{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این میان بلبلها میخوانند اما آوازشان مثل عطر کم

در این میان بلبل‌ها می‌خوانند، اما آوازشان مثلِ عطرِ کم‌جانِ روزهای بی‌تو فقط دورِ بدن می‌چرخد و به عمقِ جان نمی‌رسد. شقایق‌ها سرخ‌اند و من زنده‌ام ولی زنده بودنِ من
از جنسِ شعله نیست؛ از جنسِ سوختگی است؛ از جنسِ چیزی‌ست که می‌ماند بی‌آنکه راهِ خروج داشته باشد. من از آن‌چه داشتم عبور کردم بی‌آنکه خودم را دریابم؛ تو را از دست دادم نه یک‌باره تکه‌تکه، مثلِ همان عکس سوخته که هر بار نگاه می‌کنی جایِ تو را پاک‌تر می‌بیند. و حالا میان گل و بلبل و شقایق من مثلِ یک سایه راه می‌روم که رویش هنوز بوی تو هست ولی دیگر رنگی ندارد. دل من نه باغ است، نه آسمان قبرِ عطرِ توست قبرِ امیدِ توست و سکوت، چراغِ ثابتِ شب‌های من.اگر روزی کسی پرسید: «چه شد؟» بگو: چیزی نماند جز یک عطرِ بی‌صاحب، یک عکسِ بی‌رمق، یک یاسِ دفن‌شده در تابوتِ سیه و من… من ماندم با سوزِ بی‌داد با اندوهی که گل می‌شود اما دیگر هیچ شکوفه‌ای راهِ برگشت ندارد.در میان گل و بلبل و شقایق دیگر مرا به شعف نمی‌آورد صدایِ خنده‌ای که از دور می‌آید، مثلِ باد می‌چرخد و می‌گذرد و می‌میرد.من مانده‌ام و یک عکسِ سوخته، که نامِ تو روی لبِ خاکسترش ایستاده و هر بار که نگاه می‌کنم
می‌سوزد نه آن‌چنان که بسوزاند، آن‌چنان که یاد بسازد.عطرِ گلِ لاله در رگ‌هایِ خاطره می‌دود اما من دیگر به گل‌ها وعده نمی‌دهم. به نرگس هم گوشه‌ی چشمی نیست، چطور بخواهم چیزی را که دیگر ندارمش؟ چطور دل به شکوفه بدهم وقتی دست‌هایم به جایِ بویِ بهار بو‌یِ سوختگی می‌گیرد؟ من از آن روزها در آغوشِ ماتم خوابیده‌ام که گل را با اشک‌ها پروراندم؛
هر چه کاشتم از آبِ چشم بود و از رنجِ بی‌پاسخ.گلی که با اشک‌هایش پروراندم حالْ به جایِ سرخیِ زندگی، زخمِ روشنِ یاد است. می‌چسبد به خاطر مثلِ سایه‌ای که کنده نمی‌شود
و هر لحظه به زبانِ سکوت می‌گوید: «بمان… اما نمان.»و تو؟
تو از من رد می‌شوی مثلِ تصویری که در آتش افتاده و هنوز
در سینه‌ی زمان راهش را پیدا می‌کند.تیکه‌عکسی سوخته کنارِ قلبم خوابیده است انگار که قلب حافظه‌اش را از آتش دزدیده باشد. انگار که هر بار که دلتنگ می‌شوم کاغذِ نیم‌سوخته دوباره زبانه می‌کشد.من دیگر نمی‌خواهم گلِ نرگس را، که بویِ امیدِ بی‌تو دارد. نمی‌خواهم آن همه چشمِ روشن که به روی زمین می‌تابد وقتی چشمِ من سال‌هاست در پسِ خاکستر تو زندانی است.بلبل اگر آواز بخواند لبخند نمی‌شود به مرهم نمی‌رسد. شاید تنها یک زخمه است روی همان سیمِ کهنه روی دلِ بی‌صدای من.و باز گلِ یاسِ من در تابوتِ سیه خفته است. نه تابوتِ آهن و چوب تابوتِ شب تابوتِ نفس‌هایِ آخر تابوتِ روزهایی که گذشته‌اند و برنگشته‌اند.یاس را اگر می‌بویم بویِ مرگ می‌آید نه از خودِ یاس از چیزی که کم شد از چیزی که رفت از نوری که خاموش شد و دیگر برنمی‌گردد.
من حرف نمی‌زنم، ولی دلم داد می‌زند: میان گل و بلبل و شقایق این همه رنگ چرا باید مرا یادِ بی‌رنگی کند؟ چرا هر شکوفه باید شبیهِ سوگواری باشد؟اگر روزی به من بگویی «باز هم زنده شو»
می‌خندم نه از شادی، از درماندگیِ دردناکِ آن جمله. من زنده‌ام، اما زنده‌ای از جنسِ خاکستر. زنده‌ای با عطرِ باقی‌مانده، با تکه‌ای عکس که تا آخرِ عمر بینِ دست‌های من می‌سوزد.در میان گل و بلبل و شقایق من هنوز ایستاده‌ام،
اما نه برای شکفتن برای سوختنِ آرام برای نگه داشتنِ نامت
در زبانِ زخم‌ها.و هر بار که گل می‌رسد
می‌فهمم
زندگی هنوز هم می‌چرخد ولی دلِ من در همان لحظه مانده
همان لحظه‌ای که یاسِ من در تابوتِ سیه خفته بود
دیدگاه ها (۰)

آره من می‌تونم بخندم ولی خنده‌م خنده نیست، فقط شبیهِ خنده ...

در میان گل و بلبل و شقایق دیگر مرا به شعف نمی‌آورد نه آن آ...

((در میان گل و بلبل و شقایق))

EBRAMATRU27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط