بوسیدن و همنشین تو شدن هیچ
بوسیدن و همنشینِ تو شدن هیچ
دیدار تو آرزو بود که محال شد
لب تشنه برفتم به سراغ می و مستی
آن جام شراب نیز سراب شد
گفتم بنشینم غزلی از تو بگویم
چون اسم تو آمد قلمم نیز خراب شد
چَشم دوخته ام بر در این خانه بیایی
پلکی زدم و قطره ی اشکی که روا شد...
این رُخی که میبینی چنان ناصاف و چروک است
همه اش پای تو زجر کشید تباه شد
دیر آمدی تا آمدم از بودنِ تو نفس بگیرم
گفتند بس است نفس،عمر تو اینجا تمام شد!
دیدار تو آرزو بود که محال شد
لب تشنه برفتم به سراغ می و مستی
آن جام شراب نیز سراب شد
گفتم بنشینم غزلی از تو بگویم
چون اسم تو آمد قلمم نیز خراب شد
چَشم دوخته ام بر در این خانه بیایی
پلکی زدم و قطره ی اشکی که روا شد...
این رُخی که میبینی چنان ناصاف و چروک است
همه اش پای تو زجر کشید تباه شد
دیر آمدی تا آمدم از بودنِ تو نفس بگیرم
گفتند بس است نفس،عمر تو اینجا تمام شد!
- ۴.۲k
- ۱۰ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط