{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕

صبح روز بعد، سئول با صدای ناقوس قصر از خواب بیدار شد.
ندیمه‌ها با عجله وارد اتاق شدند و خبر مهمی را اعلام کردند.
پادشاه دستور داده بود تمام اعضای خاندان سلطنتی برای جلسه‌ای در تالار جمع شوند.
سئول از همان لحظه احساس کرد اتفاقی در راه است.

وقتی وارد تالار شد، پدرش کنار تخت سلطنتی نشسته بود.
جونگ هو نیز در سمت راست او ایستاده و با آرامش منتظر ورود پرنسس بود.
سئول روی صندلی مخصوصش نشست و پرسید: «موضوع جلسه چیه؟»
پادشاه نگاهی کوتاه به دخترش انداخت و گفت: «مربوط به آینده‌ی توست.»

جونگ هو قدمی جلو آمد و مقابل پادشاه تعظیم کرد.
«اعلیحضرت، همان‌طور که قبلاً صحبت کردیم، اتحاد دو قلمرو می‌تواند آینده‌ی هر دو پادشاهی را تضمین کند.»
سئول با شنیدن این حرف، نگاهش را از او گرفت.
پادشاه ادامه داد: «به همین دلیل، پیشنهاد ازدواج شاهزاده جونگ هو را بررسی کرده‌ام.»

سئول بلافاصله از جا بلند شد.
«پدر، من هنوز برای ازدواج تصمیمی نگرفتم.»
پادشاه با لحنی جدی گفت: «تصمیم نهایی هنوز گرفته نشده، اما باید به این پیشنهاد فکر کنی.»
سئول با ناراحتی جواب داد: «من نمی‌خوام زندگی‌ام تبدیل به یک قرارداد سیاسی بشه.»

جونگ هو آرام گفت: «من قصد ندارم شما رو مجبور کنم، پرنسس.»
سئول با نگاهی سرد به او خیره شد.
«پس چرا این‌قدر برای این ازدواج تلاش می‌کنید؟»
جونگ هو لبخند زد و گفت: «چون فکر می‌کنم می‌تونم شما رو خوشحال کنم.»

سئول چیزی نگفت، اما تصویر جونگ‌کوک در ذهنش ظاهر شد.
لبخندی که دیشب به او زده بود و جمله‌ای که گفته بود: «من می‌خوام اینجا باشی.»
برای اولین بار، سئول متوجه شد چیزی در قلبش تغییر کرده است.
اما هنوز خودش هم نمی‌دانست آن احساس دقیقاً چیست.

جلسه تمام شد و سئول با عصبانیت از تالار خارج شد.
در راهرو، صدای زنگوله‌ای آشنا توجهش را جلب کرد.
جونگ‌کوک چند قدم دورتر ایستاده بود و وانمود می‌کرد مشغول مرتب کردن وسایلش است.
وقتی نگاهشان به هم افتاد، سئول برای لحظه‌ای آرام شد.

جونگ‌کوک پرسید: «همه‌چیز خوبه؟»
سئول آهسته جواب داد: «پدرم می‌خواد من با شاهزاده جونگ هو ازدواج کنم.»
لبخند جونگ‌کوک برای یک لحظه محو شد، اما سریع خودش را کنترل کرد.
«این تصمیم سختیه...»

سئول با دقت به چهره‌اش نگاه کرد.
«تو چرا ناراحت شدی؟»
جونگ‌کوک فوراً نگاهش را پایین انداخت و گفت: «من فقط نگران پرنسسم.»
سئول لبخند محوی زد و پرسید: «فقط همین؟»

جونگ‌کوک جواب نداد.
سئول نزدیک‌تر شد و گفت: «من نمی‌خوام با کسی ازدواج کنم که دوستش ندارم.»
جونگ‌کوک قلبش فشرده شد، اما با صدایی آرام گفت: «پس انتخاب کن با چه کسی می‌خوای زندگی کنی.»
سئول نگاهش کرد و پرسید: «اگه انتخاب من چیزی باشه که قصر قبولش نکنه چی؟»

جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند آرامی زد و گفت: «اون وقت... شاید ارزش جنگیدن داشته باشه.»
سئول برای لحظه‌ای به او خیره ماند.
هیچ‌کدام چیزی نگفتند، اما هر دو می‌دانستند منظورشان چه کسی است.

همان شب، جونگ هو در اتاق مهمان قصر ایستاده بود.
یکی از مشاوران نزدیکش گفت: «به نظر می‌رسه پرنسس به دلقک علاقه داره.»
جونگ هو آرام به پنجره نگاه کرد و گفت: «می‌دونم.»
مشاور پرسید: «پس چه کار کنیم؟»

جونگ هو لبخند سردی زد.
«اول باید کاری کنیم که خود پرنسس باور کنه اون دلقک هیچ آینده‌ای کنار اون نداره.»
مشاور تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.
جونگ هو تنها ماند و زیر لب گفت: «این قصر جای دلقک‌ها نیست.»

اما جونگ هو هنوز نمی‌دونه که بین سئول و جونگ‌کوک، چیزی عمیق‌تر از یک علاقه‌ی ساده وجود داره... 👑🎭
پارت بعدی رو بخونید؛ چون نقشه‌ی جونگ هو برای جدا کردن این دو نفر بالاخره شروع می‌شه.

اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنت‌هاتون از فیک حمایت کنید. 🖤🌹
دیدگاه ها (۲)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗تالار بزرگ قصر امشب پر از نور...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔صبح روز بعد، قصر حال‌وهوای عج...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط