{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ حواسش به شمعدانی‌ها بود . .

مادربزرگ حواسش به شمعدانی‌ها بود . .
گاه حتی همین که چرخی میزد کنار حوض
و نگاهشان می‌کرد،
کافی بود برای قد کشیدنشان.
بعدها فهمیدم عشق مراقبت میخواهد!
چیزی مثل زمزمه‌ی اینکه
“حواست به من باشد” 🎻✉️:)!'
دیدگاه ها (۰)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

dark life = 40

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

📖 آکادمی آستریاپارت هفتم | «نامی که نباید گفته می‌شد»بعد از ...

Part²⁸که ناگهان گوشه‌ی استخر ات رو دید.دختر زانوهایش را بغل ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

از ترس تا اعتمادpart: 4 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط