ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.69
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اینکه هر دو "قبول دارم" رو گفتیم، دستم هنوز تو دست جونگ کوک بود. دستش سرد و سفت بود. منم همینطور. هیچکدوممون انگشتهامون رو تکون ندادیم. فقط همون تماس اجباری که انگار وزن همهی این روزها رو با خودش میکشید.
اون کسی که مراسم رو جلو میبرد، چند جملهی کوتاه دیگه گفت. بعد نوبت به بوسه رسید. تو مراسمهای رسمی کوچیک خانواده، معمولاً یه بوسهی کوتاه روی لب بود که کار رو تموم میکرد. همه منتظر بودن.
من نفسم رو حبس کردم. سرم رو کمی بالا آوردم. جونگ کوک مستقیم نگاهم کرد. اخم ابروهاش هنوز عمیق بود. چند ثانیه هیچی حرکت نکرد. بعد دستش رو از دست من کشید و آورد بالا. انگشتهاش رو گذاشت زیر چانهم و سرم رو کمی بالاتر گرفت.
فکر کردم میخواد از لبم ببوسه. چشمهام رو تقریباً بستم.
ولی نبوسید.
سرش رو آورد جلو و لبهاش رو گذاشت روی پیشونیم. یه بوسهی کوتاه، خشک و سرد. بعد سریع عقب کشید. هنوز دستش زیر چانهم بود. نگاش پر از طعنه بود. با صدای آروم ولی تیز، فقط برای اینکه خودم بشنوم، گفت:
- چیه؟ فک کردی از لبت میبوسم؟
چند ثانیه هیچی نفهمیدم. فقط بهش خیره شدم. بعد دستش رو از صورتم برداشت و یه قدم عقب رفت. انگار کارش تموم شده باشه.
من همانطور وسط سالن ایستاده بودم. صورتم داغ شده بود، ولی نه از خجالت. از یه حس عجیب مخلوط از تحقیر و خستگی. اشک پشت چشمهام جمع شده بود، ولی این بار نذاشتم بیاد پایین. دیگه حال گریهام نبود. فقط خالی بودم.
مامانم اومد جلو و دستم رو گرفت. بقیه داشتن دست میزدن. خندههای مودبانه و کوتاه. باباها با هم حرف میزدن. همه چیز داشت رسمی تموم میشد.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود، ولی انگار کیلومترها ازم دور بود. حتی یکبار دیگه نگاهم نکرد. فقط به جلو خیره شده بود و فکش سفت بود.
و من فقط به جای لبهایی که باید بوسیده میشد، به حس سرد پیشونیم فکر میکردم.
و به این جمله که مثل یه سیلی خفیف تو سرم مونده بود:
"فک کردی از لبت میبوسم؟"...........
ادامه دارد..............
Forbidden Weakness
p.69
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اینکه هر دو "قبول دارم" رو گفتیم، دستم هنوز تو دست جونگ کوک بود. دستش سرد و سفت بود. منم همینطور. هیچکدوممون انگشتهامون رو تکون ندادیم. فقط همون تماس اجباری که انگار وزن همهی این روزها رو با خودش میکشید.
اون کسی که مراسم رو جلو میبرد، چند جملهی کوتاه دیگه گفت. بعد نوبت به بوسه رسید. تو مراسمهای رسمی کوچیک خانواده، معمولاً یه بوسهی کوتاه روی لب بود که کار رو تموم میکرد. همه منتظر بودن.
من نفسم رو حبس کردم. سرم رو کمی بالا آوردم. جونگ کوک مستقیم نگاهم کرد. اخم ابروهاش هنوز عمیق بود. چند ثانیه هیچی حرکت نکرد. بعد دستش رو از دست من کشید و آورد بالا. انگشتهاش رو گذاشت زیر چانهم و سرم رو کمی بالاتر گرفت.
فکر کردم میخواد از لبم ببوسه. چشمهام رو تقریباً بستم.
ولی نبوسید.
سرش رو آورد جلو و لبهاش رو گذاشت روی پیشونیم. یه بوسهی کوتاه، خشک و سرد. بعد سریع عقب کشید. هنوز دستش زیر چانهم بود. نگاش پر از طعنه بود. با صدای آروم ولی تیز، فقط برای اینکه خودم بشنوم، گفت:
- چیه؟ فک کردی از لبت میبوسم؟
چند ثانیه هیچی نفهمیدم. فقط بهش خیره شدم. بعد دستش رو از صورتم برداشت و یه قدم عقب رفت. انگار کارش تموم شده باشه.
من همانطور وسط سالن ایستاده بودم. صورتم داغ شده بود، ولی نه از خجالت. از یه حس عجیب مخلوط از تحقیر و خستگی. اشک پشت چشمهام جمع شده بود، ولی این بار نذاشتم بیاد پایین. دیگه حال گریهام نبود. فقط خالی بودم.
مامانم اومد جلو و دستم رو گرفت. بقیه داشتن دست میزدن. خندههای مودبانه و کوتاه. باباها با هم حرف میزدن. همه چیز داشت رسمی تموم میشد.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود، ولی انگار کیلومترها ازم دور بود. حتی یکبار دیگه نگاهم نکرد. فقط به جلو خیره شده بود و فکش سفت بود.
و من فقط به جای لبهایی که باید بوسیده میشد، به حس سرد پیشونیم فکر میکردم.
و به این جمله که مثل یه سیلی خفیف تو سرم مونده بود:
"فک کردی از لبت میبوسم؟"...........
ادامه دارد..............
- ۳۲۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط