{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویانا و رایا در جستجوی حقیقتی پنهان»

ویانا و رایا در جستجوی حقیقتی پنهان»

پارت¹: آشنایی با یک خاندان

تصویر میلرزد. دوربین به آرامی پایین میرود و وارد شهری بزرگ میشود. تاریخی روی تصویر
نقش میبندد: .۲۰۱۳ عدد، مانند ابری از تصویر میگذرد.

در میان شهر، قصری ظاهر میشود. زیبا... شکوهمند... و مثل تمام چیزهای زیبا، مشکوک.

خاندانی در آن زندگی میکند: مین. خاندانی که لبخندهای گرمشان تنها پرده ای بود روی یک
باتلاق خانوادگی.

سال ها میگذرند... و دو دختر پا به جهان میگذارند: ویانا و رایا.
دو نقطه نور کوچک... در تاریکیای که قرار بود آنها را ببلعد.

آنها بزرگ میشوند... میخندند... میدوند... کنار هم غذا میخورند. یک روح در دو بدن... یا شاید
دو قربانی در یک سرنوشت.

اما همیشه یک چیز... یک سایه... در کنار بازی های کودکانهشان حضور دارد: ساعت باستانی خاندان مین.

ساعتی که خاندان اجازه نمیداد حتی نزدیکش شوند.
شیئی که درباره اش فقط زمزمه
میکردند...
قدرت هایش... آسیب هایش... دیوانگی هایی که همراه می آورد... و مرگ هایی که در سکوت رخ داده بودند.

به همین دلیل، ساعت را در زیرزمین قصر پنهان کردند. جایی که نور حق ورود ندارد.
جایی که حتی نفس کشیدن هم حس خیانت میدهد.

قبل از آنکه وارد قصر شویم... نگاهی می اندازیم به این جهان... این آدم ها... این
قدرت هایی که وانمود میکنند سالم اند.

«خاندان مین»

در ظاهر آراسته... در باطن متالشی.
جاری ها که لبخند مصنوعیشان از دور برق میزد... اما پشت دیوارها با کلماتشان یکدیگر را
میدریدند.
برادرها که از دور با اصالت و احترام با یکدیگر رفتار میکردند اما در باطن حتی چشم دیدن
همدیگر را نداشتند.
بچه ها برای اینکه زیر موجهای دعوا غرق نشوند به اتاقهایشان پناه میبردند.
خدمتکارها که سعی میکردند آفتابی نشوند تا در دعواها سهیم نباشند...
و چیزهای دیگر...

«ساعت باستانی»

قدیمی... پوسته پوسته... صفحه ای سیاه، بی عقربه... بی رحم.
مثل چیزی که زمان را نمیسنجید... بلکه می بلعید.

« ویانا»

خجالتی، بی ادعا، کمحرف و کمی ترسو.
از تنهایی نمیترسید... اما از جدا شدن از رایا؟
مرگ برایش راحت تر از آن بود.

« رایا»

آتش کوچک خانه. بازیگوش، بیپروا، زندگیدوست.
اما عجیب است... تمام آن انرژی کودکانهاش فقط برای یک نفر بود: ویانا.

دو دختر... دو قلب... و یک تقدیر مشترک.
هر ضربهای که به یکی میخورد... دیگری بی دلیل می لرزید. دوربین، قصر را ترک میکند. از کنار آبشار عظیم رد میشود... درختانی که انگار چیزی از آینده
میدانند و سکوت کردهاند... و سایه هایی که میگذرند، بی آنکه صاحبشان دیده شود

خب، تا همینجا کافی است... قصر هنوز نمیخواهد پذیرای ما باشد؛ و باور کنید... وقتی بخواهد... ای کاش نمیخواست.

دوربین آرام بالا میرود... ابرها را میشکافد...
و جهان...
مثل پلکی بسته میشود.
سیاهی... یک تق...
دوربین خاموش میشود...
و سیاهی مطلق. 🖤

شرط:
۱٠ لایک ❤
۱٠ کامنت 💬
دیدگاه ها (۰)

یه میکس خفن از شدو 🔥

شدو و ماریا 💔😿

Chapter Seven, Part ¹⁰× امروز و در این ساعت به فرمان قصر در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط