#عشق_ناگهانی
#عشق_ناگهانی
part_19
سرش و پایین آورد و گفت : اره بهم شک کرده بود فک کنم دیگه بسه ، باید به نقش آروم و مظلوم تمین در بیام.
دستمال و توی سطل کوچیک کنار تخت انداخت و ادامه داد: با این ضربه احتمال برگشت حافظه هست دیگه ؟
نامجون به صندلی تکیه داد و گفت: بعضی وقتا از کارات سر در نمیارم تهیونگ!
شاید باورت نشه ولی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم!
گوشیتو میدی؟
نامجون گوشیش و داد و گفت: میخوای چیکار؟
گوشی رو از دستش گرفت و گفت : باید با تمین صحبت کنم!
تماس تصویری رو برقرار کرد و طولی نکشید که جواب داد.
به برادرش که با لپ های پر و چشمای گرد نگاه میکرد خندش گرفت.
تمین ولی با دیدن تهیونگ نگران پرسید: چیشدن تهیونگ؟؟!!! حالت خوبه،؟؟!
+ چیزی نیست
_ من که بهت گفتم نباید این کار رو بکنیم دیدی چیشد!
تهیونگ برای اینکه از عذاب وجدان برادرش کم کنه خندید و گفت: باید ببینی چه بلایی سرشون آوردم.....اینارو ول کن تمین وقت ندارم بین تو و جونگ کوک چی گذشته؟
تمین که با نگاه جدی و سوالی تهیونگ رو دید با سختی بهش جواب داد ؛ فهمیدی؟
+ به نظرت این چیزی بود که بتونی ازم مخفی کنی؟!
از اینکه برادرشم تردش کنه میترسید بلافاصله بغض کرد و گفت: من میترسم ،، باور کن دست خودم نبود اصلا نفهمیدم چیشد تهیونگ ،،، بخدا من کثیف نیستم!
تهیونگ اخمی کرد و عصبی ادامه داد: تمین خفه شو من کی گفتم تو کثیفی این دری وریا چیه میبافی؟!
تمین هقی زد و با تعجب بهش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: من میدونم این چیزی نیست که دست خودت بوده باشه وگرنه مگه مغز خر خوردی بین این همه آدم جونگ کوک و برای دوست داشت انتخاب کنی!؟
تمین با خنده اشکش و پاک کرد و گفت : اینطوری نگو اون فقط ظاهر خشنی داره!
+ خیلی خب لازم نکرده تو ازش دفاع کنی برای الان فقط اتفاقات مهمی که بینتون افتاده رو بهم بگو مهم تر از همه اینکه بعد از اعترافت چی گفت و چیشد.!
تمین آروم شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات و این تهیونگ بود که هر لحظه عصبی تر میشد!؟
ادامه دارد......
part_19
سرش و پایین آورد و گفت : اره بهم شک کرده بود فک کنم دیگه بسه ، باید به نقش آروم و مظلوم تمین در بیام.
دستمال و توی سطل کوچیک کنار تخت انداخت و ادامه داد: با این ضربه احتمال برگشت حافظه هست دیگه ؟
نامجون به صندلی تکیه داد و گفت: بعضی وقتا از کارات سر در نمیارم تهیونگ!
شاید باورت نشه ولی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم!
گوشیتو میدی؟
نامجون گوشیش و داد و گفت: میخوای چیکار؟
گوشی رو از دستش گرفت و گفت : باید با تمین صحبت کنم!
تماس تصویری رو برقرار کرد و طولی نکشید که جواب داد.
به برادرش که با لپ های پر و چشمای گرد نگاه میکرد خندش گرفت.
تمین ولی با دیدن تهیونگ نگران پرسید: چیشدن تهیونگ؟؟!!! حالت خوبه،؟؟!
+ چیزی نیست
_ من که بهت گفتم نباید این کار رو بکنیم دیدی چیشد!
تهیونگ برای اینکه از عذاب وجدان برادرش کم کنه خندید و گفت: باید ببینی چه بلایی سرشون آوردم.....اینارو ول کن تمین وقت ندارم بین تو و جونگ کوک چی گذشته؟
تمین که با نگاه جدی و سوالی تهیونگ رو دید با سختی بهش جواب داد ؛ فهمیدی؟
+ به نظرت این چیزی بود که بتونی ازم مخفی کنی؟!
از اینکه برادرشم تردش کنه میترسید بلافاصله بغض کرد و گفت: من میترسم ،، باور کن دست خودم نبود اصلا نفهمیدم چیشد تهیونگ ،،، بخدا من کثیف نیستم!
تهیونگ اخمی کرد و عصبی ادامه داد: تمین خفه شو من کی گفتم تو کثیفی این دری وریا چیه میبافی؟!
تمین هقی زد و با تعجب بهش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: من میدونم این چیزی نیست که دست خودت بوده باشه وگرنه مگه مغز خر خوردی بین این همه آدم جونگ کوک و برای دوست داشت انتخاب کنی!؟
تمین با خنده اشکش و پاک کرد و گفت : اینطوری نگو اون فقط ظاهر خشنی داره!
+ خیلی خب لازم نکرده تو ازش دفاع کنی برای الان فقط اتفاقات مهمی که بینتون افتاده رو بهم بگو مهم تر از همه اینکه بعد از اعترافت چی گفت و چیشد.!
تمین آروم شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات و این تهیونگ بود که هر لحظه عصبی تر میشد!؟
ادامه دارد......
- ۳۳۰
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط