Chapter Seven, Part ¹⁰
Chapter Seven, Part ¹⁰
× امروز و در این ساعت به فرمان قصر در این نقطه ایستاده ام تا پایانی بر تمام شایعات و خبرات سرگردان پیچیده شده در کوچه کوچه ی این شهر باشم. همان طور که در اعلامیه های رسمی با مهر سلطنتی در روز گذشته یاد شده بود، پادشاه بزرگ والای ما در اثر بیماری ای ناگهانی و بسی بی رحم که به جان، روح و گویا ذهن ایشان حمله ور شده بود چشم از جهان فروبست و روانه ی آرامش جاودانه شد.
همهمه هایی که همیشه و در هر موضوعی در میان مردم وجود داشت با هینی یکپارچه بلند تر و هیجانی تر شد.
× اما کشور بی پناه نمیماند!
ناگهان هر صدایی که در میان جمعیت وجود داشت به سکوتی کر کننده تبدیل شد...
× همان طور که در رسم دیرینه و کهن این سرزمین آمده و همچنین به دستوری که در وصیت پادشاه قبلی ما ذکر شده این کشور به دست ولیعهد خواهد افتاد. طبق این رسوم، از همین لحظه ولیعهد، مین یونگی، به عنوان امپراطور جدید برگزیده و بر تخت پادشاهی مینشیند!
پس از شنیده شدن جملاتی با این اقتدار و سنگینی، ناگهان امپراطوری که همین حالا صحبت از او بود ظاهر شد.
با وقاری شاهانه قدم به صحنه نهاد و به سوی تخت رفت تا بر جایگاه فرمانروایی بنشیند. چهره اش مثال دیواری محکم در برابر طوفان بود. چشمانی که جز سردی و قدرت چیز دیگری فریاد نمیزد.
نگاهی که استعداد فرمانروایی ازش میبارید انگاری که در تک تک سلول های وجودش خون امپراطوری جریان دارد!
× اینجانب با عنوان فرمانده کل قوا، این انتقال قدرت را رسما اعلام میکنم! از امروز ایشان حکم فرمان تمامیه کسانیست که قدم بر این زمین خاکی میگذارند. تمامیه نیروهای تحت فرمان بنده به ایشان سوگند وفاداری خواهند خورد. زین پس انتظار میرود که شما نیز با تبعیت از این امر، آرامش شهر را حفظ کنید تا دوران جدیدی را در کنار یکدیگر در نظم کامل آغاز کنیم. به جای درنگ در گذشته، چشم ها به آینده باشد چرا که پادشاه جدید، صاحب جان و مال این مملکت است.
با چرخی سمت تخت پادشاهی با صدایی رسا فریاد زد.
× احترام بزارید!
.
.
***
× اعلیحضرت، دستور ساخت شمشیر مخصوص خودتون رو به آهنگر دادم. امری با من ندارید؟
_ میتونی بری
.
... سرورم مشاور شین اومدن شمارو ببینن
_ بیان داخل
.
÷ سرورم، با توجه به اینکه مراسم تاج گذاری و انتخاب شدن شما برای امپراطور جدید ناگهانی بود، هنوز یکسری دروس جزئی مربوط به شاخه ولیعهد بودن وجود داره که نیاز به تدریس داره. همچنین دروس دیگه با برنامه ریزی ای متفاوت تر اجرا و به زودی به پایان میرسن. امر دیگه ای با من ندارید؟
با دیدن اشاره دست مین همونطور خمیده به عقب رفت و خارج شد.
.
.
***
_ مادر حالا نیازه که انقد سریع همه چیز رو پیش ببری؟ حتی یه روز از مرگ پادشاه نگذشت که وزرا تصمیم به نشوندن پادشاه جدید بر روی تخت کردن، حتی انقد عجله ای بود که اول خبر فوت پادشاه قبلی رو دادن و بعدش خبر انتخاب شدن پادشاه بعدی. مدامم در حال برنامه ریزی کلاس هایی هستید که مربوط به پادشاه بودن و ولیعهد بودن میشه. حالا هم میخواید جشن بگیرید؟
° درسته که پادشاه رو تازه از دست دادیم و این کشور امپراطور بزرگش رو از دست داده... ولی این دلیل نمیشه که شادی نکنیم برای پادشاهیه ولیعهد. نگه داریه غم در صورتی که باید شاد بود شومه، ممکنه هر اتفاق بد تر از این هم برامون بیفته. لطفا، فقط تاییدش کن، هماهنگیای مربوط به جشن رو خودم انجام میدم.
_ ولی این درست نیست. حتی خودتم میدونی که همین خدمه داخلی حرف در میارن اگه این کارو بکنیم
° تو این موقعیت حرف دیگران اهمیتی نداره. نمیخوام این اتفاق لکه نحسی روی لباس تو بشه و شوم بودنش دامن تو رو هم بگیره! پس... لطفا اعلیحضرت، درخواست بنده رو بپذیرید...
نگاهی ناباور و کلافه به ملکه مادر انداخت. شخصی که دیگه اون هم نمیتونه اسمش رو صدا بزنه چون بالاخره برای اون هم حکم امپراطور رو داره.
_ باشه، فقط.. هیچی
بدون نگاه کردنی دوباره بلند شد و محل رو ترک کرد.
.
.
***
بعد از مکالمه ی امپراطور و ملکه مادر درست دو روز بعدش مراسم رو آماده کرده بودن. همه ی وزرا و ملکه هایی که نقش مهمی تو کاخ داشتن توی اتاقک حضور داشتن. امپراطور با چهره ای عبوس و دلی که لحظه ای این گردهمایی رو نمیخواست تو راس جمع نشسته بود.
... ورود کیسانگ⁶ دربار رو اعلام میکنم
چشم های مین بالاخره به بالا حرکت کرد ولی باز هم تهی بود.
به ورود محترمانه و ملایم کیسانگ زن نگاه کرد. کیسانگ با لباسی نقره ای با طراحی شکوفه های آبی در هاله های لباسش دیده میشد، مقابل جمع حضور پیدا کرد.
بعد از ادای احترام بادبزن های آبیش رو در آورد و شروع به حرکت با موسیقیه سنتی شد...
× امروز و در این ساعت به فرمان قصر در این نقطه ایستاده ام تا پایانی بر تمام شایعات و خبرات سرگردان پیچیده شده در کوچه کوچه ی این شهر باشم. همان طور که در اعلامیه های رسمی با مهر سلطنتی در روز گذشته یاد شده بود، پادشاه بزرگ والای ما در اثر بیماری ای ناگهانی و بسی بی رحم که به جان، روح و گویا ذهن ایشان حمله ور شده بود چشم از جهان فروبست و روانه ی آرامش جاودانه شد.
همهمه هایی که همیشه و در هر موضوعی در میان مردم وجود داشت با هینی یکپارچه بلند تر و هیجانی تر شد.
× اما کشور بی پناه نمیماند!
ناگهان هر صدایی که در میان جمعیت وجود داشت به سکوتی کر کننده تبدیل شد...
× همان طور که در رسم دیرینه و کهن این سرزمین آمده و همچنین به دستوری که در وصیت پادشاه قبلی ما ذکر شده این کشور به دست ولیعهد خواهد افتاد. طبق این رسوم، از همین لحظه ولیعهد، مین یونگی، به عنوان امپراطور جدید برگزیده و بر تخت پادشاهی مینشیند!
پس از شنیده شدن جملاتی با این اقتدار و سنگینی، ناگهان امپراطوری که همین حالا صحبت از او بود ظاهر شد.
با وقاری شاهانه قدم به صحنه نهاد و به سوی تخت رفت تا بر جایگاه فرمانروایی بنشیند. چهره اش مثال دیواری محکم در برابر طوفان بود. چشمانی که جز سردی و قدرت چیز دیگری فریاد نمیزد.
نگاهی که استعداد فرمانروایی ازش میبارید انگاری که در تک تک سلول های وجودش خون امپراطوری جریان دارد!
× اینجانب با عنوان فرمانده کل قوا، این انتقال قدرت را رسما اعلام میکنم! از امروز ایشان حکم فرمان تمامیه کسانیست که قدم بر این زمین خاکی میگذارند. تمامیه نیروهای تحت فرمان بنده به ایشان سوگند وفاداری خواهند خورد. زین پس انتظار میرود که شما نیز با تبعیت از این امر، آرامش شهر را حفظ کنید تا دوران جدیدی را در کنار یکدیگر در نظم کامل آغاز کنیم. به جای درنگ در گذشته، چشم ها به آینده باشد چرا که پادشاه جدید، صاحب جان و مال این مملکت است.
با چرخی سمت تخت پادشاهی با صدایی رسا فریاد زد.
× احترام بزارید!
.
.
***
× اعلیحضرت، دستور ساخت شمشیر مخصوص خودتون رو به آهنگر دادم. امری با من ندارید؟
_ میتونی بری
.
... سرورم مشاور شین اومدن شمارو ببینن
_ بیان داخل
.
÷ سرورم، با توجه به اینکه مراسم تاج گذاری و انتخاب شدن شما برای امپراطور جدید ناگهانی بود، هنوز یکسری دروس جزئی مربوط به شاخه ولیعهد بودن وجود داره که نیاز به تدریس داره. همچنین دروس دیگه با برنامه ریزی ای متفاوت تر اجرا و به زودی به پایان میرسن. امر دیگه ای با من ندارید؟
با دیدن اشاره دست مین همونطور خمیده به عقب رفت و خارج شد.
.
.
***
_ مادر حالا نیازه که انقد سریع همه چیز رو پیش ببری؟ حتی یه روز از مرگ پادشاه نگذشت که وزرا تصمیم به نشوندن پادشاه جدید بر روی تخت کردن، حتی انقد عجله ای بود که اول خبر فوت پادشاه قبلی رو دادن و بعدش خبر انتخاب شدن پادشاه بعدی. مدامم در حال برنامه ریزی کلاس هایی هستید که مربوط به پادشاه بودن و ولیعهد بودن میشه. حالا هم میخواید جشن بگیرید؟
° درسته که پادشاه رو تازه از دست دادیم و این کشور امپراطور بزرگش رو از دست داده... ولی این دلیل نمیشه که شادی نکنیم برای پادشاهیه ولیعهد. نگه داریه غم در صورتی که باید شاد بود شومه، ممکنه هر اتفاق بد تر از این هم برامون بیفته. لطفا، فقط تاییدش کن، هماهنگیای مربوط به جشن رو خودم انجام میدم.
_ ولی این درست نیست. حتی خودتم میدونی که همین خدمه داخلی حرف در میارن اگه این کارو بکنیم
° تو این موقعیت حرف دیگران اهمیتی نداره. نمیخوام این اتفاق لکه نحسی روی لباس تو بشه و شوم بودنش دامن تو رو هم بگیره! پس... لطفا اعلیحضرت، درخواست بنده رو بپذیرید...
نگاهی ناباور و کلافه به ملکه مادر انداخت. شخصی که دیگه اون هم نمیتونه اسمش رو صدا بزنه چون بالاخره برای اون هم حکم امپراطور رو داره.
_ باشه، فقط.. هیچی
بدون نگاه کردنی دوباره بلند شد و محل رو ترک کرد.
.
.
***
بعد از مکالمه ی امپراطور و ملکه مادر درست دو روز بعدش مراسم رو آماده کرده بودن. همه ی وزرا و ملکه هایی که نقش مهمی تو کاخ داشتن توی اتاقک حضور داشتن. امپراطور با چهره ای عبوس و دلی که لحظه ای این گردهمایی رو نمیخواست تو راس جمع نشسته بود.
... ورود کیسانگ⁶ دربار رو اعلام میکنم
چشم های مین بالاخره به بالا حرکت کرد ولی باز هم تهی بود.
به ورود محترمانه و ملایم کیسانگ زن نگاه کرد. کیسانگ با لباسی نقره ای با طراحی شکوفه های آبی در هاله های لباسش دیده میشد، مقابل جمع حضور پیدا کرد.
بعد از ادای احترام بادبزن های آبیش رو در آورد و شروع به حرکت با موسیقیه سنتی شد...
- ۱.۵k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط