پرستار گفته بود راه افتاد.
یونگی با دور شدن ماشین سمت سالن ورزشی رفت تا لباساش و عوض کنه و جونگ کوک و بقیه هم اونجا بودن .
جیمین: چیشد؟
نگاه کلافه اش و به جیمین داد و گفت : حالش خوب نبود بردنش بیمارستان!
نامجون تو ورودی بیمارستان منتظرشون بود معلوم نبود تو مغز این نیم وجب بچه چی میگذره!
با دیدن فردی که تهیونگ و تو بغلش گرفته بود اخمی کرد و بی توجه به اون دونفر سمتش رفت تهیونگ و از بغلش گرفت به سمت اتاقی رفت با بستن در اجازه ی ورود بهشون نداد.
روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: باز کن چشماتو ببینم چه خبره باز؟
تهیونگ با هیجان چشماش و باز کرد و نشست که بازم بینیش شروع به خونریزی کرد نامجون با هول از جاش بلند شد در حالی که چند برگ دستمال کاغذی بیرون میکشید گفت: انگار واقعاً آسیب دیدی!! سرت و بالا بگیر!
سرش و بالا گرفت و با دستمال کاغذی جلوی بینیش و گرفت و گفت: پسره ی کله نارگیلی ی جوری با توپ بسکتبال زد تو سرم قشنگ چرخیدن پروانه هارو دور سرم احساس کردم!
نامجون لبخندی به غرغرای بامزه ای پسر عموش زد و گفت: پس برای همین خودت و زدی به غش کردن!
ادامه دارد.....
- ۱۶۸
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط